امروز ازم پرسید : " چرا همش انکار میکنی چیزای خوبی که بهت نسبت میدن رو؟ "
چیزی نگفتم اما توی ذهنم خیلی فکر کردم.
حقیقت این بود که من هیچ وقت اون آدمی نبودم که بقیه فکرش رو میکردن.
یعنی اگر مخالفت کردم با حرفایی که بقیه بهم زدن نه به این خاطر بوده که بخوام شکست نفسی کنم ، نه واقعاً.
نبودم.
شاید تلاش کردم نزدیک بشم به اون چیزی که ازم تصور دارن تا مبادا اون تصوره بهم بریزه از من توی ذهن بقیه.
اما حقیقت همیشه این بوده که من اونی نیستم که تو فکر میکنی عزیزم ، من اون آدم باحاله نیستم ، من خوشگل نیستم ، من آدمی نیستم که از پلای سخت زندگی عبور کنم یا حتی دوست داشتنی و بامزه ام نیستم.
من فقط یه آدم معمولی ام ، روز به روز معمولی تر میشم و به نظرم وقتشه که تصور بقیه از من همون چیزی باشه که هستم.
من اینطوری ام ، پس اگه باهات مخالفت میکنم از سر خوشی نیست که تو هی بیشتر بگی و من بیشتر خوشم بیاد.
صرفاً میدونم چه حس بدیه که یه تصور عالی و خاص از یکی توی ذهنت باشه و بعد بخوره تو پرت.
من فرعی ترین و معمولی ترینم.
کل داستان اینه😭
امروز خیلی فکر کردم ، بیشتر از همیشه و مغزم گفت بوم.
پس وقتشه دیگه نوشتن توی دفتر رو امشب کنار بذارم و اینجا بگم تا بدونم شنونده های بیشتری جز خودم دارم.
داشتم به جغرافیا فکر میکردم ، به اینکه چقدر زیاده ، به اینکه خوب نیستم توش ، به اینکه یادم میره همش.
و خب پر شدم از استرس ، اما؟میخونم دیگه ، هرچقدر شد و رسیدم میخونم ، این روزا همه چیز رو سپردم به خدا.
در کنارش داشتم به این فکر میکردم که چقدر عجیب شدم جدیداً ، چقدر متفاوت و بزرگ شدم ، دیگه مثلاً سر چیزای کوچیک غر نمیزنم ، گریه نمیکنم ، بزرگ شدم.
بزرگ شدنم رو مدیون همین سال هایی ام که شاید هی میگم سخته سخته سخته ( شاید هممون میگیم )
و باز داشتم به این فکر میکردم که چقدر دلم برای ویسای طولانی دادن اینجا ، حرف زدن دو سه ساعته با مطهره ، مسخره کردن دوسته آیسان ، فیلم ترسناک دیدن با مامان تنگ شده.
و فکر کردم که عیب نداره اگر امروز انقدر غم انگیز بود ، در نهایت هم من با امید از امروز گذر کردم و هم به جای غم شادی رو به بقیه منتقل کردم.
و در نهایت ، کاش اوضاع درسیم بهتر بود.
[خزعبلات بنده ، اِستلا.]