+ تاحالا حس کردی یه نقشه بهت دادن و همینطوری وسط تاریکی ولت کردن ؟
- تاحالا فکر کردی نقشهها بزرگش میکنن ؟ شاید گم شدن اصل ماجراست. گم شدن فقط جاییه که میشه رو نقشه نشونش داد ، و ازش راه برگشت رو پیدا کرد. شاید جایی باشه که همیشه قرار بود بهش برسیم.
+ اگه راه برگشت رو پیدا نکنیم چی ؟ نمیترسونتت ؟ اینکه هیچ راه برگشتی وجود نداشته باشه ؟
- شاید قرار نیست برگردیم.
+ از تاریکیِ مسیر چی ؟ از اونم نمیترسی ؟
- قبلا میترسیدم ، اما تنها ترسیدن بدتره. حداقل اینجا ، اینبار ، توی تاریکی ، باهم میترسیم.
تو تاریکی رو کمتر تاریک میکنی.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
با نور آبی گریه نکن. آبی رو با چشمهات بازتاب نده.
"دیگه اونجوری گریه نکن ، همونجوری که وقتی نورِ آبیِ اون لامپ شکستهی بالای سرت میافته توی چشمهات ، برق میزنه. انگار یه عالمه حرف نگفته داری که فقط اون رنگ سرد میفهمه. هیچی نمیگی ، جز اینکه نور اون آبیِ غریب رو بازتاب بدی با چشمهات. اینم یهجورشه ولی. اینجا که آسمون پر ستاره نیست که بشه غم رو بهش داد."
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
دوباره تبدیل شدم به اون تارای پرحرف و فکر کنم وقتی اینجوری میشه فقط باید پناه ببرم به دفترچه خاطراتم
time to return to the sanctuary. as always.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
از اینکه هیچوقت یه قدم جلو نمیای خسته نشدی ؟
دفعهی بعد یهجوری ناامیدم کن که ازت دست بردارم.