هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
یکی برگشت گفت چیزی که دارم براش انتظار میکشم ارزشمنده برای این همه صبر...
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
حقیقتا حرف های زیادی برای گفتن دارم؛ولی میدونی.یچیزی این وسط برای گفتنشون یاریم نمیکنه.نمیدونم چیه.چه حرف از قشنگی ها باشه،چه از غم و ناراحتی،یچیزی باعث میشه من مهر سکوت بزنم روی قلبم.و با تمام مخالفت درونیم خودمو بسپرم به سرنوشت.این من رو کفری میکنه،ولی باز هم به قل و زنجیر این افکار و اون قفل مجهول بسته شدم و راه رهاییم؟خدا داند کجاست و دست کیست...
_ مسیج
_ دلنوشته
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
خواب به چشمانم نمی آید چرا؟!
نکند مینگری نافذ،در خواب و رویایت مرا؟
آنگونه که حتی خود،نمیفهمی اعمالت را...
من چشمانم گرم نیست و تو خفته؛اما در رویای پشت ان چشمانت درحال نفس کشیدن در کنارت هستم.نگاهت گویی به قدری اتشین است که خود حس نمیکنی و این اتش حتی به واقعیت هم زبانه کشیده که نمیگذارد از فکر و خیال تو من هم وارد ان دنیای رویا شوم.
شاید گناه باشد،شاید زود باشد؛هر آنچه که باشد...با تمام قلبم دعا میکنم او برایمان راهی درست و خیر باز کند تا قبل از ان چیز هایی که اگر اتفاق بی افتند رهایی از آنها سخت است.
چه راه و مقصدمان یکی چه جدا جدا،به او التماس میکنم هرچه بی درنگ تر مشخص کند این سرنوشت و عاقبت را...
آه از این دل که نمیداند چگونه قلم دست گیرد تا آبشار سخنانش را سرازیر کند!
_ دلنوشته
روستای دور افتاده ی زنبورک
عاووو بحبح
نارنجی و سبز هم هستن
با پسته ای