هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
: " تو واقعاً دیوونهای استلا."
: " درست مثل تو برادر عزیزم."
این را میگویم و دستانم را دور گردنش را حلقه میکنم. به ریختنِ دانههای برف روی موهایش نگاه میکنم و با گوش سپردن به دلنگ دلنگ کشِ آهنی موهایم میخندم.
:" چرا میخندی؟!"
سر بلند میکنم و شفق را که کمکم در آسمان روشنِ شب مشخص است نشان میدهم.
: " شفق مثل ماست نه؟!"
دستهایش که زیر پاهایم را گرفته و روی کولش سوار کرده را تکان میدهد تا نیفتم:
: " نمیدونم. دختر قصهگو بهم بگو چرا شفق مثل ماست؟"
کلاه شنل پشمی را روی سرم صاف میکنم و به چشمانش که حالا یکی از آنها زیر چشمبند است خیره میشوم
: " ما یه برادر وخواهر یتیم بودیم و زبالههارو میگشتیم تا چیزی برای خودمون پیدا کنیم. بعدش شدیم یکی از بزرگترین شبکههای دزدای خیابونی و مثل شفق ناپیدا! حتی وقتی نقابم زدیم و توی شغلامون مسغول به کار شدیم هیچکس نتونست مارو پیدا کنه، چون ما شفقیم. "
تک خندهای کرد و سرش را چرخاند:
" دیوونه!."
پاهایم را کمی تکان میدم:
" آره ما شفقیم. شفقای مشاور و محافظ که قراره یه روزی انتقام بگیرن."
زمزمهی تاییدش را شنیدم و باز با لبخند به سوی شفق و از میانِ برفهای کوچک گذراندم.
شفق گسترده شد، سمتم آمد و کمکم جانم را در بر گرفت.
پژواکهای گذشته خودشان را کنار انوار آن جا کردند.
یک جوبراهی که پر از زباله است، بوی نفت و سیگار، همهمهی مردان شکم گنده و در اخر استیوی که با چشم زخمی شده مرا به کول گرفته بود.
مرا از زیر دست آن مرد مست بیرون کشیده بود و بیاهمیت به درد و خونِ جراحت چشمش، در تلاش برای کول کردن من بود.
با صدای استیو از دنیای گذشته میپرم بیرون:
:" استلا تنت سرد نیست؟!"
سر به اطراف به نشانهی نه تکان میدهم و با لبخند و گونههای سرخ شده از شادی، دستانم را بیشتر دور گردنش گره میکنم:
" خوشحالم هستی."
-فاذر
ایستگاه 34 🇮🇷
من و برادران در هاگوارتز:
پژپژمسمسمسوسوسمس کاسپلییییییی 😭
چه باحالنننن
هدایت شده از diar man•|•دیار من
میدونستید کوروش غریزه جهان گردی داشتن،اما راستش هرجا که میرفتن ایران بوده🤌🏻😶
هدایت شده از "الف_جیم "
من یه کمد میخوام که برم به سرزمین نارنیا. از این آدما خسته شدم.
هدایت شده از "الف_جیم "
قرص خوردن دیگه فایده نداره این سری باید تراپیستمو بخورم