ایستگاه 34 🇮🇷
ـ EXXX : از مزایای دوستی با خودت برام بگو ـ IXXX : این که هیچ وقت بهت پیام نمیدم؟ ـ EXXX : نگران
به عنوان یه درونگرا اعتراض دارم چون فقط منم که پیام میدم، تا پیام ندم کسی منو یادش نیست 😭😭😭😭😭😭
ایستگاه 34 🇮🇷
به عنوان یه درونگرا اعتراض دارم چون فقط منم که پیام میدم، تا پیام ندم کسی منو یادش نیست 😭😭😭😭😭😭
به عنوان یه برونگرا فهمیدم خیلی درونگرام-
حالا بذارید از نسخهی واقعی این بخش از داستان پرده بردارم 😂
که اولا هیچ شورای خدایانی در کار نبود- (بندازم به خلاقیتت خورخه)
بعد شما آتنا رو مثل یه دختر کوچولویی تصور کنید که رفته پیش باباش تا درمورد اودیسه باهاش حرف بزنه
زئوس کلا اینطوریه که «آخه چشم خاکستری بابا، اودیسئوس مرد بدیه، کارای بد کرده، عمو پوسایدون رو اذیت کرده نمیشه که همینجوری ولش کنیم بره»
و آتنا هم مثل دختر بچه هایی که همیشه هر اسباب بازیای خواسته باباش براش خریده لپاش رو باد میکنه و پاهاش رو روی زمین میکوبه و غر میزنه «نه بابایی اودیسئوس رو آزاد کن، اون عروسک (دوست) مورد علاقهی منه»
و یکم بعد زئوس که نمیتونه به فرزند موردعلاقش نه بگه یه آهی از حسرت میکشه و به ناچار دستور آزادی اودیسه رو میده تا فقط دختر کوچولوش خوشحال باشه😂😂
(البته یکم اغراق کردم وگرنه آتنا با کمالات تر رفتار کرد ولی خب... دیالوگ همون دیالوگا بود- )
ایستگاه 34 🇮🇷
حالا بذارید از نسخهی واقعی این بخش از داستان پرده بردارم 😂 که اولا هیچ شورای خدایانی در کار نبود- (
ببینم اونوقت اگه آتنا قبولت داشته باشه و مورد علاقهش باشی اینجوری حرف پیش خدایان هم برو داره درست میگم؟
ایستگاه 34 🇮🇷
لئو، واقعاً وقتی قهر میکنی ناز میشی.
اینو اتفاقی دیدمم😂
حالا با کی قهر کنم؟-😂😂😂😂💔
دیشب خیلیییی رندوم دوباره شروع کردم از اول پادشاه پریان رو بخونم و ببینم چه چیز است و چرا دفعهی اول دو فصل بیشتر نخوندم
حالا ایندفعه قصدم اینه که بخونمش تا آخر ولی! ولییییی