انگار همهی این سالها فقط تلاش کردهام دستم به خودم برسد ، به آن منِ گمشده. همان که یک گوشه ایستاده بود و فقط نگاه میکرد. با هر قدمی که برمیدارم ، انگار یک قدم دورتر میشوم از خودم. ریملهای ریخته شدهی زیر چشمانم ، دیگر فقط چند خطوط سیاه نیستند. هر خط ، یک « کاش » است ، یک « اگر » ، یک « نمیتوانم » که مدام زیر پلکهایم تکرار میشود. اینجا ، جایی میان تقلا برای رسیدن و نرسیدن ، من فقط یک پژواک دورم. صدایی که در دشتهای بیانتها و پر سر و صدا گم میشود و هیچکس آن صدا را نمیشنود.