اگر یه روزی غیبم زد و نتونستی پیدام کنی و هرجایی که گشتی من نبودم ، بدون رفتم یهجایی که احساس کنم بهدرد میخورم ، یهجایی که احساس اضافی بودن نکنم و یهجایی که بتونم خودم باشم.
سعی میکنم بنویسم. اما نمیتونم روی کاغذ بیارم بعضی حرفا رو. حتی نمیشه اونها رو نوشت. با خودم میگم ، تحمل شنیدنشون سخت بود نه ؟
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
امشب یکم متفاوتتر سعی کردم زندگی رو متوقف کنم. امشب نجاتدهنده کیکشکلاتی ، شیرکاکائو و یه فیلم خوب بود ، نه اون آدم همیشه خستهی توی آینه.
بعد از اینکه بهت صدمه زدن دیگه مثل قبل باهاشون رفتار نکن ، اونا اهمیتی نمیدن و هر چیزی هم که بگی احساس نمیکنن که گناه کردن و بازم تهش تو مقصر خطاب میشی.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
چرا سعی نکردی نگهم داری ؟
فکر کنم این سوال قراره همیشه توی ذهنم تکرار بشه و هیچوقت جوابی براش پیدا نکنم