𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
عکس مائده با رهامیر...
#درخواستی
دوستان یه پرانتز اینجا باز کنم
پرنیا گف بیا بریم تولد رهام من میرمو فلانو اینا...
من گفتم اوکی به مامانم میگم
ولی نشستم فک کردم دیدم پارسالم دوماه پشت سر هم رفتم کنسرت ۲۷ فروردین کنسرت ماکان ۲۸ اردیبهشت تولد مجید رضوی امسالم ۲۱ اردیبهشت ماکان رفتم ۴ خرداد آرمین زارعی یا همون 2afm...
از اونجایی که مامانم گفته دیگه پول کنسرتاتو خودت میدی منم گفتم یکم بگذره یکم انظار بکشم اگه شد تولد امیر
چون پشت سر هم اون وایبی که بعد عمری میبینیشون و نمیده
برا همین من با مامانم صحبت نکردم برا تولد رهام ترجیح دادم یا تولد امیر یا سال بعد برم
باتشکر #ماهی😂
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم
زیباترین بغل ممکن:))
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت3 رفتیم و نشستیم اتاق روی تخت. من: خب بسملا شرو کن پرنیا: به نام خدا رامبد ج
"رمان کنسرت"
فصل²
پارت⁴
مائده
امروز ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم اسم my fab رو گوشیم بود
جواب دادم
الو پرنیا
پرنیا: سلام مائدههه
من: سلام چیشده
پرنیا: مائدهههه رهام امیر کنسرت تمدید کردن
من: خب چیکار کنم تمدید کنن
پرنیا: مائده خُل شدی? این بهترین فرصته هم تو ببینیشون هم بریم کنسرت
من: ببینمشون?:/
پرنیا: ارهههه
من: باید با مامانم حرف بزنم
پرنیا: من مامان بابام اوکی دادن توام از مامانت اجازه بگیر بریم
من: باش...
پرنیا: فقط زود خبر بدیا سایت فردا باز میشه
من: باش خدافظ
"بعدازظهر"
زنگ بزنم به پرنیا، این خبر خوبی که مامانم اجازه داد برم کنسرت میتونه خوشحالش کنه
بوققق
بوققق
من:الوو پرنیااا مامانم اوکی دااد
پرنیا: لیلیلیلیللی، باش فردا بیا خونمو... ، اممم نه بهتره من بیام خونه شما تو کُلُهوم فراموشی گرفتی گم میشی
من: مرسی😐، باش بیا
پرنیا: میاااممم خدااافظ
"فردا"
حدود ساعتای سه اینا پرنیا اومد خونمون و ازش پرسیدم سایت ساعت چند باز میشه و گفت ۴
الان ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه بود و ما از استرس داشتیم ناخونامونو میجویدیم
قرار گذاشتیم من برم سانس یک و پرنیا سانس دو هرکدوم جلو تر رزرو کردیم همونو اوکی کنیم
ساعت ۴ سایت باز شد و من روی سانس یک کلیک کردم بعد چند ثانیه سایت به بخش انتخاب صندلی رفت و ردیف دو وسط چند تا خالی بود، تصمیم گرفتم یه ردیف عقبتر بگیرم چون شاید وقتی من دارم دو رو رزرو میکنم یکی دیگم با من رزرو کنه و همهچی بهم بخوره ...
بعد اینکه دوتامون رزرو کردیم
من: ردیف چننند
پرنیا: ردیف ۷ صندلی ۴۶ و ۴۷
من: ردیف سه صندلی ۱۶ و ۱۷
چون مال من جلوتر بود تصمیم گرفتیم همون سانس یک بگیریم
مشخصات کارت بانکی رو وارد کردیم و دو تا فایل به گوشیم فرستاده شد
فایل هارو باز کردم و از تیکت ها اسکرین شات گرفتم
انقد خوشحال بودیم که میخاستیم زمینو گاز بگیریم
پرنیا از خوشحالی میپرید رو هوا و منم میخندیدم کم کم لبخندم محو شد و به زمین خیره شدم ، فکر اینکه نمیتونم به یاد بیارمشون اذیتم میکرد
نشستم رو مبل و دستامو گذاشتم رو چشام
همه جا سیاه شده بود ، به زمانی رفتم که توی محوطه بیمارستان وایساده بودیمو و رهام و امیر اومدن بغلم کردن
پرنیا: مائده چیشد
من: هیچی
پرنیا: چراااا داری گریه میکنیی?
من: هیچی
پرنیا: بگوووو
من هنگامی که داشتم اشکامو پاک میکردم: پرنیا چرا اینجوری شد، چرا من همه چی یادم رفت چرااا، چرا من?
پرنیا بغلم کرد و گفت: درکت میکنم، ولش کن چیزیه که شد خودم دوباره اشنات میکنم باهاشونن:)))