eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا یع دیقه نشد رایان جواب داد من: مائدههه جواب داددد مائده: چه فعالم هست ملوم نیست با کی چت میکنه من: ایششش بیا دیر سین کنیم فک کنه شاخیم مائده: خز بازیا چیه سین کن ببینیم چیمیگه پیامو باز کردم نوشته بود: پیشه همید نه؟ مشخصه انقد تخس جواب میدی مائده کمکت کرده😂 پیامو برای مائده خوندم مائده: گودرتمو حس کن من: سکوت کن بزا جوابشو بدمم جواب دادم: بعله از شانس پیشه هم بویم. ولی نه جدی از امیر و رهام هم تشکر کن بابت دعوت✨ جواب داد: حتما پیامتونو میرسونم. خر ذوقققق پریدم مائده رو بغل کردممممم و جیغ کشیدیممم مائده: ولی پری من میترسم فنایی ک مارو اونشب دیدن فک کنن رابطه ای داریم باهاشون من: حق منم😐 ولی خب اونا فقط آیدلامونن که باهاشون خیلی دوستیم:) و قطعا هرکدوم از فنای دیگه ام باهاشون یکم صحبت کنن و اون اتفاقایی ک برای ما افتادو تحربه کنن رهامیر باهاشون آشنا میشن دیگه و کمکشون میکنن مائده: اوم راست میگییی چند ساعت بعد مائده رفت خونشون و من خسته روی تختم ولو شدم و به عکسای رهامیر بالای تختم خیره شدم یه حسی داشتم که توصیفش برای همه نشدنیه و کلمه براش پیدا نمیکردم... هی به خودم میگفتم پری اینا خوابه همش اینا واقعی نیست اما بود.. با یه لبخند گنده روی لبم خوابیدم . . . 《یک هفته بعد》 این یه هفته مثل برق و باد گذشت و من هیچکاری نکرده بودممم صبح ساعت ۸ با آلارم گوشیم پاشدم و مستقیم رفتم حمام... بعد نیم ساعت از حمام اومدمو لباسامو پوشیدم موخامو خشک کردم و اتو زدم و بافتم شروع کردم به لاک زدن ساعت ۱۱ شده بود از استرس شدید هی آب ب صورتم میزدم که نکنه خواب باشه هی میخاستم گوشیو بردارم و زنگ بزنم ب رایان اما نمیخاستم مزاحمشون بشم و نمیخاستم فک کنه مثل ۹۰ درصد فنا ک تا شمارشونو پیدا میکنن وقت و بی وقت زنگ میزنن 《۴ ساعت بعد》 ساعت ۳ بعدظهر شده بوددد من تقریبا اماده بودم فقط لباسام و آرایشم مونده بود مائده ام اومده بود خونمون تا بعدش باهم بریم به کافه ای که رایان آدرسشو برام پیامک کرده بود میترسیدم از فنایی ک ۲۱ ام دیدنمون یکی پیدا شه ک از قم باشه و مارو بشناسه شر میشهعع نمیخاستم دردسر بشم برای آیدلام:)
موزیک ویدیو کامل موزیک نردبون در چنل تلگرام رهامیر ...
بچه ها ببخشید الان پیام میدم این چند روز نمیتونستم آنلاین بشم الانم داریم میریم فرودگاه... خب? درک کنید☺️✨️ فردا پارت بعدی رو سعی میکنم بزارم:) شب بخیر✨️
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ماشینه رهامه یه دختره فیلم گرفته بود گل داشتن میزاشتن تو ماشینش احمقققق ببین من فق یبار باهات نبودم
عشقم من اونجا بودم یا تو؟😔😂 اون فیلمه ک دختره گرفته ماشینه رهامه ولی اونجا نیست یجای دیگست
"رمان کنسرت" فصل ² "مائده" کم کم وقت رفتن بود ، اما پرنیا از صورتش معلوم بود که خیلی استرس داره ، ولی من استرس نداشتم یعنی خب به هر حال هیجان داشتم ولی اونجوری که پرنیا داشت سکته میکرد نبودم😂☺️ من: اسنپ بگیرم? پرنیا: یا حضرت خدااااا من: چته احمقق ، (با لحن رهام گفتم) چیزی نی و خندیدم😂🙂 و بعد از جم و جور شدن خندم حالت جدی قبلیمو گرفتم و گفتم : خب دیگه مسخره بازی بسه جدی دارم اسنپ میگیرم پرنیا: اوکی بگیر امادم اسنپ گرفتم و یه دقیقه دیگه می‌رسید به مبدا سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین که ماشینم جلو در وایساده بود ، سوار شدیم و ماشین حرکت کرد و به سمت کافه راه افتاد... . . . رسیده بودیم دم در کافه و کرایه اسنپ رو اینترنتی پرداخت کرده بودم بنابراین سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو در کافه وایسادیم چند ثانیه منو پرنیا به در کافه خیره شده بودیم من در حین خیره‌گی: پرنیا پرنیا: هوم من: اماده‌ای دیگه پرنیا: آره فقط یکم میترسم من: اشکال نداره اول من میرم در کافه رو باز کردم و وارد شدم تو کافه پرنیام پشتم اومد یه گارسون اومد سمتون و گفت: سلام خوش اومدین رزرو کرده بودین? ایم و فامیلتون? من: نه راستش ما مهمونِ... بدون اینکه حرفم رو ادامه بودم گارسون فهمید و گفت : اها بله تو فنیک برنده شدین? من: درسته☺️ گارسون: میتونم کدی که براتون برای ورود به عصرونه ارسال شده رو ببینم من: راستش ما برنده نشدیم آقای ضیاحی دعوتمون کرده گارسون: اها بله فهمیدم بفرمایین پشت سر گارسون راه افتادیم و رسیدیم به یه در که نوشته بود vlp در رو باز کرد و با یه میز بزرگ و امیر و رهام و بچه ها رو به رو شدیم چند تا فن هم نشستن بودن دور میز و کنار رهام امیر پر شده بود و مجبور بودیم اونور میز بشینیم وارد اتاق شدیم و سلام کردیم رهام امیر از جاشون بلند شدن امیر : بهبه خانومای پرنیا و مائده خوش اومدین پرنیا: مرسی☺️ من: ممنون رهام: سلام خوبین ما: مرسی شما خوبین رهام هنگام نشستن رو صندلی: ماعم خوبیم🙂 منو پرنیا کنار هم نشستیم و وقتی نشستیم یه فن با بغل دستیش شروع کرد به پچ پچ امیر: چخبر مائده خانوم من: هیچی سلامتی بی‌خبر رهام: حالت چطوره بهتری من: مرسی بهترم فنا چشاشون گرد شده بودن و یه فن پرسید: ببخشید شما همو میشناسین? تا امیر میخاست جواب بده همون فنی که داشت پچ پچ میکرد وسط حرفش پرید و گفت: عزیزم معلومه که می‌شناسن کنسرت ۲۱ام مگه ندیدی ...
جوری که عای عرق میکنه😂☺️ 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما گفت همون پرنیا و مائده بعدشم همگی رفتین ی اتاقی من: شتتت ببینین دوستان بزارین من توضیح بدم چون واقعا نمیخام دردسر و شایعه باشه پشت آیدلام همون موقع رایان و حقجو و امیر میلاد اومدن داخل اتاق کافه همگی برای احترام از جامون بلند شدیم و سلام دادیم بعدشم امیر میلاد رفت کنار رهامیر نشست و رایان و حقجو صندلیای سمت راست من رایان: خب چخبره دختره: هیچی داریم راجبع رفیقای شما صحبت میکنیم مائده: رفیق چیه داداش ابطه ما فقط آیدل و فن هست رایان: عه شر شد اخرش؟😂 من با خنده: اره رهام: نه بزارین پرنیا توضیح بده من نشستم خلاصه ای از اتفاقای پارسال و امسالد براشون توضیح دادم درحدی که سوتفاهم ها برطرف شه بعد از حرف من امیر شروع کرد حرف زدن امیر: اره خلاصه نمیخاستیم شایعه ای جیزی بشه بعدشم لطفا منطقی فکر کنید و یکسری افکار پوچ و دور بندازید یکی از فنا: منکه خبری از این داستانا نداشتم الان فهمیدم و بنظرم هرکس میتونه هرکاری دلش بخاد بکنه حالا چه معروف باشه چه نه و وظیفه ما در هر شرایط حمایت ازشونه رایان: قربوت کلامت رهام: خب بریم سر کار خودمون این بحث و جمعش کنیم امیر: اره ارهه بچه ها یکی یکی خودتونو معرفی کنید همه خودشونو معرفی کردن بعد رهام ازشون پرسید که چحوری ماکانی شدن و من همچنان از استرس داشتم میمردم دستام میلرزید و یخخخخ کرده بود دست مائده رو گرفته بودم فشار میدادم مائده: چته تو ارپم باش دیگه من: نمیتونم خببب رایان: چیشده پچ پچ میکنید مائده: پرنیارو داریم از دست میدیم☺️ رایان: چرا مائده: خانوم از کیه استرس داره و یخ مرده مثل جنازه الانم داره بدنش میلرزه رایان: پارهع خب خودتو کنترل کن چیزی نیستت من: خیلی ممنون ک گفتی😐 رایان: خواهش یک ساعتی گذشته بود و همه باهم گرم گرفته بودیم و داشت خوش میگذشت استرس منم کم کم داشت میرفت و بهتر بودم یکی از فنا اومد کنار رایان ایستاد و نزدیکش شد ولی خب من صداشو میشنیدم یواش گفت دختره: رایان میشه بیای بیرون اتاق یه کار کوچولو باهات دارم رایان: اوکیه از جاش بلند شد و از جنع معذرت خواهی کرد منو مائده ام به پوکر ترین حالت ممکن نگاش میکردیم خندید و رفت با دختره بیرون اتاق همون موقع سمت رهامیر نگامو برگردوندم که امیر داشت نگام میکرد و میخندید و بعدش یه چشمک با حرکت سر به معنای اینکه رفت عشق و حال زد منم خندیدم😂
تردز رهام😂 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۲۰ پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما
"رمان کنسرت" فصل² مائده رایان رفت بیرون و به میز خیره شدم و تو فکر بودم صدای امیر منو به خودم آورد امیر: مائده? من سریع نگاهم رو از روی میز برداشتم و تو چشماش خیره شدم: بله امیر: به قول رهام چیزی نی رایان الان برمیگرده😂 من: میدونم الان برمیگرده ، بخاطر رایان نبود امیر: اها اوکی همه میگفتن میخندیدن منم با بعضی از حرفاشون میخندیدم و ساکت بودم بعد ۳ یا ۴ دقیقه رایان با دختره برگشت و رایان و دختره دوباره نشستن سرجاشون دختره وقتی نشست با دختری که انگار همراه هم اومده بودن درگوشی حرف زد رایان هم داشت با چهره‌ای شوک زده و کمی فصبی مارو نگاه می‌کرد با اشاره پرسیدم چیشده با سر تکون داد بعدا میگم . . . عصرونه کم کم تموم شده بود رهام: خب بچه ها دل کندن ازتون خیلی سخته همتون پایه د باحال بودین خیلی خوشحالم که تونستم با گوشه ای از خانواده عزیز و دوست داشتنیمون چند ساعتی خوش بگذرونیم و متاسفانه وقت تمومه و بساط رو باید جمع کنیم😂🙂 امیر: اره منم همینطور بهترین لحظات زندگیم کنارتون گذشت خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوباره ببینیم همو، تو کنسرت منتطر همتون هستیم:)) چند تا فن: نهه:( منو پرنیا که میدونستیم دوباره میتونیم رهامیر رو ببینیم ری اکشنی نشون ندادیم و از جامون با خونسردی بلند شدیم پرنیا: بچه ها خوشحال شدم و اینکه لطفا شایعه پراکنی نکنید مرسی من: درسته ، منم خوشحال شدم خدانگهدار با رهام و امیر هم خداحافظی کردیم و هنوز فن ها وایساده بودن دور میز که ما از پشت میز اومدیم سمت در و رایان صدا زد: مائده وایسین رایان هم دویید سمت ما و باهم از اتاق خارج شدیم از پله ها رفتیم پایین و کنار در خروجی وایسادیم پرنیا: واییی بگو دیگه دختره چیگفت جون به لبم کردی رایان: باشه میگممم، خلاصش اینه که گفت باهم دوست شیم و یه رابطه‌ای داشته باشیم من با حالت پوز خندی و دست به سینه خندیدم پرنیا: و تو نظرت چیه رایان: معلومه که منفیه همون موقع همون دختره که با رایان رفته بودن بیرون از کنارمون رد شد و گفت: رایان جوون منتظرممم رایان: ایییششش دختره چندش خندیدیم و رایان ادامه داد: فقط بخاطر اینکه دلش نشکنه چیزی نگفتم و گفتم راجبش فک میکنم من: رایان تو مجبور نیستی بخاطر دل اون خودتو اذیت کنی رایان: میدونم فقط شمارشو بهم داد ، شمارشو میدم بهت یجوری سر به نیستش کن من: خیالت راحت بسپرش به من، خب فعلا خداحافظ رایان: خداحلفظ، عاا راستی شمارمو داری? من: نمیدونم انگار قبلا داشتم الان پاک شده رایان دوباره شمارشو بهم داد و گفت اگر خبری شد بش بگم و کاری داشتم بهش زنگ بزنم باهم خداحافظی کردیم و از کافه اومدیم بیرون که...
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا از کافه اومدیم بیرون که دختره حمله کردد ب منو مائده اومد و مائده رو هول داد مائده چند قدم عقب تر رفت دختره: شما دوتا چیز چه کاره ی رایان میشین ک همش دورشین؟؟ با دستم پسش زدم و گفتم: به تو ربطی نداره دختره دستمو کرفت و مشید سمت خودش دختره: خیلی در گوش هم پچ پچ میکردید یالا بگو ببینم مائده با خنده: تو اومده بودی آیدلاتو ببینی با رایانو دید بزنی؟😂 دوست دختره: به تو مربوط نمیشه من: پس ارتباط ماهم با رایان به تو مربوط نمیشه دوباره اومدیم ک بریم دختره با کولش که انگار توش سنگ گزاشته بودن کوبید تو سر من و خوردم زمین مائده رفت تا گیسای دختره رو بکنه ک رایان ظاهر شد و جلوشو گرفت رایان: خوبی پرنیا؟ سرت گیج نمیره؟؟ جوابی ندادم و سرم به شدت گیج میرفت مائده اومد کنارم نشست مائده: پرنیا میتونی ببینی؟؟ با دستش یه عدد نشونم داد ک تار میدیدم مائده: این چند تاس؟ من با صدای اروم: تار میبینم رایان بلند شد و رو به دختره ک از ترس کپ کرده بود گفت رایان: خیالت راحت شد؟؟؟ برو گمشو از اینجا نمیخام ببینمتت اگه یه درصد شانس داشتی دیگه نداریی دختره: چیشد دوس دخترت بود نه؟ رایان با داد: به تو ربطی نداره گمشوووووووووو مائده رفت سمت رایان.. مائده: چته دادا بیا بشین پری خوبه رایان: از کجا میدونی؟؟ مائده: شما داشتی دعوا میکردی امیر و رهام پ بقیه اومدن براش اب اوردن و اینا الانم نشسته اون پارک روبه رو رایان برگشت سمت پارک و راه افتاد رایان: عه شماها کی اومدین؟ امیر: وقتی داشتی شما دعوا میکردی🙂😂 رایان: دختر بوقق خیر سرش فنه رهام: ول کن اسم اینجور ادمارو نباید فن گذاشت چیمیگفت حالا؟ من با صدای آروم: اومده ب رایان پیشنهاد داده.. بعدشم یقه منو مائدرو گرفته ک بارایان چ نسبتی دارین و اینا رایان: فکر میکنه اینا دوست دخترامن امیر: ماشالا دوتا دوتا🤣 منو و مائده و رایان هم زمان: زهرماررر و همه از خنده پاره شدیم... یه ون مشکی رنگ اومد و رهامیر و بقیه سوارش شدن و از هم خداحافظی کردیم مائده: رایان دیگه ب اون دختره پی ندم؟؟ رایان: هرکار دوست داری بکن مائده: اوک امیرمیلاد: دخترا مواظبت کنین شما خیلی ضربه میبینین منو و مائده: چشمم و درحالی که در ون بسته میشد بهشون دست تکون دادیم اونام متقابلن دست تکون دادن و بعد چند دقیقه ون راه افتاد و رفت...