نمیتونم حتی تو کلمات جا بدم که چقدر شعر من رو به وجد میاره. مثل رقصیدن تو باد، مثل دویدن تو بارون، هیجان و شادی. یه احساس خاص تو سینه. تو عمق وجود و ذرهذرهی روح. گرم و بزرگ و پر سر و صدا مثل صداهای قوی؛ مثل خواستن. شعر یه چیزی فرای هر کلمهی دنیویه. شعر یه چیز عجیبه، قشنگه، متفاوته، واقعیه. شعر تاثیرگذاره. شعر ذهنو تکون میده و قلب رو جابهجا میکنه. شعر مثل تماشای ستارهها تو آسمونه صحرا و بیابونه. مثل خوردن غذای موردعلاقهست. مثل خندیدن به یه جوک خوب یا به یاد آوردن یه خاطرهست.
شعر مثل لحظهی بیدار شدنه، تو اون روزهایی که هوا هنوز تو گرگ و میش بخ سر میبره، هوا خنکه ولی سرد نیست و یه گرمای غریبی تو تمام سلولهای آدم هست، بیدار شدنی که بعدش خسته نیستی و وقتی چشمهات رو باز میکنی و با خوشحالی و رضایت آه میکشی، همونجا دراز میکشی و چند دقیقهای رو به بیرون نگاه کردن از پنجره میگذرونی تا وقتی خورشید خیلی آروم میاد بیرون و یه باریکهی نور ازش میفته تو صورتت و احساس گرم و قشنگی داری. شعر مثل بغل کردن آدم مورد علاقهته، گرم و مهربون، انقدری که نمیخوای بذاری بره. شعر تا ته ته ته قلبت رو بیدار میکنه. مثل صدای ساعت. شعر چیزیه که منو به زندگی امیدوار میکنه. پر شور و زنده. مثل بپر بپر کردن و پرواز.
هدایت شده از ☆
چرخش قلم در تاریکی✍.
همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسندهای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود.
نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده."
نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد.
_ من دارم تلاش ده سالهام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها...
اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟"
_دوستشان ندارم، چون... چون...
آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟"
_یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفتهاند...
آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد.
و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
هدایت شده از ارغوان ؛
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقیست،
آخرین جرعهی این جام تهی را تو بنوش !
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
"شعر فوران خون است، هیچ جوره بند نمیاید."
-سیلویا پلات