eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
96 دنبال‌کننده
729 عکس
52 ویدیو
3 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://daigo.ir/secret/9870724432 ناشناس جایگزین: https://harfeto.timefriend.net/17498192030002 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستگاه 34 🇮🇷
https://eitaa.com/station34/2868 گواهی دادن در و دیوار تشخیص و استعاره داره. سروکار داشتن فکر کنم کن
آدرینننن اگه بخوایم برای دل خودمون درمورد ادبیات بیشتر بخونیم چه کتابایی پیشنهاد می‌کنی؟؟
ایستگاه 34 🇮🇷
تا آدرین دارم غم ندارممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 خدایی وقتایی که یه چیزی برای آدرین می‌نویسم تازه لذت نوشتن
دژنیمسمسمسوسسپش 😭😭😭😭😭😭😭 نوشته‌ها تو جزو چیزای موردعلاقه‌من بارها و بارها خوندمشون به دنبال یک پایان خوش یادته؟ یه سری جاهاشو حفظ بودم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💚💚💚
ایستگاه 34 🇮🇷
این خیلی باحال بود😂😭😭💙✨✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایستگاه 34 🇮🇷
آدرینننن اگه بخوایم برای دل خودمون درمورد ادبیات بیشتر بخونیم چه کتابایی پیشنهاد می‌کنی؟؟
کتاب‌های شمیسا خوبن، چون اکثرا هم مرجع کتابای درسی‌ان البته باید بگی تو چه موضوعی می‌خوای چون خیلیییییییی کتاب زیاد هست 😂 منم نخوندم
ایستگاه 34 🇮🇷
تسخیر شدم وقت کردم میرم ببینمش
خیلی مسایمسپژپسمسسمشمممسط بوددد واقعا واقعا هنرمندانه‌ست داستانش. ولی اصلا یه وضعیه 😭😂😂
«تردید نکن سپیده سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد..»
: « روزنامه روزنامه! شاهزاده کبوترها کشته شد!» : « هی راجب اون نوازنده‌ی ولگرد و مشهور شنیدی؟! میگن آدم رو یجور به اغما میبره که نصف اشراف زاده‌ها به‌خاطرش تلف شدن‌." :« پس داره به نفع ما کار میکنه. هه!» نگاهی به چتری های مشکی چون پر کلاغم انداختم و برگشتم. کبوتر‌ها، نوکشان را روی زمین می‌کوبند و یک در میان، تکه‌های تن‌ماهیِ روی زمین را به نیش می‌کشند. بله.. کبوترهای گوشت خوار! یک پدیده عادی در این شهرِ همرنگ صحرا. چترم را تنظیم می‌کنم تا شکافی را برای برخورد نور به صورتم باقی نگذارم. انگشت‌های عرق کرده و درون دستکشم را کمی می‌جنبانم و قوطی تن ماهی را می‌گردانم. زیر چشمی به او نگاه می‌کنم و باز نفس می‌برم؛ من او را می‌خواهم. نوازنده‌ی کبوترسانی که جملگی دنبال آنند. پشت دست را روی گونه میکشم و دسته چتر را در دستم می‌چرخانم. بی اهمیت به چرخش زیبای چتر، لب‌ها روی هم می‌فشرم و با قدم‌هایی که تردید درونش جان دارد به سمتش می‌روم. گونیِ خاکی زنگی زیرش گسترده و با تکیه‌ای بر ستونی بی سر و تن، انگشت روی سیم‌هایِ سازش می‌کشد. انگار خورشید قصد آزارم را داشت که در موهای به رنگش نورش، چشمم را می‌زد. آرام نشستم و بی‌اهمیت به کشش گوشه لباسِ سیاهم روی سنگفرش، لب باز کردم: « سلام نوازنده. » لب باز نکرد؛ می‌دانستم! او را در میان اشرافزادگان ادب و احترامی نبود. نگاهش را انداخت به نخ خوش‌تراشی که روی دستکشم بود و پس از آن چشم دوخت به ریخت و قیافه‌ام. سر کج کرد و رنگِ نگاهش را از قوطیِ تن ماهی دزید. من هم لحظه‌ای به پاره‌های گوشت ماهی خیره شدم و آن را جلویش گرفتم: « اینو بهت بدم با من میای؟!» قهوه‌ایِ چشمانش رنگ تعجب گرفت و برای لحظه‌ای سرخیِ خشم در چهره‌اش دوید اما فقط سری به اطراف تکان داد و من را محو حرکت موهایش کرد. : « باید باهام بیای. » باز سر تکان داد و من قوطی را بیشتر جلویش بردم. : « باید کبوترم شی! » این‌بار ابرو بالا انداخت و به خشم، انگشت شستش را روی سیم وسطیِ ساز کشید. به گمانم می‌خواست بگوید گدا نیست. برایم اهمیتی نداشت که به مذاقِ سلطنتی پنهانش خوش نیاید: « شاهزاده کبتر، باید باهام بیای. متاسفانه من دختر خوبی نیستم ممکنه از روشای بدی برای بردنت استفاده کنم.» ناگهان چشمانش درشت شد و با حرکتی سریع، سمتم جهید و انگشتش را روی لبانم گذاشت. رنگ سبز چشمانم رنگ تردیدِ سابق را گرفت اما باز خود را به نقاب بازیگریم چشباندم. قوطی را روی زمین انداختم و با دو انگشتم، انگشتش را پایین کشیدم. : «شاهزاده! مثل این‌که یادتون رفته الان یه کبوتر نوازنده بیش نیستید پس جرئت نکنید که دست به لیدی سام بزنید.» دیدم که لحظه‌ای چشم به قوطی دوخت و سپس با تعجب به طره‌موهایِ کوتاه مشکیم. لحظه‌ای ساز را رها کرد و انگشتاتش را به بازی گرفت: : "تو لیدی سامی؟! امکان نداره. تو.." پوزخندی زدم و دست زیر چانه زدم : « باورت نمیشه یه زندگی کبوتری برات ساختم؟! من؟! کسی که امپراتور پیر می‌خواد باهاش ازدواج کنه اونم برای اعتبار؟» ناباور مژه زد؛ راستش دروغ چرا خودم هم پشت نقابم خسته بودم از این بازی‌ها. من مجبور بودم همه‌ی این حرکات را انجام دهم چون سناریو نویس این‌ها را تنظیم کرده بود. : « پاشو باهام بیا کبوتر. زندگی مثل توله سگی که خواهی داشت بیشتر از اون زندگی قبلیت بهتر خواهد بود. خودتم میدونی! مگه نه؟! » او می‌دانست. چون جریان‌هایی بود که شما خواننده نمی‌دانید چون من ترجیح دادم داستان را از وسطش شروع کنم و اصلا هم ناراحت نیستم بابت این موضوع. خورشید تابید، موهایم زیر کلاه کوچک سیاه عرق‌آلود شدند و کبوتر لحظه‌های زیادی را خیره من ماند. - داستانک . فاذر
https://eitaa.com/writer_fazar/3955 مال سینماست 😭😂 یعنی به تماشاگر نشون میدی می‌دونی داره فیلمو می‌بینه. مثل فیلمای ددپول که یهو با تماشاگر حرف می‌زنه 😂
https://eitaa.com/writer_fazar/3956 نه نه کار خفنیه😭😭😂😂 تو رمان نویسی یه جور رویکرد پست مدرنه که وسط داستان میای به خواننده یاد میندازی‌که این یه داستانه که داره می‌خونه جزو چیزای موردعلاقه‌مه 😭😭😭😭