eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
95 دنبال‌کننده
563 عکس
40 ویدیو
3 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://daigo.ir/secret/9870724432 ناشناس جایگزین: https://harfeto.timefriend.net/17498192030002 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌تونم حتی تو کلمات جا بدم که چقدر شعر من رو به وجد میاره. مثل رقصیدن تو باد، مثل دویدن تو بارون، هیجان و شادی. یه احساس خاص تو سینه. تو عمق وجود و ذره‌ذره‌ی روح. گرم و بزرگ و پر سر و صدا مثل صداهای قوی؛ مثل خواستن. شعر یه چیزی فرای هر کلمه‌ی دنیویه. شعر یه چیز عجیبه، قشنگه، متفاوته، واقعیه. شعر تاثیرگذاره. شعر ذهنو تکون میده و قلب رو جابه‌جا می‌کنه. شعر مثل تماشای ستاره‌ها تو آسمونه صحرا و بیابونه. مثل خوردن غذای موردعلاقه‌ست. مثل خندیدن به یه جوک خوب یا به یاد آوردن یه خاطره‌ست. شعر مثل لحظه‌ی بیدار شدنه، تو اون روزهایی که هوا هنوز تو گرگ و میش بخ سر می‌بره، هوا خنکه ولی سرد نیست و یه گرمای غریبی تو تمام سلول‌های آدم هست، بیدار شدنی که بعدش خسته نیستی و وقتی چشم‌هات رو باز می‌کنی و با خوشحالی و رضایت آه می‌کشی، همونجا دراز می‌کشی و چند دقیقه‌ای رو به بیرون نگاه کردن از پنجره می‌گذرونی تا وقتی خورشید خیلی آروم میاد بیرون و یه باریکه‌ی نور ازش میفته تو صورتت و احساس گرم و قشنگی داری. شعر مثل بغل کردن آدم مورد علاقه‌ته، گرم و مهربون، انقدری که نمی‌خوای بذاری بره. شعر تا ته ته ته قلبت رو بیدار می‌کنه. مثل صدای ساعت. شعر چیزیه که منو به زندگی امیدوار می‌کنه. پر شور و زنده. مثل بپر بپر کردن و پرواز.
هدایت شده از 
چرخش قلم در تاریکی✍. همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسنده‌‌ای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود. نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده." نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد. _ من دارم تلاش ده ساله‌ام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها... اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟" _دوستشان ندارم، چون... چون... آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟" _یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفته‌اند... آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد. و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
هدایت شده از ارغوان ؛
من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست، آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش !
هدایت شده از شماره "۱"
به هر حال آهنگای ایمجین درگونز یه چیز دیگه‌ان.
هدایت شده از شماره "۱"
و فیلمای مارول
هدایت شده از شماره "۱"
و رنگ قرمز
هدایت شده از شاعرِ آیینه‌ها
"شعر فوران خون است، هیچ جوره بند نمی‌اید." -سیلویا پلات
ها
راستی
سلام