"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۱۸
پرنیا
یع دیقه نشد رایان جواب داد
من: مائدههه جواب داددد
مائده: چه فعالم هست ملوم نیست با کی چت میکنه
من: ایششش بیا دیر سین کنیم فک کنه شاخیم
مائده: خز بازیا چیه سین کن ببینیم چیمیگه
پیامو باز کردم نوشته بود: پیشه همید نه؟ مشخصه انقد تخس جواب میدی مائده کمکت کرده😂
پیامو برای مائده خوندم
مائده: گودرتمو حس کن
من: سکوت کن بزا جوابشو بدمم
جواب دادم: بعله از شانس پیشه هم بویم. ولی نه جدی از امیر و رهام هم تشکر کن بابت دعوت✨
جواب داد: حتما پیامتونو میرسونم.
خر ذوقققق پریدم مائده رو بغل کردممممم و جیغ کشیدیممم
مائده: ولی پری من میترسم فنایی ک مارو اونشب دیدن فک کنن رابطه ای داریم باهاشون
من: حق منم😐 ولی خب اونا فقط آیدلامونن که باهاشون خیلی دوستیم:)
و قطعا هرکدوم از فنای دیگه ام باهاشون یکم صحبت کنن و اون اتفاقایی ک برای ما افتادو تحربه کنن رهامیر باهاشون آشنا میشن دیگه و کمکشون میکنن
مائده: اوم راست میگییی
چند ساعت بعد مائده رفت خونشون و من خسته روی تختم ولو شدم و به عکسای رهامیر بالای تختم خیره شدم
یه حسی داشتم که توصیفش برای همه نشدنیه و کلمه براش پیدا نمیکردم...
هی به خودم میگفتم پری اینا خوابه همش اینا واقعی نیست اما بود..
با یه لبخند گنده روی لبم خوابیدم
.
.
.
《یک هفته بعد》
این یه هفته مثل برق و باد گذشت و من هیچکاری نکرده بودممم
صبح ساعت ۸ با آلارم گوشیم پاشدم و مستقیم رفتم حمام...
بعد نیم ساعت از حمام اومدمو لباسامو پوشیدم
موخامو خشک کردم و اتو زدم و بافتم
شروع کردم به لاک زدن
ساعت ۱۱ شده بود از استرس شدید هی آب ب صورتم میزدم که نکنه خواب باشه
هی میخاستم گوشیو بردارم و زنگ بزنم ب رایان اما نمیخاستم مزاحمشون بشم و نمیخاستم فک کنه مثل ۹۰ درصد فنا ک تا شمارشونو پیدا میکنن وقت و بی وقت زنگ میزنن
《۴ ساعت بعد》
ساعت ۳ بعدظهر شده بوددد من تقریبا اماده بودم فقط لباسام و آرایشم مونده بود
مائده ام اومده بود خونمون تا بعدش باهم بریم به کافه ای که رایان آدرسشو برام پیامک کرده بود
میترسیدم از فنایی ک ۲۱ ام دیدنمون یکی پیدا شه ک از قم باشه و مارو بشناسه
شر میشهعع نمیخاستم دردسر بشم برای آیدلام:)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ماشینه رهامه یه دختره فیلم گرفته بود گل داشتن میزاشتن تو ماشینش احمقققق ببین من فق یبار باهات نبودم
عشقم من اونجا بودم یا تو؟😔😂 اون فیلمه ک دختره گرفته ماشینه رهامه ولی اونجا نیست یجای دیگست
"رمان کنسرت"
فصل ²
#پارت۱۹
"مائده"
کم کم وقت رفتن بود ، اما پرنیا از صورتش معلوم بود که خیلی استرس داره ، ولی من استرس نداشتم یعنی خب به هر حال هیجان داشتم ولی اونجوری که پرنیا داشت سکته میکرد نبودم😂☺️
من: اسنپ بگیرم?
پرنیا: یا حضرت خدااااا
من: چته احمقق ، (با لحن رهام گفتم) چیزی نی و خندیدم😂🙂 و بعد از جم و جور شدن خندم حالت جدی قبلیمو گرفتم و گفتم : خب دیگه مسخره بازی بسه جدی دارم اسنپ میگیرم
پرنیا: اوکی بگیر امادم
اسنپ گرفتم و یه دقیقه دیگه میرسید به مبدا
سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین که ماشینم جلو در وایساده بود ، سوار شدیم و ماشین حرکت کرد و به سمت کافه راه افتاد...
.
.
.
رسیده بودیم دم در کافه و کرایه اسنپ رو اینترنتی پرداخت کرده بودم بنابراین سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو در کافه وایسادیم
چند ثانیه منو پرنیا به در کافه خیره شده بودیم
من در حین خیرهگی: پرنیا
پرنیا: هوم
من: امادهای دیگه
پرنیا: آره فقط یکم میترسم
من: اشکال نداره اول من میرم
در کافه رو باز کردم و وارد شدم تو کافه پرنیام پشتم اومد
یه گارسون اومد سمتون و گفت: سلام خوش اومدین رزرو کرده بودین? ایم و فامیلتون?
من: نه راستش ما مهمونِ...
بدون اینکه حرفم رو ادامه بودم گارسون فهمید و گفت : اها بله تو فنیک برنده شدین?
من: درسته☺️
گارسون: میتونم کدی که براتون برای ورود به عصرونه ارسال شده رو ببینم
من: راستش ما برنده نشدیم آقای ضیاحی دعوتمون کرده
گارسون: اها بله فهمیدم بفرمایین
پشت سر گارسون راه افتادیم و رسیدیم به یه در که نوشته بود vlp در رو باز کرد و با یه میز بزرگ و امیر و رهام و بچه ها رو به رو شدیم
چند تا فن هم نشستن بودن دور میز و کنار رهام امیر پر شده بود و مجبور بودیم اونور میز بشینیم
وارد اتاق شدیم و سلام کردیم
رهام امیر از جاشون بلند شدن
امیر : بهبه خانومای پرنیا و مائده خوش اومدین
پرنیا: مرسی☺️
من: ممنون
رهام: سلام خوبین
ما: مرسی شما خوبین
رهام هنگام نشستن رو صندلی: ماعم خوبیم🙂
منو پرنیا کنار هم نشستیم و وقتی نشستیم یه فن با بغل دستیش شروع کرد به پچ پچ
امیر: چخبر مائده خانوم
من: هیچی سلامتی بیخبر
رهام: حالت چطوره بهتری
من: مرسی بهترم
فنا چشاشون گرد شده بودن و یه فن پرسید: ببخشید شما همو میشناسین?
تا امیر میخاست جواب بده همون فنی که داشت پچ پچ میکرد وسط حرفش پرید و گفت: عزیزم معلومه که میشناسن کنسرت ۲۱ام مگه ندیدی ...
جوری که عای #هادیان عرق میکنه😂☺️
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۰
پرنیا
امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟
دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما گفت همون پرنیا و مائده بعدشم همگی رفتین ی اتاقی
من: شتتت ببینین دوستان بزارین من توضیح بدم چون واقعا نمیخام دردسر و شایعه باشه پشت آیدلام
همون موقع رایان و حقجو و امیر میلاد اومدن داخل اتاق کافه
همگی برای احترام از جامون بلند شدیم و سلام دادیم
بعدشم امیر میلاد رفت کنار رهامیر نشست و رایان و حقجو صندلیای سمت راست من
رایان: خب چخبره
دختره: هیچی داریم راجبع رفیقای شما صحبت میکنیم
مائده: رفیق چیه داداش ابطه ما فقط آیدل و فن هست
رایان: عه شر شد اخرش؟😂
من با خنده: اره
رهام: نه بزارین پرنیا توضیح بده
من نشستم خلاصه ای از اتفاقای پارسال و امسالد براشون توضیح دادم درحدی که سوتفاهم ها برطرف شه
بعد از حرف من امیر شروع کرد حرف زدن
امیر: اره خلاصه نمیخاستیم شایعه ای جیزی بشه بعدشم لطفا منطقی فکر کنید و یکسری افکار پوچ و دور بندازید
یکی از فنا: منکه خبری از این داستانا نداشتم الان فهمیدم و بنظرم هرکس میتونه هرکاری دلش بخاد بکنه حالا چه معروف باشه چه نه و وظیفه ما در هر شرایط حمایت ازشونه
رایان: قربوت کلامت
رهام: خب بریم سر کار خودمون این بحث و جمعش کنیم
امیر: اره ارهه بچه ها یکی یکی خودتونو معرفی کنید
همه خودشونو معرفی کردن بعد رهام ازشون پرسید که چحوری ماکانی شدن و من همچنان از استرس داشتم میمردم
دستام میلرزید و یخخخخ کرده بود دست مائده رو گرفته بودم فشار میدادم
مائده: چته تو ارپم باش دیگه
من: نمیتونم خببب
رایان: چیشده پچ پچ میکنید
مائده: پرنیارو داریم از دست میدیم☺️
رایان: چرا
مائده: خانوم از کیه استرس داره و یخ مرده مثل جنازه الانم داره بدنش میلرزه
رایان: پارهع خب خودتو کنترل کن چیزی نیستت
من: خیلی ممنون ک گفتی😐
رایان: خواهش
یک ساعتی گذشته بود و همه باهم گرم گرفته بودیم و داشت خوش میگذشت استرس منم کم کم داشت میرفت و بهتر بودم
یکی از فنا اومد کنار رایان ایستاد و نزدیکش شد ولی خب من صداشو میشنیدم یواش گفت
دختره: رایان میشه بیای بیرون اتاق یه کار کوچولو باهات دارم
رایان: اوکیه
از جاش بلند شد و از جنع معذرت خواهی کرد
منو مائده ام به پوکر ترین حالت ممکن نگاش میکردیم خندید و رفت با دختره بیرون اتاق
همون موقع سمت رهامیر نگامو برگردوندم که امیر داشت نگام میکرد و میخندید و بعدش یه چشمک با حرکت سر به معنای اینکه رفت عشق و حال زد منم خندیدم😂
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۲۰ پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۱
مائده
رایان رفت بیرون و به میز خیره شدم و تو فکر بودم صدای امیر منو به خودم آورد
امیر: مائده?
من سریع نگاهم رو از روی میز برداشتم و تو چشماش خیره شدم: بله
امیر: به قول رهام چیزی نی رایان الان برمیگرده😂
من: میدونم الان برمیگرده ، بخاطر رایان نبود
امیر: اها اوکی
همه میگفتن میخندیدن منم با بعضی از حرفاشون میخندیدم و ساکت بودم
بعد ۳ یا ۴ دقیقه رایان با دختره برگشت و رایان و دختره دوباره نشستن سرجاشون
دختره وقتی نشست با دختری که انگار همراه هم اومده بودن درگوشی حرف زد
رایان هم داشت با چهرهای شوک زده و کمی فصبی مارو نگاه میکرد
با اشاره پرسیدم چیشده
با سر تکون داد بعدا میگم
.
.
.
عصرونه کم کم تموم شده بود
رهام: خب بچه ها دل کندن ازتون خیلی سخته همتون پایه د باحال بودین خیلی خوشحالم که تونستم با گوشه ای از خانواده عزیز و دوست داشتنیمون چند ساعتی خوش بگذرونیم و متاسفانه وقت تمومه و بساط رو باید جمع کنیم😂🙂
امیر: اره منم همینطور بهترین لحظات زندگیم کنارتون گذشت خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوباره ببینیم همو، تو کنسرت منتطر همتون هستیم:))
چند تا فن: نهه:(
منو پرنیا که میدونستیم دوباره میتونیم رهامیر رو ببینیم ری اکشنی نشون ندادیم و از جامون با خونسردی بلند شدیم
پرنیا: بچه ها خوشحال شدم و اینکه لطفا شایعه پراکنی نکنید مرسی
من: درسته ، منم خوشحال شدم خدانگهدار
با رهام و امیر هم خداحافظی کردیم و هنوز فن ها وایساده بودن دور میز که ما از پشت میز اومدیم سمت در و رایان صدا زد: مائده وایسین
رایان هم دویید سمت ما و باهم از اتاق خارج شدیم
از پله ها رفتیم پایین و کنار در خروجی وایسادیم
پرنیا: واییی بگو دیگه دختره چیگفت جون به لبم کردی
رایان: باشه میگممم، خلاصش اینه که گفت باهم دوست شیم و یه رابطهای داشته باشیم
من با حالت پوز خندی و دست به سینه خندیدم
پرنیا: و تو نظرت چیه
رایان: معلومه که منفیه
همون موقع همون دختره که با رایان رفته بودن بیرون از کنارمون رد شد و گفت: رایان جوون منتظرممم
رایان: ایییششش دختره چندش
خندیدیم و رایان ادامه داد: فقط بخاطر اینکه دلش نشکنه چیزی نگفتم و گفتم راجبش فک میکنم
من: رایان تو مجبور نیستی بخاطر دل اون خودتو اذیت کنی
رایان: میدونم فقط شمارشو بهم داد ، شمارشو میدم بهت یجوری سر به نیستش کن
من: خیالت راحت بسپرش به من، خب فعلا خداحافظ
رایان: خداحلفظ، عاا راستی شمارمو داری?
من: نمیدونم انگار قبلا داشتم الان پاک شده
رایان دوباره شمارشو بهم داد و گفت اگر خبری شد بش بگم و کاری داشتم بهش زنگ بزنم باهم خداحافظی کردیم و از کافه اومدیم بیرون که...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۲
پرنیا
از کافه اومدیم بیرون که دختره حمله کردد ب منو مائده اومد و مائده رو هول داد مائده چند قدم عقب تر رفت
دختره: شما دوتا چیز چه کاره ی رایان میشین ک همش دورشین؟؟
با دستم پسش زدم و گفتم: به تو ربطی نداره
دختره دستمو کرفت و مشید سمت خودش
دختره: خیلی در گوش هم پچ پچ میکردید یالا بگو ببینم
مائده با خنده: تو اومده بودی آیدلاتو ببینی با رایانو دید بزنی؟😂
دوست دختره: به تو مربوط نمیشه
من: پس ارتباط ماهم با رایان به تو مربوط نمیشه
دوباره اومدیم ک بریم دختره با کولش که انگار توش سنگ گزاشته بودن کوبید تو سر من و خوردم زمین
مائده رفت تا گیسای دختره رو بکنه ک رایان ظاهر شد و جلوشو گرفت
رایان: خوبی پرنیا؟ سرت گیج نمیره؟؟
جوابی ندادم و سرم به شدت گیج میرفت
مائده اومد کنارم نشست
مائده: پرنیا میتونی ببینی؟؟
با دستش یه عدد نشونم داد ک تار میدیدم
مائده: این چند تاس؟
من با صدای اروم: تار میبینم
رایان بلند شد و رو به دختره ک از ترس کپ کرده بود گفت
رایان: خیالت راحت شد؟؟؟ برو گمشو از اینجا نمیخام ببینمتت اگه یه درصد شانس داشتی دیگه نداریی
دختره: چیشد دوس دخترت بود نه؟
رایان با داد: به تو ربطی نداره گمشوووووووووو
مائده رفت سمت رایان..
مائده: چته دادا بیا بشین پری خوبه
رایان: از کجا میدونی؟؟
مائده: شما داشتی دعوا میکردی امیر و رهام پ بقیه اومدن براش اب اوردن و اینا الانم نشسته اون پارک روبه رو
رایان برگشت سمت پارک و راه افتاد
رایان: عه شماها کی اومدین؟
امیر: وقتی داشتی شما دعوا میکردی🙂😂
رایان: دختر بوقق خیر سرش فنه
رهام: ول کن اسم اینجور ادمارو نباید فن گذاشت
چیمیگفت حالا؟
من با صدای آروم: اومده ب رایان پیشنهاد داده.. بعدشم یقه منو مائدرو گرفته ک بارایان چ نسبتی دارین و اینا
رایان: فکر میکنه اینا دوست دخترامن
امیر: ماشالا دوتا دوتا🤣
منو و مائده و رایان هم زمان: زهرماررر
و همه از خنده پاره شدیم...
یه ون مشکی رنگ اومد و رهامیر و بقیه سوارش شدن و از هم خداحافظی کردیم
مائده: رایان دیگه ب اون دختره پی ندم؟؟
رایان: هرکار دوست داری بکن
مائده: اوک
امیرمیلاد: دخترا مواظبت کنین شما خیلی ضربه میبینین
منو و مائده: چشمم
و درحالی که در ون بسته میشد بهشون دست تکون دادیم اونام متقابلن دست تکون دادن
و بعد چند دقیقه ون راه افتاد و رفت...