مجبورم نگاه کنم مردم به چیزهایی که من قبلا عاشقانه دوستشان داشتم عشق میورزند.
و چه عذابی بالاتر از دیدن عشق آنها به چیزی است که من دیگر هیچ احساسی به آن ندارم؟
هر روز زندگی کردن، هرروز از جای خود پاشدن و سپس سر خود را بر زمین گذاشتن مانند این بود هرروز قلب خودت را در بیاوری و دوباره به جای خودش بگذاری.
- ای آدمیزاد غم زده کوچک، بیا بغلم.
- راستی انسان، بال هایت کجاست ؟
خداوند گفت و انسان به جای خالی شانه هایش نگریست و ناگهان حس کرد چیزی همیشه بر شانه هایش و درونش خالی بوده است.
گریست.
پ.ن : یادمه این متن رو خیلی وقت پیش یه جا خونده بودم، البته به طور کلی یادم بود و یکم تغییرش دادم، ولی خیلی به دلم نشست.
هدایت شده از 𝗎𝖿𝗈.
تا روزی حرف نمیزنه که تیکههای منفجر شدهاش بهجاش حرف بزنن و چه ایدهی خوبی.