-1
با او شروع شد - مالاکین، مردی با چشمانی مانند خون و موهایی سفید مانند زمستان. زیبایی ای داشت که عمیق تر از هر تیغه ای برید، جذابیتش سمی بود که در قلب من نفوذ کرد. من او را دوست داشتم یا فکر می کردم دوستش داشتم. سخنان او مهربان بود، لمس او یک وعده بود - تا زمانی که زات کثیفش نمایان شد.
در سالنهای سایهدار خانهاش مرا به زنجیر بست، دستهایش دیگر ملایم نبود، بلکه بیرحمانه بودند. او مرا کتک زد، مشت هایش بال هایم، بدنم، روحم را کبود کرد. او فریاد میزد و تهدید کرد که اگر جرات مقاومت داشته باشم مرا میکشد. بدتر از همه، او به من تجا*وز کرد و نوری را که زمانی حمل می کردم، از بین برد. هر شب یک عذاب بود، هر روز یک قفس.
در شبی تاریک فرار کردم، دستانم میلرزید چون چاقویی را در پهلویش فرو کردم. اما او نمرد - خندههای سرد و تمسخرآمیز او در حالی که فرار میکردم دنبالم میآمد. من آزاد بودم، اما زنجیرهایی که او در قلبم ایجاد کرد باقی ماندند. خانواده ام که ناامید شدند، میخواستند از من در برابر او و زمزمه های رسوایی محافظت کنند، مرا مجبور به ازدواج با دوک اتکینز کردند، مردی به سردی تالارهای مرمری املاکش. آنها گفتند که او من را در امان نگه می دارد. گفتند ارامش و آبروی من را برمی گرداند. اما ارامش یک دروغ بود و اشراف قفسی از نوع دیگر.
زندگی اشرافی مااند بوته ای خاردار بود. خانم های دیگر پشت سر هم زمزمه کردند و چشمانشان از قضاوت تیز بود. آنها من را صدا زدند: "آلوده"، اگرچه هرگز با صدای بلند صحبت نکردند. من تحقیر آنها، بیتفاوتی دوک، سنگینی توقعاتی را که چیزی از من باقی مانده بود را متحمل شدم. سپس روزی که زایمان کردم فرا رسید و دنیای من دوباره از هم پاشید.
ماماها نوزاد را در آغوش من گذاشتند و من به چشمانش نگاه کردم – قرمز مثل خون، درست مثل مالاکین. موهای سفیدش مثل یخ زدگی زیر نور شمع می درخشید. جیغ زدم، قلبم از وحشت گرفتار شد. او بود، دوباره متولد شد، ان دیو در کالبد پسرم. سایه ای بر صورت دوک افتاد؛ او می دانست که بچه مال او نیست. زمزمه ها بلندتر شد و قضاوت تندتر. اسمش را گذاشتم کازان، اسمی که مثل نفرینی بر زبانم می آمد. اسکمی بر گرفته از شعله های جهنمیه اتشفشان ها
آن شب کابوس ها شروع شد. در رویاهایم، ملاکین بالای سرم ایستاده بود، چشمان قرمزش برق می زد، صدایش که زمزمه می کرد: «تو هرگز از من فرار نخواهی کرد». من او را در چهره کازان، در هر نگاه، هر گریه می دیدم. با لرز از خواب بیدار شدم، دستانم به ملافه ها می چسبید، قلبم با اطمینان می تپید که او بازگشته است تا کاری را که شروع کرده بود تمام کند. کابوس ها هر شب می آمدند، بی امان، هر کدام یادآور زنجیرها، ضربات، تجا*وزات بودند. نمی توانستم به کازان نگاه کنم بدون اینکه مالاکین را در چهره ی او ببینم. و این ترس مرا مسموم کرد.
کازان شش ساله بود که برای اولین بار دستم را روی او بلند کردم. او پسری آرام بود، برای دنیایی که در آن به دنیا آمده بود بسیار مهربان بود. یادم میآید که از باغ برایم گلی آورد، دستان کوچکش هنگام تقدیم میلرزید، چشمان سرخش از امید گشاد شده بود. با سیلی کنار زدم، صدایم تند بود. "نزدیک من نشو!" جیغ زدم صورتش مچاله شد، اما من نمی توانستم متوقف شوم. مهربانی او یک تله بود، یک دروغ، درست مثل مالاکین. منتظر یه فرصت تا دوباره ازارم بده، نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
تنبیهات سبک شروع شد، گاهی در اتاقش حبس میشد ،و گاهی از خوردن غذا محروم میشد، وقتی جرأت کرد حرف بزند سر او فریاد میزند. اما تنبیهات بیشتر و بیشتر شدند کردند. در هفتسالگی، زمانی که او خیلی به من نزدیک شد، ضربه ای به او زدم، دستانم از خشم و ترس می لرزید. مالاکین را در هر حرکت و هر کلمه می دیدم. دوک آن تنبیه ها را تشویق میکرد،
او میگفت: «او پسر من نیست» و من سر تکان میدادم تا وفاداریام را ثابت کنم و لکهی ننگ وجود کازان را پاک کنم.
هر روز یک جنگ بود. از کابوسهای شبانه بیدار میشدم، خندههای مالاکین در گوشهایم طنینانداز میشد، و کازان را هنگام صبحانه میدیدم، چشمهای سرخاش را پایین میآورد، صدای ملایمش را در حالی که نان میخواست. من او را به اتاقش می فرستادم، یا بدتر از آن، با کمربند شلاقش می زدم. او هرگز مقابله نمیکرد، هرگز فریاد نمی زد، و این سکوت او من را بیشتر عصبانی می کرد. چرا از من متنفر نیست؟ چرا هیولایی را که من میشناختم نشان نمیدهد؟ مهربانی او - پیشنهاد کمک به خدمتکاران، تقسیم غذای خود با خواهر و برادرانش، وارثان واقعی دوک - مانند یک تمسخر بود. من نتونستم تحمل کنم
تا ده سالگی ، تنبیهات عضو روزمره او ششد بود. او را به سرداب می کشاندم، ساعت ها او را به زنجیر می بستم و به خودم می گفتم این برای محافظت از خانواده است. خدمتکاران زمزمه کردند، اما هیچ کس جرات نکرد جلوی من را بگیرد. دوک چشم خود را بست و ظلم خود را در غفلت آشکار کرد. خواهر و برادرهای کازان، کلارا و کانر، با وجود همه چیز او را دوست داشتند. یک بار کلارا را گرفتم که دزدکی برای او غذا میخورد و من هم به او سیلی زدم که عصبانیت من را کور کرده بود. کازان از من التماس کرد که در عوض او را تنبیه کنم، صدایش ثابت و چشمانش التماس می کرد. به خاطرش بیشتر ازش متنفر بودم
در چهارده سالگی از مرزی گذشتم که هرگز نمی توانم از آن عبور کنم. شب سردی بود، کابوس ها بدتر از همیشه بود. چهره مالاکین زنده بود، در رویاهایم دستانش دور گلوی من بود. با وحشت از خواب بیدار شدم، قلبم تند می زد و به اتاق کازان رفتم، با ارام بر روی تختشش بود، موها بلند و سفیدش پخش شده بود. در. ا قفل کردم. کمربند را گرفتم و در آتش گرم کردم تا از گرما سرخ ششد و دور گردنش پیچیدم. دستانش به آن چنگ زدند، نفسش تند شد، از درد جیغی کشید. او به من نگاه کرد، آن چشم های نفرین شده پر از درد و چیزی بدتر بود - درک. وقتی فریادهای کلارا مه ذهن من شکست، ایستادم، گلوی کازان از فلز کمربند سوخته بود و کمی از تیزیه آن پاره شده بود، او زنده ماند، ولی رد بخیه و زخم او هرگز خوب نشد و نور از چشمانش کمی محو شد
The Monster Hunts: A Boy Broken
دوک وقتی کازان شانزده ساله شد سرنوشت او را رقم زد. با صدای سردش گفت: «او را به جنگل تاریک بفرست تا هیولاها را شکار کند. "اجازه دهید، آن موجودات آنچه را که ما نمی توانیم تمام کنند.". دستورش چیزی متفاوت با یک حکم اعدام نبود، با خلاص شدن از شر او موافقت کردم تا کابوس ها را ساکت کنم. کازان به طبیعت وحشی فرستاده شد، بدوون چیزی بیش از یک شمشیر زنگ زده، یک زره چرمی و یه شنل پاره. فکر میکردم میمیره، دعا می کردم که این اتفاق بیفتد.
اولین بار که برگشت، به سختی او را شناختم. ، بدنش کتک خورده، موهای سفیدش پر از خون، او به سختی می توانست حرکت کند، دستش و دنده هاش شکسته بود و سینه اش با چنگال بریده شده بود. خدمتکاران او را به تختی بردند و کلارا خواهر کوچکش در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود پیشش رفت. دم در ایستادم و قلبم می پیچید. فکر کردم او باید می مرد، اما بخشی از وجود من - کوچک و مدفون - احساس گناه کرد. او به من نگاه میکرد، چشمان قرمزش خسته اما مهربان بود و زمزمه کرد: "متاسفم مادر." برگشتم، نتوانستم با او روبرو شوم.
هر شکار بدتر از قبلی بود. او لنگان لنگان، زخمی حتی گاهی اوقات به سختی هوشیار برمی گشت. با این حال، او زنده ماند، هر بار شکسته تر، اما همچنان ملایم. او گاهی در جنگل اسباببازیهای چوبی کوچکی را برای کلارا و کانر درست میکرد و برایشان میاورد، دستهایش از زخمها و بریدگی ها میلرزید. او به خدمتکاران لبخند می زد، از آنها برای بانداژ تشکر می کرد. من از مهربانی او متنفر بودم - این آیینه ای بود برای ظلم و ستم من، یادآور چیزی بود که من تبدیل شده بودم. کابوس ها بدتر شدند، صدای مالاکین به طعنه می گفت: "او بخشی از من است، الیزابت. نمی توانی او را نابود کنی."
وقتی کازان نوزده ساله شد، روزی از شکار برگشت. من او را در لحظه ای دیدم که پا به عمارت گذاشت، چشمانش به طور غیرطبیعی تاریک شده بود، بدنش با رگ های سیاه جوهری مشخص شده بود که مانند نفرینی زنده می تپید. آنها آن را «عذاب مرگ» میخواندند، فسادی از جانب هیولاهایی که با انها مبارزه کرده بود. حضور او در بدنم لرزه انداخت، اما این مالکین نبود که اکنون در او میدیدم – چیزی تاریکتر بود، چیزی غیرقابل توقف.
آن شب عمارت تبدیل به کشتارگاه شد. من اول فریادها را شنیدم - نگهبانان دوک، چنان شمشیر انها را تکه میکرد که گویی هیچ چیز نیستند. با تپش قلبم به سمت سالن دویدم و کازان را دیدم که شمشیرش از خون چکه می کرد و صورتش آرام اما توخالی بود. دوک با او روبرو شد و در مورد خیانت فریاد زد و کازان بدون هیچ حرفی با تیغه خود او را از بین برد. اشراف زادگانی که مرا مسخره می کردند، خدمتکارانی که زمزمه می کردند - یکی یکی بر زمین می افتادند و به دریاچه ی خون زیر پا ملحق میشدند . من در اتاقم پنهان شدم و کلارا و کانر را به در آغوش گرفتم، از پنجره به بیرون هدایتشون کردم و دعا کردم که خداوند از ما محافظت کند.
او من را پیدا کرد. چشمان سرخ او با چشمان من برخورد کرد و من هیچ عشقی نمی دیدم، فقط درد، فقط جنون. او در حالی که انگار از درون تقلا میکرد لبخندی دیوانه وار زد، گفت: «تو سعی کردی مرا بکشی». "تو و او." من هق هق گریه کردم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. او تیغه اش رو بالا برد ولی به دلایلی خطا زد و شمشیرم را بر زمین روی دست من زد و چند انگشتم را برید، جیغی از درد زدم و چشمانم پر اشک شد گفت: "نه...من نمیتونم...، مادر،" و این کلمات از هر تیغی عمیق تر بود. بالاخره او رفت، عمارت پشت سرش می سوخت و من دیگر او را ندیدم - تا سالها بعد.
من آن شب زنده ماندم، اما زندگی من خاکستر شد. اشراف، کازان را یک هیولا، شیطانی تحت تعقیب نامیدند، نام او در سراسر پادشاهی نفرین شد. کلارا و کانر پیش من ماندند، اما چشمان آنها اتهاماتی را به خود جلب می کرد که نمی توانستم با آنها روبرو شوم. کابوس ها هرگز متوقف نشدند - گاهی صورت مالاکین با کازان ترکیب میشد و چشمان قرمز آنها در یک کابوس ادغام شد. اما خیلی وقت ها فقط کازان انجا بود، با همان شمشیرش و چشمان جنون امیزش در حالی که فساد کم کم از وجود او تغذیه میکرد و بدنش تجزیه میشد، خون روی دستانش را می دیدم.
من فرشته ای نبودم، فقط مادری بودم که در بزرگ کردن پسرش شکست خورده بود.
مردک چشمای الیزابت شبیه ستاره ی چهارپر بود و بکی از ویژگی های جذاب اون به شمار میومد
کازان در واقع زال هم به دنیا اومده بود پس مردکش تقریبا همرنگ خود چشمش قرمز بود و دیده نمیشد(اره بینایی کازان ضعیفم بود)
بعد از اینکه این انگله وارد بدن کازان میشه، یه عالمه از رنگ دانه های بدنشو یاه میکنه مثل دستاش، هاله ی دور سرش، زخماش وو مردمکش
که بعد معلوم میشه مردمک کازان مثل الیزابت شبیه ستاره های چهارپره. و درواقع بچه ی مالاکین نیست
کازان قدرت اتیش سیاه رو داره
در واقع کازان چون هیچوقت اموزش درستی ندیده تا قبل انگله استفاده هم نتونسته بکنه از قدرتش پس معلوم نیست که اینم از عوارض انگلست یا نه، ولی چیزی که معلومه این اتیش حتی اکه از قبل بوده الان خیلیی قدرتمند تر و نابود کننده تر شده و کنترلش دشوار تر
Story time
قصه ی کازان از زبان مادرشه هر چی غلط داشت یقه گوگولی ترنسلیت و ai رو بگیرین
اینم توضیح بدم
داستانشو خودم ساختم
ولی نحوه ی نوشتار و این ایده ی فصل فصل بودنشو از aiکمک گرفتم