بعضی حرفها لازم نیست کامل توضیح داده بشن ، نه ؟ فقط باید همونقدر نزدیک باشن که آدم بفهمه "من هنوز تا ته دنیا کامل ندویدم." توام میتونی کم باشی ، منم میتونم کم باشم. میتونی چیزی نداشته باشی ، منم ندارم اونموقع. میتونیم باشیم ولی. به اندازهی چای داغی که نمیپرسه چرا گریهات گرفته ، به اندازهی سکوتی که میگه "هستم." اگر رهگذری ، اره ، راه هست. لازم نیست بمونی. لازم نیست بمونم. میتونی رد بشی. میتونم رد بشم. میتونیم رد بشیم. اگه رد شدی ، نیازی نیست توضیح بدی ، راه هست هنوز. لازم نیست کامل بمونی. رد شدن هم یهجور روشن کردن راهه. حتی برای کسی که بلد نیست اسم این رو اتفاق بذاره. بیا رد بشیم. ما همیشه رهگذر بودیم.
بیصدا میاد ، نه داد میزنه ، نه میپرسه. فقط آروم میمونه توی نفسهات. توی نگاهت. توی آدمی که توی آینه میبینی و گاهی حتی اسمش هم یادش نمیمونه. صبح که میشه همهچیز ظاهرا همونه. نور هست ، صدا هست ، حرکت هست. ولی یه چیزی انگار جا میمونه. یهجای خالی که با هیچ توضیحی پر نمیشه ، با هیچ حرفی قانع نمیشه. فقط میشینه اونقدر نزدیک که حسش کنی.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
"دیگه اونجوری گریه نکن ، همونجوری که وقتی نورِ آبیِ اون لامپ شکستهی بالای سرت میافته توی چشمهات ،
غمها رو به کدوم نقطهی روشن بگم ؟
من فقط نگاه میکنم به این قطرههایی که بیصدا روی صورتم میلغزن و هیچوقت کامل نمیشن.