هدایت شده از دریچه خیال
"دخترک اشی مشی"
دخترک با چشمانی مشکی و موهایی به رنگ نارنجی جلوی چشمانم به این ور و آن ور میپرید
انگار هیچ غمی در دلش نداشت
آهی کشیدم، خوشبحالش که نمیدانست غم یعنی چه
خوش به حالش که نمیدانست معنی غمباد در گلو را
نمیدانست دنیا فقط به لواشک و پاستیل و خوراکی ها محدود نیست
انگار من مسئول بودم در برابر ضربه های او
سپری برای بچگی کردن او
برای اینکه نفهمد دنیا چقدر بی رحم است
برای اینکه نفهمد درک نشدن چه درد بزرگیست
خودم را در او میدیدم که با پیراهنی سفید در حال دویدن در کوچه هاست و از غم هایش خبر ندارد
ما نه سقراط نه افلاطونیم
منطق و فلسفه اکنونیم
هر چه همرنگ جماعت بشویم
باز هم وصله ناهمگونیم
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"کیمسوفیا"
دنیاش پر بود از اعداد و شکل های نجومی
وقتی راه میرفت انگار داشت روی ابر ها قدم بر میداشت
جلوی چشماش یه کهکشان بود با یک عالمه تقسیمات فرضی
ستاره قطبی داشت
زحل و مریخ داشت
یه ماه داشت
روی زمین معمولا نمیتونستی پیداش کنی باید سرتو میگرفتی بالا و صدا میزدی تا کله اش رو از وسط ابرا در بیاره و بگه یه لحظه صبر کن من دارم کهکشان رو برسی میکنم
یه بار که داشت روی سیاره ها تحقیق میکرد یه دفعه انگار یه سیاره جدید دید
پس تصمیم گرفت با دوست کوچولوش اسمشو بزارن کیمسوفیا
کاسهی شعر من از دست تو افتاد و شكست ،
عاشقان فرصت خوبيست غزل جمع كنيد ...
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"Samin's note"
برای من، فقط یه دفتر نبود
یه دنیا بود
پر از نوشته هایی که هر کدوم برای خودشون یه داستانی داشتن
آروم آروم جلو میرفتم
ورق به ورق قدم میزدم
هر صفحه رو که پیادهروی میکردم، برام یه دریچه باز میشد. دریچهای که منو میرسوند به یه دنیای متفاوت.
هربار که درش رو باز میکردم، یه نفر با لبخند بهم میگفت: سلام! چایی میخوری؟
امروز میخوای بهم به کجا سفر کنیم؟
و به خاطر همین بود که ترجیح میدادم توی دنیای دفترم زندگی کنم تا اینکه با آدمای بیذوق که فقط یه دنیا رو دیده بودن وقت بگذرونم...
مثل مردابی ک نیلوفر نداشت...
حال من بد بود پرسیدن نداشت...
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"مخفیگاه کاتب بی کتاب"
به قول خودش کاتب بی کتاب بود
ولی من همان دکتر اگمنته را ترجیح میدادم
انتخاب دست من نبود ولی مرغ منطقم یک پا بیشتر نداشت
با لجبازی بر سر همان نشسته بود و میگفت بنویس مخفیگاه دکتر اگمنته
پس مینویسم
واردش میشدم فضایی مرموز گرم و پر از ابهت بود انگار آزمایشگاه دکتری مخفی در زیر زمین خانه ای قدیمی بود
جایی برای کشف اسرار سری
و کشف حقیقت
حقیقت گرم بود ولی منطق سرد بود
این دو باهم ترکیبی از یک ماده فرا جهانی را تشکیل داده بودند که فرمول سری اش در دست دکتر بود
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه ست..
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"املت"
یه تابه روی گاز بود و ازش یه صداهایی به گوش میرسید
چند نفر داشتن با هم صحبت میکردن
آروم آروم سمت تابه رفتم
کم کم صداشون برام واضح تر میشد
انگار چند تا پری دور هم نشسته بودن و لحافی از گوجه و تخم مرغ روی خودشون کشیده بودن و دور هم غیبت میکردن
نزدیکتر که رفتم پام خورد به گوشه گاز و صدا داد
یهویی همهمه قطع شد پریدم که صورت هاشونو قبل محو شدن ببینم ولی متاسفانه اونا دیگه اونجا نبودن
و من به جاش یه تابه پر از املت داشتم:))
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها
ره پنهان بنماید که کس آن راه ندادند
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"ملجا"
واردش شدم
از همون اول انگار یه گرما و محبت خاصی موج میزد توش انگار میخواست بغلم کنه
گرم مهربون صمیمی
دوست داشتنی بود
مثل یه قهوه داغ توی یه روز برفی
انگار دستاتو دور لیوان حلقه کردی تا گرم بشه
ولی طعمش شبیه قهوه نبود
سعی میکرد تمام تلخی قهوه رو با شکر بپوشونه تا چیزی ازش مشخص نباشه
درونش تلاطم داشت ولی از بیرون حتی روش موج هم بر نداشته بود
یه اسم میخواست مثلا ملجا
می تواند که تو را سخت زمینگیر کند
درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"بابای پونیو"
پونیو را در بغل گرفتم و در چشمان اشکی اش خیره شدم
چشمانش دریا بود
انگار من در گریه هایش غرق میشدم
آرام با گوشه دستم اشک را از چشم هایش گرفتم
به فکر آینده بودم
آینده پونیو
دخترم که با آمدنش به زندگی ام شیرینی را آورده بود
دختری با چشمانی دریایی
و پر اشک
درخواست داشت او را بغل بگیرم و زمینش نزارم ولی تا آمدم او را بغلم بگیرم محو شد
از جلوی چشمانم دور شد
دست های خالی ام را بغل کردم و همانجا در کنار وسایلش نشستم و لحظه آخرش را به یاد آوردم
رفیق نیمهراه شدی، دل بریدی از وفا
چه ساده رفتی و من ماندم میان خاطرهها
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"موجودی معدوم"
پس از جدال فروان تن به گریه دادم
شب بود و تمام لحظات از جلوی چشمانم گذر میکرد
اسلاید به اسلاید به خاطره بعدی متنقل میشدم
شاید همه فکر کنند من نیستم
وجود ندارم
ولی من؟
من بودم
هستم و احتمالا خواهم بود
من همه را دیدم
برای همه بودم الا خودم
ولی کسی مرا ندید
حالا من دیگر خودم نیستم
من حالا هویتم نامرئی بودن است
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"sunset"
آرام آرام قدم بر میداشتم
صدای شن های زیر پایم آرامش بخش بود
راه میرفتم و نگاه میکردم موج های دریا و خورشیدی در وسط در حال غروب کردن
ناگهان صدایی به گوشم رسید
انگار چیزی صدایم میزد و کمک میخواست
توجه ام را جمع کردم تا ببینم صدا از کجا می آید
صدای نرم و نازکی از میان شن ها به گوش میرسید
انگار بچه لاکپشتی بود که از دوست هایش جا مانده بود
آرام او را برداشتم و او را رو به غروب دریا به آب سپردم تا شاید او بتواند احساس مرا به خورشید برساند
دل من کجا پذیرد عوض تو دیگری را ؛
دگری به تو نماند، تو به دیگری نمانی
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"باکی"
پرده را کنار دادم
قابی که در چشمانم جا گرفت بغضم را شدید تر کرد
دستم را دور لیوان چای ام حلقه کردم
با چشمان اشکی رو به آسمان نگاه کردم
به فکر کردن به دور بودن
اشک هایم سرازیر شد
یکی یکی از هم پیشی می گرفتند
مسابقه گذاشته بودند کدامشان زودتر پایین می چکد
یا کدامشان زودتر دلم را خالی میکنند
پرده را انداختم
با لیوان چای به پیش تختم برگشتم
در زیر لحاف خود را گلوله کردم و این بار تصمیم گرفتم برای رهایی در خیالم زندگی کنم
مرگ بعضی وقتها از درد دوری بهتر است...
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است؛
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
"پلی لیست من"
هنذفری را در گوشم گذاشتم
کم کم قطرات اشک از گوشه چشم هایم سرازیر شد
با هر قطره انگار قفل صد ها قطره دیگر میشکست
آهنگ بعدی پلی شد
در خیالم به آن روز رفتم
به بازار ها
دست در دست او
آهنگ بعدی
سفر کردم به آن شبی که آسمان از نور ماه پر شده بود
آهنگ بعدی
آهنگ بعدی ...
به آخر رسیدم
حالا جز سکوت نمیشنیدم اما دیگر اهمیتی نداشت
حالا من تهی از هر چیزی بودم...
قلب افسرده زیاد و دل خرسند کم است
روزگاریست که در آینه لبخند کم است
از طرف: دریچه خیال
هدایت شده از دریچه خیال
ممنونم از همه بابت استقبالتون و ذوقی شدم که خوشتون اومده:))