#مروارید_در_قفس
_سوگی چی داری میگی؟
_دستش رو برد سمت صورتم و یهو موهام رو از پشت گرفت و کشید.
(متنفرم از اینکه یکی به موهام دست بزنه مخصوصا غریبه ها)
وقتی که موهام رو کشید و محکم با سرم زدم تو صورتش دیدم دماغش خون امد،
از پشت میز کاریش آمد بیرون و بهم حمله کرد با مشت زدم تو صورتش و سری کیفم رو از روی زمین برداشتم و وقتی میخواستم برم دیدم یکی داره در رو قفل میکنه و وقتی دیدمش فهمیدم وون سوک
خندیدم و گفتم یک به دو چه جالب باشه
من مشکلی ندارم
_وون سوک فعک کنم هنوز منو نشناختی نه!؟ امروز یه کاری میکنم کامل منو بشناسی
با پوزخند جواب دادم بیا ببینیم کی کیو بیشتر میشناسه.
با سرعت دویدم سمتش و با یه حرکت چرخشی با تمام قدرتم با پام زدم تو سرش
(راستی یادم رفت بگم خودم تکواندو کارم و دفاع شخصی هم بلدم)
وون سوک محکم خورد به قفسه های خوراکی ها و افتاد زمین اون یکی پسره بهم حمله کرد و از پشت دستم رو گرفت
وون سوک از روی زمین بلند شد و با عصبانیت با مشت زد تو صورتم
یه لحضه سرم گیج رفت اما دوباره به خودم آمدم و با کله زدم به پشتیم و منو ول کرد دوباره زدم تو دماغش همین طوری داشت خون میومد وون سوک زد زیر پام و من افتادم روی زمین از پشت دست هامو محکم گرفت و کامل آمده بود روم طوری که نتونم کاری انجام بدم.
سرم رو بالا بردم دیدم پسره یه شیشه آبجو دستشه و با عصبانیت زد تو سرم و....
پارت/دهم
نویسنده=سوگند حیدری ✨
اسکی حرام
#مروارید_در_قفس
وقتی چشم هام رو باز کردم دیدم دست و پاه*ام با ط*ناب بسته شده و سرم خیلی درد میکنه اینور و اونو رو نگاه کردم هیچ کسی نبود و متوجه شدم که توی انباری مغازه هستم
_درخواست کمک کردم
دیدم در انباری یهو باز شد
_وون سوک بیدار شدی؟
با بی حالی و عصبانیت بهش نگاه کردم
_سوگی داری چه غلطی میکنی بزار برم
_وون سوک نظرت چیه یکم باهم وقت بگذرونیم؟
_سوگی عمرااا با آدم عو*ی مثل تو وقت بگذرونم بزار برممممممم
وون سوک با پوزخند درحالی که یکی از دستاش توی جیبش بود و با اون یکی دست داشت سی*گار میکشید .
با قدم های آروم و ترسناک سمتم آمد و توی یک قدمی من ایستاد سیگ'ارش رو انداخت زمین و با پاش سی'گار رو خاموش کرد و دستش رو سمت صورتم آورد چونم رو بین انگشت هاش گرفت من صورتم رو کج کردم
_سوگی به من دست نزن بزار برم
با همون خنده تمسخر آمیزش دستم رو گرفت و منو کشون کشون روی زمین میکشید توان مقابله باهاش رو نداشتم
بلندم کرد و محکم منو انداخت روی کاناپه و دست و پاهام رو محکم گرفت که تکون نخورم
_داد زدم کمک لطفا یکی کمکم کنه😣
_داد نزن فقط داری خودت رو خسته میکنی فعک میکنی کسی صدات رو میشنوه اینجا منو تو تنهایم
وون سوک با صدای بم و ترسناک شروع کرد به خندیدن
با نا امیدی و گریه درخواست کمک میکردم و....
پارت/یازدهم
نویسنده=سوگند حیدری
کپی و اسکی حرام
#مروارید_در_قفس
یهو صدای شکستن در آمد
دیدم جین،سوهو و مین سو دارن میان داخل ،وون سوک با عصبانیت از روی من رفت اونور سوهو و مین سو با عصبانیت بهش حمله کردن .
جین یه پارچه سفید از روی اون یکی کاناپه برداشت و دست و پاهام رو باز کرد و پارچه رو انداخت روی بدنم و منو از روی کاناپه بلند کرد از انبار خارج شدیم دیدم رفیق های وون سوک دم در افتادن و زخمی شدن از بس که کتک خوردن از مغازه آمدیم بیرون و جین منو گذاشت داخل ماشینش و خودش رفت سمت مغازه دیدم سوآه،لونا و آریسا داخل ماشینن.
ازم پرسیدن حالت خوبه ؟
به نشانه تایید به آرومی سرم رو تکون دادم
_سوآه از سرت خیلی خون داره میاد
پسرا سوار ماشین شدن و به من نگاه کردن
_سوهو باید زود ببریمش بیمارستان
_لونا آره به نظرم باید هرچه سری تر ببریمش بیمارستان و به مامان و باباش اطلاع بدیم
_سوگی نه لطفا اینکار نکنید مامان بابام نباید بفهمن
_مین سو اگر ببریمت بیمارستان صد درصد زنگ میزنن به مامان و بابات اون وقت چیکار کنیم؟
_جین به هر حال باید بهشون بگیم اول و آخرش میفهمن یعنی شب نمیخوای بری خونه؟
_سوآه راست میگه اون وقت مامان بابات خیلی نگرانت میشن
_سوگی نه من مامان و بابام اینجا نیستن توی ژاپن زندگی میکنن
_سوهو پس تو اینجا تنهای؟
_سوگی آره تنهام
_مین سو خوب بگو خونت کجاست؟ برسونیمت خونه ات و از سر راهمون میریم داروخونه یه چی میخریم تا زخم هاتو پانسمان کنیم
_سوگی راستش من هنوز خونه ای ندارم قراره هفته بعدی بخرم
همه با تعجب بهم نگاه کردن .
_آریسا پس شب ها کجا میخوابی؟
_سوگی توی سونا( سونا حمام یا استخر های عمومی که امکاناتی مثل اتاق های استراحت ،سالن های غذا خوری،اینترنت،و یا حتی سینما داره معمولا بعضی ها شب را آنجا میگذرانند چون ارزون تر از هتل)
همه با تعجب و ناراحتی بهم نگاه کردن و هیچ کس دیگه چیزی نگفت ،
جین شروع کرد به رانندگی و من چشم هام رو بستم و خوابم برد .
[اینم بگم ماشین از این مدل های بود که ۶تا صندلی داره]
[اونجا ساعت ۱۰ شب بود ها!]
پارت/دوازده
نویسنده=سوگند حیدری
کپی حرام
#مروارید_در_قفس
وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده و من توی یه اتاق شیک و تمیزم .
با تعجب به دور و برم نگاه کردم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت آینه رو به روی کمد دیدم سرم پانسمان شده و یه دست لباش پسرونه تنمه !
در اتاق رو یواش باز کردم و به دور و بر با دقت نگاه کردم.
دیدم هیچ کسی توی خونه نیست
یهو شکمم شروع کرد به قور قور کردن رفتم سمت آشپز خونه و در یخچال رو باز کردم دیدم توی یخچال کیک توت فرنگیه🍰🍓با ذوق بهش نگاه کردم و میخواستم برش دارم
یهو یادم آمد داخل خونه یکی دیگم .
بلند پرسیدم کسی خونه هست؟؟
اما کسی جواب نداد از اونجای که خیلی گرسنه بودم نتونستم تحمل کنم و کیک رو برداشتم و نشستم روی میز شروع کردم به خوردن کیک وقتی تموم شد از یخچال یه بطری آب برداشتم و شروع کردم به گشت زدن داخل خونه رسیدم به نزدیک راه پله آب رو باز کردم و داشتم میخوردم .
چشمم افتاد به بالای راه پله و دیدم سوهو در حالی که از حموم آمده
داره یواش یواش از پله ها میاد پایین و یه حوله دور کمرش بسته بود و با یه حوله کوچیک داشت موهاش رو خشک میکرد و سیکس پک هاش کامل معلوم میشد.
با چشم های گرد شده بهش داشتم نگاه میکردم و همین طور که داشتم آب میخوردم پرید تو گلوم داشتم خفه میشدم که سوهو آمد سمتم و یواش زد به پشتم
_سوهو حالت خوبه؟
_سوگی اره خوبم
_سوهو تازه بیدار شدی؟
_سوگی اره یه ۲۰ دقیقه ای میشه
_سوهو خوبه پس من میرم لباس هامو بپوشم تو فعلا برو و روی مبل بشین تا من بیام .
سرم رو تکون دادم و گفتم باشه
سوهو رفت سمت اتاقش و من هم رفتم روی مبل نشستم و..
پارت/سیزده
نویسنده =سوگند حیدری 🏞
⛩کپی و اسکی حرام
#مروارید_در_قفس
سوهو لباس هاشو پوشید و رفت سمت آشپز خونه
_سوگی راستی من کیک داخل یخچال رو خوردم ببخشید
_سوهو من اون کیک رو برای تو خریده بودم راستی رامیون میخوری!؟
_سوگی اره یکم میخورم ممنون.
درحالی که سوهو داشت غذا درست میکرد پرسیدم
_سوگی راستی من اینجا چیکار میکنم چه جوری آمدم اینجا ؟
_سوهو تو خواب بودی تو ماشین و من آوردمت خونم دخترا لباس هارو دادن تنت و قراره تا وقتی که خونه نخریدی بمونی اینجا
_سوگی اما من نمیخوام مزاحمت ایجاد کنم به نظرم درست نیست یه دختر و پسر توی یه خونه تنها باشن
_سوهو نترس کاری باهات ندارم آبجیم هم هست البته یه چند روزی نیس
با خجالت سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم
بعد ۱۰ دقیقه رامیون آماده شد و سوهو رامیون رو آورد جلوم گذاشت
_سوهو بفرما اینم از رامیون🍜
در کاسه رو باز کردم و بوی خوب رامیون کل خونه رو پر کرد یکم ازش خوردم
_سوگی اوممم خیلی خوشمزه هست ممنون
هر دو شروع کردیم به خوردن رامیون .
_سوهو راستی گوشی و وسایلت توی اتاق خواب بودن دیدی؟!
_سوگی نه !
غذام رو سری تموم کردم از سوهو تشکر کردم رفتم سمت اتاق خواب و گوشیم رو برداشتم دوباره آمدم پیش سوهو سر جام نشستم ،
گوشی رو روشن کردم و دیدم..
پارت/چهارده
نویسنده = سوگند حیدری 🍜
🥢کپی حرام
#مروارید_در_قفس
دیدم مامانم و بابام کلی بهم زنگ زدن
بهشون زنگ زدم و مامانم با نگرانی و ناراحتی پرسید حالت خوبه؟؟
_سوگی اره حالم خوبه ببخشید نتونستم زنگ بزنم
_مامان میدونی چقدر منو بابات نگرانت بودیممممم
_سوگی ببخشید گوشیم خاموش شده بود
_مامان مراقب خودت باش راستی حواست به نمره هات باشه توی مدرسه هم دردسر درست نکن فهمیدیییی؟؟
_سوگی چشم
_مامان خونه گرفتی؟
_سوگی اره خیلی هم قشنگه مامانی من برم غذا رو گازه الان میسوزه
_مامان باشه راستی یکم از آبجیت یاد بگیر شده نفر اول مدرسه
_سوگی باشه
_مامان نمیخوای بهش تبریک بگی؟؟؟
_سوگی مامان من باید برم فعلا خداحافظ
(از مقایسه شدن متنفرم)
گوشی رو قطع کردم و انداختم اونور مبل
_سوهو چرا به مامانت دروغ گفتی؟
_سوگی به تو چه
_سوهو بریم یکم خرید کنیم؟
یکم فکر کردم و از جام بلند شدم و با خوشحالی گفتم اره
_سوهو پس برو آماده شو بریم سوهو رفت سمت اتاقش منم با خوشحالی و هیجان رفتم اتاق خوابم در ساک رو باز کردم و دیدم....
(این عکسی که میبینید اتاق سوهو هست)
پارت/پانزده
نویسنده=سوگند حیدری
کپی حرام
#مروارید_در_قفس
هیچ لباسی بجز لباس فرم مدرسه داخل ساکم نیست
با ناراحتی از اتاقم آمدم بیرون و رفتم سمت اتاق سوهو در زدم و گفتم میتونم بیام داخل؟
سوهو در رو برام باز کرد وگفت بیا داخل
رفتم داخل اتاق دیدم چند دست لباس دخترونه روی تخت هست
_سوهو یکی از این لباس هارو انتخاب کن و بپوش وقتی رفتیم بیرون برات لباس میخرم.
یکی از لباس هارو برداشتم و گفتم ممنون اما پول همراهم دارم به اندازه کافی.
از اتاق آمدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم لباس هارو پوشیدم و موهام رو شونه زدم کیفم رو برداشتم و از اتاق آمدم بیرون دیدم سوهو دم درایستاده و منتظر منه.
کفش هام رو پوشیدم و هردو از خونه رفتیم بیرون تو راه باهم حرف زدیم خندیدیم دیدم یه خانم پیر آمد سمتمون دست هردو مون رو گرفت و گفت شما ۲ تا خیلی بهم میآید.
من و سوهو با خجالت بهم نگاه کردیم .
گفتم نه راستش ما فقط دوستیم قبل اینکه حرفم تموم بشه اون خانم پیر از پیش مون رفت
داشتیم راه میرفتیم که دیدم یه مغازه بزرگ بستنی تازه افتتاح شده.
با ذوق رفتم سمت مغازه و دیدم یه عالمه بستنی های خوش رنگ و خوشگلی داره به سوهو گفتم میشه بریم بستنی بخوریم ؟
_سوهو اره منم دلم خواست
هردو رفتیم داخل و من رفتم سمت خانومی که سفارش هارو میگرفت بهش گفتم میتونم سفارش بدم؟
_اوه معذرت میخوام اما این بستنی فروشی فقط مخصوص کاپل هاست با ناراحتی سرم رو انداختم پایین و میخواستم برم دیدم سوهو آمد سمتم و دستم رو گرفت وگفت خوب ماهم کاپلیم دیگه!
پارت شانزدهم
نویسنده =سوگند حیدری
کپی حرام
#مروارید_در_قفس
با تعجب به سوهو نگاه کردم زیر لب گفتم سوهو مجبور نیستی به خاطر یه بستنی اینکار رو بکنی سوهو با لبخند و زیر لب گفت هیسس من اون بستنی رو میخوام🤫
بزور جلو خندم رو گرفتم و دیگه چیزی نگفتم
_اوه معذرت میخوام بفرمایید چه طعم از بستنی رو میخواید؟
سفارشمون رو دادیم ورفتیم نشستیم.
بعد از۵دقیقه بستنی مون آماده شدبا ذوق به بستنی نگاه کردم چون واقعا خیلیخوشگل بود.میخواستم بستنی رو بخورم که متوجه شدم فقط یدونه بستنی و یدونه قاشق آورده
_سوگی ببخشید چرا فقط یدونه بستنی اوردین؟
_خانمه با تعجب نگاه کرد گفت ما برای همه کاپل ها معمولا اینجوری بستنی میاریم
منو سوهو به دور و برمون نگاه کردیم و دیدیم همه دارن با یه قاشق بستنی میخورن
سوهو قاشق رو از روی میز گرفت و یکم از بستنی رو برداشت و آورد سمت دهنم با دست بهم اشاره کرد که بستنی رو بخورم منم با خجالت خوردم و یه قاشق خودش خورد و همین طوری نوبتی بستنی رو خوردیم وقتی بستنی تموم شد سوهو رفت حساب کرد منم بیرون منتظرش موندم آمد بیرون و باهم رفتیم سمت فروشگاه اصلی رفتم چند دست لباس برداشتم میخواستم حساب کنم
_سوهو لوازم آرایشی نمیخوای ؟
_سوگی من راستش زیاد آرایش نمیکنم
_سوهو حالا بریم بگیریم
رفتم چند تا از لوازم آرایشی های که میخواستم رو برداشتم و چند تارو روی دست سوهو امتحان کردم😄میخواستم حساب کنم سوهو نذاشت و همه رو حساب کرد
_سوگی با این کارای که داری میکنی به جای اینکه خوشحال بشم حس عذاب و وجدان میگیرم.
_سوهو اگر همچین حسی داری میتونی امشب یه جور دیگه حساب کنی
_سوگی چییی چیییی؟!
پارت هفدهم
نویسنده =سوگند حیدری
کپی حرام