هدایت شده از تقدیمی ںُــۄاۤۤ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
دنیای "مَهتاب" خاکستری بود؛ هم موهای ابریشمیاش و هم چشمان درخشان و غمآلودش. همیشه تنها، همیشه در سایهها. دیگران او را خجالتی و غمگین میدانستند، اما در دلش شعلهٔ کوچکی از امید زنده بود. او منتظر بود.
منتظر کسی که نگاهش را بفهمد. کسی که در سکوت کنارش بنشیند.
یک عصر پاییزی، باد تندی برگها را میرُبود. مَهتاب خود را لرزان در گوشهای پنهان کرده بود که ناگهان سایهای آرام کنارش نشست. گربهای بلندقامت با خزی دودی و چشمانی به رنگ کهربای داغ. نه پرسیدی، نه عجله کرد. فقط با گرمای آرامشبخش پهلویش، تمام سرما و تنهایی سالها را ذوب کرد.
مهتاب آهسته سرش را بلند کرد. برای اولین بار، چشمان خاکستریاش غرق در نگاهی شد که در جستجویش بود. دیگر نه خجالتی بود و نه تنها. فقط با تکیه بر شانهای امن، منتظر فردایی بود که اکنون، بالاخره از راه رسیده بود.
برای خونه ی:
https://eitaa.com/nothing19
هدایت شده از ✷ ℬ𝗈𝗋𝖺’𝗌 𝒮𝗎𝗇𝗇𝗒 𝒟𝖺𝗒𝗌.
https://eitaa.com/nothing19/3064
عشقمی:)))))))))