روزی روزگاری، در برج بلندی، شاهزاده خانمی اسیر اژدها بود. شاهزاده خانم موهای پرپشتی به سیاهی شب و پوست روشنی به سفیدی شیر داشت. نام شاهزاده خانم دلدریا بود. شاهزاده خانم روزها را در بالاترین اتاق برج به قلاب دوزی و کتاب خواندن میگذراند و شب ها سعی میکرد صدای خرخر نفس آتشین اژدهارا نادیده بگیرد. سال ها از اسارت شاهزاده خانم میگذشت تا اینکه شاهزاده های جوان، یک به یک، شروع به آمدن کردند. هریک چیزی با خود داشتند و به نحوی به مصاف اژدها می آمدند. اما شرط پیروزی حقیقی بر اژدها این بود که شاهزاده خانم نام شاهزاده جوان را با صدای بلند بگوید. شاهزاده خانم در این سال ها آموخته بود که مردها از اژدها خطرناک ترند و اسارت در برج اژدها را به اسارت در بند شاهزاده ای مغرور و لذت طلب ترجیح میداد. به دست آوردن دل شاهزاده خانم از شکست دادن اژدها نیز سخت تر شده بود!
بعد از مدت ها شاهزاده جدیدی پای برج ایستاده بود.
-بانوی من! نام من آدریان است. به شرافت خون سلطنتی ام سوگند که شما را از دست این اژدهای پلید میرهانم!
شاهزاده خانم سرش را از پنجره برج بیرون آورد.
-ای شاهزاده جوان، چه هدیه ای با خود آورده ای؟
چشم های زمردین شاهزاده، محو زیبایی شاهزاده خانم شده بود، آنقدر که حتی به نسیمی که موهای طلایی اش را به هم میریخت توجه نمیکرد.
-آه من هیچ هدیه ای سراغ ندارم که در شان بانوی زیبایی همچون شما باشد، اما غاز پرطلایی ای با خود آورده ام که هر هفته، یک تخم طلا میگذارد!
-هفت روز؟! در ولایت ما غازهای تخم طلا هر سه روز یک بار تخم طلا میگذارند!
شاهزاده جوان دیگری بود! شاهزاده خانم متعجب بود. تا به حال شاهزاده ها باهم نیامده بودند!
شاهزاده جدید موهای قرمزی به رنگ غروب آفتاب و چشم هایی به سبزی برگ های زیتون داشت. شاهزاده مو قرمز، رندانه تعظیم کرد.
-بانوی زیبا، من شاهزاده جیکوب سوم، از خاندان پر آوازه فاکشین هستم! لطفا اسم من رو با صدای زیباتون بگید!
شاهزاده آدریان چهره در هم کشید.
-فاکشین ها همه دغل باز هستند.
-حداقل من جعبه جواهراتی آورده ام که از چوب ساج ساخته شده است و جواهرات و زیورآلات درونش هیچگاه تمام نمیشود. نه غاز تخم طلایی که فقط هفته ای یک تخم میگذارد!
شاهزاده خانم از بالا به بحث دو شاهزاده نگاه میکرد.
-شما کوته نظران! هدیه های شما، همه طلا و جواهر است! بانوی با کمالاتی مثل شاهزاده دلدریا در بند مادیات نیست! شما باید هدیه ارزشمندی چون کتاب اسرار باستان را برای ایشان می آوردید!
شاهزاده سوم، از اسب سفیدش پایین پرید.
-البته شما نمیتوانستید این کار را انجام دهید. چون این کتاب را من برای پیشکشی به بانو دلدریا آورده ام.
شاهزاده لبخند کجی زد و به سمت پنجره برج چرخید و سرش را بالا گرفت تا با شاهزاده خانم صحبت کند. شاهزاده جوان شنل بلندی بر تن داشت و موهای بلند قهوه ای اش را پشت سرش بسته بود.
-شاهزاده دلدریا، من ویدوریان، از سرزمین بردا هستم. آیا افتخار شنیدن اسمم از زبانتان را به من میدهید؟
و تعظیم کوتاهی کرد.
-ویدوریان! به تو گفتم که اگر برای نجات شاهزاده دلدریا بروی، من از تو عقب نمیمانم!
شاهزاده جدید سوار بر اسب قهوه ای به تاخت، پایین برج رسید. شاهزاده از اسب پایین پرید و رو به پنجره برج، شاخه ای که گویی برگ هایی از نور داشت را بالا گرفت.
-این شاخه درخت جهان است بانو دلدریا! با این هیچگاه بیمار و مجبور به روبه رو شدن با مرگ نمیشوید!
شاهزاده جدید شباهت زیادی به شاهزاده ویدوریان داشت.
-من، ایگدوریان، از سرزمین بردا، قسم میخورم تا پایان جان از شما محافظت کنم. پس نام مرا بخوانید!
-آه این چهار مرد کوته فکر، چشمه حقیقت همه شمارا کوچک میشمارد!
شاهزاده پنجم پای برج رسیده بود. موهای قهوه ای روشن، و چهره ای پخته و آرام داشت.
-بانوی من. من، سولیوار استشیان، جواهری حاوی آب چشمه حقیقت را به شما پیشکش میکنم. پس نام مرا صدا بزنید.
شاهزاده دلدریا به پنج شاهزاده که پای برج ایستاده بودند نگاه کرد. او باید چه کسی را برمیگزید؟
#little_M
ایستگاه 34 🇮🇷
روزی روزگاری، در برج بلندی، شاهزاده خانمی اسیر اژدها بود. شاهزاده خانم موهای پرپشتی به سیاهی شب و پو
اینو ببینیددد مدیا نوشتههه😭😭😭✨✨✨✨✨
ایستگاه 34 🇮🇷
روزی روزگاری، در برج بلندی، شاهزاده خانمی اسیر اژدها بود. شاهزاده خانم موهای پرپشتی به سیاهی شب و پو
خیتنیتژمطمطمسنسنیدسنژتیخسسن
مدیا عاشقتم-
رمزگشایی هم انجام شد-
فقط شاهدختهههسس😂😂🤣🤣🤣🤣🤣
یعنی این افشاگری به روحم صدمه زد چون از هر پنجتا شاهزاده بدم میومد- 🤣😂
ایستگاه 34 🇮🇷
پیتر اگر توی خطری با کلیک کلیک دوربین علامت خطر بده
این خیلی سباستین بود-