توی تاريكی با دوتا شمع میشينم و به نور آفتابی كه قراره صبح از پنجره روی ديوار بیافته فكر ميكنم و تاريکتر ميشم.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
واقعا واقعا واقعا توی چشمهاش ستاره داره.
ولی ستارههای چشمهاش غمگینن
بیا اول قهوهمون رو بخوریم ، سرد که بشه از دهن میافته. بعدا هم به "ای کاش"ها میشه فکر کرد. کاشها شاید بعدا اتفاق بیافتن ، ولی این زمان بینِ ماست که میگذره و تبدیل به خاطره میشه.