من اومدم با سم جدید ☺️
داستان از این قراره، عامو.
جیدن یه افسر ارتشه، خو؟ یه داداش کوچولویی داشته به اسم کیلب خو؟ بعد کیلب هم عضو ارتش بوده. بعد یه روزی این سرویسهای اطلاعاتی تو یه ماموریت بهشون اطلاعات اشتباه میدن، کیلب و سه تا از دوستاش میمیرن. برای همین جیدن از هر وی مامور اطلاعاتی متنفر میشه. خو؟
بعد دوستای جیدن هم (ایزابل و توماس) از مامورهای اطلاعاتی خوششون نمیاد، خو؟
حالا اینا یه گروهن تو ارتش خو؟ بعد از آخرین عملیاتشون خلوت کردن سه تایی دارن استراحت میکنن، ژنرال جیمز کولدن میاد خو؟
بهشون میگه باید از یه زندانی بدون ثبات روانی برای یه مدت نگهبانی کنن (واقعا ثبات روانی نداره، یه دلقک بدبختی روانیای از خود ارتشه) ولیییییی عامو ولییییییی باید با سرویسهای شیک و شسته رفتهی قشنگ همکاری کنن. (کولدن رو کم مونده بود خفهش کنه.) بهبه
خلاصه که دستور دستوره دیگه باس بهش عمل کنن.
ایزابل و جیدن مجردن، ولی توماس ازدواج کرده؛ اسم همسرش نوریا ست. جیدن هم قبل مرگ کیلب یه خانمیای داشته به اسم سارا (نامزد بودن) که بعد ولش بکرده و برفته (آه جیدن، تو خیلی سردی) آره خلاصه
خو حالا اینا میرن دیگه. ولی خو کولدن بهشون میگه یکی از مامورهای اونجا هست که خیلییییی بهش ارادت داره (خود کولدن خیلی چیزها رو بهش یاد داده، یادتون نره کولدن ژنراله، پنجاه سالش هم هست، البته سن دقیقش رو نمیدونم، اگه تونستم پروندهش رو گیر بیارم بهتون میگم چند سالشه)