"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟻"
یکم وقت بعدش مامان لیلا و بابا حمید با حدیث(خواهر حامی) رسیدن خونه😄
دلم برای حدیث تنگ شده بود🫂
حامی: سلاممم سلـــام بفرمایید😊
لیلا: سلام عزیزم!
حمید: سلام پسرم!
حامی: سلام مامان سلام بابا.
حدیث: سلام دادا🤗
حامی: سلام جوجه چطوری؟
البته دیگه 16 سالت شده الان بیشتر خروسی تا جوجه🤣
حدیث: برو گمشو😒
لیلا، حمید: عه بسه دیگه😒
حامی: خیلی خب بیاید تو👌🏻
𖠁//اومدن تو\\𖠁
میوه براشون گذاشتم و حدیث داشت به اینور اونور سوک میزد😂چون بار اولش بود میومد خونم🤦🏻♀️
مامان لیلا هم توی آشپزخونه پیش من بود و بابا حمید هم داشت با موبایلش حرف میزد👤
یواشکی به مامان لیلا یه چیزی گفتم🧏♀️
حامی: پیس...پیییس...
لیلا: چرا پوس پوس می کنی😐
حامی: مامان یه لحظه بیا(با صدای خییییلی آروم)
لیلا: چیه چی میگی!؟
حامی: مامان یه موضوعی هستش😥راستش مسعود یه دوستی داره اسمش رامینه می شناسیش دیگه.
لیلا: خب؟؟...
حامی: رامین یه خواهر داره اسمش...اممم روشـ...یعنی خانمِ روشاست😓
من.....
منتظر باشید...ادامه دارد...👀
"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟼"
من..راستش...بهش یه حســ..
لیلا: خوشگله؟
حامی: چی؟ 😶
لیلا: فهمیدم بابا🙄خوشگل هست یا نه
حامی: آره...خیلی...یعنی تو مشکلی نداری!؟
لیلا: اگه پسرم راضیه نه🥹🥲
حامی: آخه من قربون مامانم نشم😭
لیلا: خدانکنه🥺
حامی: فقط مامان من روم نمیشه به بابا بگم😦خودت میگی؟
لیلا: آره من میگم تو هم به حدیث و ماریا و مسعود بگو(همه خواهر برادرن😀)
حامی: باشه منم به اونا میگم.
--یکم وقت بعد، رفتن و خداحافظی کردن--
حامی: بلند شدم تا بشقاب ها و میوه ها رو بردارم و جمع کنم که.....
منتظر باشید...ادامه دارد...👀