"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۰
پرنیا
امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟
دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما گفت همون پرنیا و مائده بعدشم همگی رفتین ی اتاقی
من: شتتت ببینین دوستان بزارین من توضیح بدم چون واقعا نمیخام دردسر و شایعه باشه پشت آیدلام
همون موقع رایان و حقجو و امیر میلاد اومدن داخل اتاق کافه
همگی برای احترام از جامون بلند شدیم و سلام دادیم
بعدشم امیر میلاد رفت کنار رهامیر نشست و رایان و حقجو صندلیای سمت راست من
رایان: خب چخبره
دختره: هیچی داریم راجبع رفیقای شما صحبت میکنیم
مائده: رفیق چیه داداش ابطه ما فقط آیدل و فن هست
رایان: عه شر شد اخرش؟😂
من با خنده: اره
رهام: نه بزارین پرنیا توضیح بده
من نشستم خلاصه ای از اتفاقای پارسال و امسالد براشون توضیح دادم درحدی که سوتفاهم ها برطرف شه
بعد از حرف من امیر شروع کرد حرف زدن
امیر: اره خلاصه نمیخاستیم شایعه ای جیزی بشه بعدشم لطفا منطقی فکر کنید و یکسری افکار پوچ و دور بندازید
یکی از فنا: منکه خبری از این داستانا نداشتم الان فهمیدم و بنظرم هرکس میتونه هرکاری دلش بخاد بکنه حالا چه معروف باشه چه نه و وظیفه ما در هر شرایط حمایت ازشونه
رایان: قربوت کلامت
رهام: خب بریم سر کار خودمون این بحث و جمعش کنیم
امیر: اره ارهه بچه ها یکی یکی خودتونو معرفی کنید
همه خودشونو معرفی کردن بعد رهام ازشون پرسید که چحوری ماکانی شدن و من همچنان از استرس داشتم میمردم
دستام میلرزید و یخخخخ کرده بود دست مائده رو گرفته بودم فشار میدادم
مائده: چته تو ارپم باش دیگه
من: نمیتونم خببب
رایان: چیشده پچ پچ میکنید
مائده: پرنیارو داریم از دست میدیم☺️
رایان: چرا
مائده: خانوم از کیه استرس داره و یخ مرده مثل جنازه الانم داره بدنش میلرزه
رایان: پارهع خب خودتو کنترل کن چیزی نیستت
من: خیلی ممنون ک گفتی😐
رایان: خواهش
یک ساعتی گذشته بود و همه باهم گرم گرفته بودیم و داشت خوش میگذشت استرس منم کم کم داشت میرفت و بهتر بودم
یکی از فنا اومد کنار رایان ایستاد و نزدیکش شد ولی خب من صداشو میشنیدم یواش گفت
دختره: رایان میشه بیای بیرون اتاق یه کار کوچولو باهات دارم
رایان: اوکیه
از جاش بلند شد و از جنع معذرت خواهی کرد
منو مائده ام به پوکر ترین حالت ممکن نگاش میکردیم خندید و رفت با دختره بیرون اتاق
همون موقع سمت رهامیر نگامو برگردوندم که امیر داشت نگام میکرد و میخندید و بعدش یه چشمک با حرکت سر به معنای اینکه رفت عشق و حال زد منم خندیدم😂
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۲۰ پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۱
مائده
رایان رفت بیرون و به میز خیره شدم و تو فکر بودم صدای امیر منو به خودم آورد
امیر: مائده?
من سریع نگاهم رو از روی میز برداشتم و تو چشماش خیره شدم: بله
امیر: به قول رهام چیزی نی رایان الان برمیگرده😂
من: میدونم الان برمیگرده ، بخاطر رایان نبود
امیر: اها اوکی
همه میگفتن میخندیدن منم با بعضی از حرفاشون میخندیدم و ساکت بودم
بعد ۳ یا ۴ دقیقه رایان با دختره برگشت و رایان و دختره دوباره نشستن سرجاشون
دختره وقتی نشست با دختری که انگار همراه هم اومده بودن درگوشی حرف زد
رایان هم داشت با چهرهای شوک زده و کمی فصبی مارو نگاه میکرد
با اشاره پرسیدم چیشده
با سر تکون داد بعدا میگم
.
.
.
عصرونه کم کم تموم شده بود
رهام: خب بچه ها دل کندن ازتون خیلی سخته همتون پایه د باحال بودین خیلی خوشحالم که تونستم با گوشه ای از خانواده عزیز و دوست داشتنیمون چند ساعتی خوش بگذرونیم و متاسفانه وقت تمومه و بساط رو باید جمع کنیم😂🙂
امیر: اره منم همینطور بهترین لحظات زندگیم کنارتون گذشت خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوباره ببینیم همو، تو کنسرت منتطر همتون هستیم:))
چند تا فن: نهه:(
منو پرنیا که میدونستیم دوباره میتونیم رهامیر رو ببینیم ری اکشنی نشون ندادیم و از جامون با خونسردی بلند شدیم
پرنیا: بچه ها خوشحال شدم و اینکه لطفا شایعه پراکنی نکنید مرسی
من: درسته ، منم خوشحال شدم خدانگهدار
با رهام و امیر هم خداحافظی کردیم و هنوز فن ها وایساده بودن دور میز که ما از پشت میز اومدیم سمت در و رایان صدا زد: مائده وایسین
رایان هم دویید سمت ما و باهم از اتاق خارج شدیم
از پله ها رفتیم پایین و کنار در خروجی وایسادیم
پرنیا: واییی بگو دیگه دختره چیگفت جون به لبم کردی
رایان: باشه میگممم، خلاصش اینه که گفت باهم دوست شیم و یه رابطهای داشته باشیم
من با حالت پوز خندی و دست به سینه خندیدم
پرنیا: و تو نظرت چیه
رایان: معلومه که منفیه
همون موقع همون دختره که با رایان رفته بودن بیرون از کنارمون رد شد و گفت: رایان جوون منتظرممم
رایان: ایییششش دختره چندش
خندیدیم و رایان ادامه داد: فقط بخاطر اینکه دلش نشکنه چیزی نگفتم و گفتم راجبش فک میکنم
من: رایان تو مجبور نیستی بخاطر دل اون خودتو اذیت کنی
رایان: میدونم فقط شمارشو بهم داد ، شمارشو میدم بهت یجوری سر به نیستش کن
من: خیالت راحت بسپرش به من، خب فعلا خداحافظ
رایان: خداحلفظ، عاا راستی شمارمو داری?
من: نمیدونم انگار قبلا داشتم الان پاک شده
رایان دوباره شمارشو بهم داد و گفت اگر خبری شد بش بگم و کاری داشتم بهش زنگ بزنم باهم خداحافظی کردیم و از کافه اومدیم بیرون که...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۲
پرنیا
از کافه اومدیم بیرون که دختره حمله کردد ب منو مائده اومد و مائده رو هول داد مائده چند قدم عقب تر رفت
دختره: شما دوتا چیز چه کاره ی رایان میشین ک همش دورشین؟؟
با دستم پسش زدم و گفتم: به تو ربطی نداره
دختره دستمو کرفت و مشید سمت خودش
دختره: خیلی در گوش هم پچ پچ میکردید یالا بگو ببینم
مائده با خنده: تو اومده بودی آیدلاتو ببینی با رایانو دید بزنی؟😂
دوست دختره: به تو مربوط نمیشه
من: پس ارتباط ماهم با رایان به تو مربوط نمیشه
دوباره اومدیم ک بریم دختره با کولش که انگار توش سنگ گزاشته بودن کوبید تو سر من و خوردم زمین
مائده رفت تا گیسای دختره رو بکنه ک رایان ظاهر شد و جلوشو گرفت
رایان: خوبی پرنیا؟ سرت گیج نمیره؟؟
جوابی ندادم و سرم به شدت گیج میرفت
مائده اومد کنارم نشست
مائده: پرنیا میتونی ببینی؟؟
با دستش یه عدد نشونم داد ک تار میدیدم
مائده: این چند تاس؟
من با صدای اروم: تار میبینم
رایان بلند شد و رو به دختره ک از ترس کپ کرده بود گفت
رایان: خیالت راحت شد؟؟؟ برو گمشو از اینجا نمیخام ببینمتت اگه یه درصد شانس داشتی دیگه نداریی
دختره: چیشد دوس دخترت بود نه؟
رایان با داد: به تو ربطی نداره گمشوووووووووو
مائده رفت سمت رایان..
مائده: چته دادا بیا بشین پری خوبه
رایان: از کجا میدونی؟؟
مائده: شما داشتی دعوا میکردی امیر و رهام پ بقیه اومدن براش اب اوردن و اینا الانم نشسته اون پارک روبه رو
رایان برگشت سمت پارک و راه افتاد
رایان: عه شماها کی اومدین؟
امیر: وقتی داشتی شما دعوا میکردی🙂😂
رایان: دختر بوقق خیر سرش فنه
رهام: ول کن اسم اینجور ادمارو نباید فن گذاشت
چیمیگفت حالا؟
من با صدای آروم: اومده ب رایان پیشنهاد داده.. بعدشم یقه منو مائدرو گرفته ک بارایان چ نسبتی دارین و اینا
رایان: فکر میکنه اینا دوست دخترامن
امیر: ماشالا دوتا دوتا🤣
منو و مائده و رایان هم زمان: زهرماررر
و همه از خنده پاره شدیم...
یه ون مشکی رنگ اومد و رهامیر و بقیه سوارش شدن و از هم خداحافظی کردیم
مائده: رایان دیگه ب اون دختره پی ندم؟؟
رایان: هرکار دوست داری بکن
مائده: اوک
امیرمیلاد: دخترا مواظبت کنین شما خیلی ضربه میبینین
منو و مائده: چشمم
و درحالی که در ون بسته میشد بهشون دست تکون دادیم اونام متقابلن دست تکون دادن
و بعد چند دقیقه ون راه افتاد و رفت...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۳
مائده
بعد از چند دقیقه ون راه افتاد و رفت
تاجایی که ماشین دیدیه میشد نگا میکردم
بعد از اینکه ماشین ناپدید شد رو به پرنیا کردن
من: دختره عجب سلیطه ای بود
پرنیا: آره وحشی
من: چیزی نی
اسنپ گرفتیم و برگشتیم خونه
روی تختم دراز کشیده بودم و چند تا پیام اومد
پیام هارد باز کردم، رایان بود
رایان: سلام رایانم
من: سلام شناختم
رایان: خوبی پرنیا کجاست
من: مرسی تو خوبی، پرنیا خونشونه☺️😂
رایان: قربونت، اها چون همش پیش همین فک کردم الان پیشته
من: چطور کاری داشتیش?
رایان: نه راستش میخاستم حالشو بپرسم بعد اتفاق امروز... پیام دادم بهش جواب نداد نگران شدم
من: اها منم از همون بعدازظهر که باهم بودیم خبری ازش ندارم الان زنگ میزنم بهش ببینم زندس یا نه😂😐
رایان: آره بزن به منم خبر بده
زنگ زدم به پرنیا با صدای خسته جواب داد
پرنیا: بله
من: سلام خوبی، رایان میگه بهت پیام داده جواب ندادی نگرانت شده
پرنیا: اها خواب بودم ندیدم
من: حالت خوبه?
پرنیا: آره خوبم
من: اوکی فقط میخواستم ببینم هنوز زندهای یا نه
پرنیا: آره زندم
گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به رایان
من: الو سلام رایان پرنیا خوبه نگران نباش
رایان: سلام شکر خدا😂
من: اره
رایان: خب
من: خب
دوتامون خندیدم
من: خب باشه دیگه بقول اون دختره رایان جووون 😂 کاری نداری
رایان: نه خدافظ😂
گوشی رو قطع کردم و خوابیدم
دو روز بعد
پیامک از طرف رایان
رایان: سلام خوبی ، رهام برای تولدش تو و پرنیا رو دعوت کرده اگه بیاین خوشحال میشیم
من: سلام قربونت تو خوبی، تشکر کن از دعوتش نمیدونم میپرسم بهت خبر میدم🥲
رایان: فدا باشه عزیز☺️
زنگ زدم به پرنیا
من: سلام
پرنیا: سلام
من: پری رهام برا تولدش دعوتمون کردههه
پرنیا: واقنننن اساساسنسکتسللهحبتب
من: اره ولی من شاید مامانم نزاره
پرنیا: زر نزن میزارهههه باید بریممم
من: نمیدونم حالا میگم بهش
قطع کردم و رفتم با مامانم صحبت کنم و ازش اجازه بگیرم
من: مامان میزاری برم تولد رهام?
مامانم: چرا همین دو ماه پیش از کنسرت اومدی
من: اره ولی اینسری تولد رهامه ، تازه خودشم دعوت کرده
مامانم: اجازه نداری که بری☺️
من:آخه چرااااا
مامانم: چون بابات نمیزاره همین که گفتم
من: آخه مامان..
مامانم: نطرم تغییر نمیکنه😊
رفتم تو اتاق و زنگ زدم به پرنیا
من: پری مامانم نمیزاره
پرنیا: چیمیگیییی
من: نمیزارههه😭
پرنیا: راضیش کن
من: نمیشه سعی کردم
پرنیا: شتتتت
من: ولش کن تو برو
پرنیا:من تنها نمیرم
من: با یکی از دوستات برو
پرنیا: نمیشه رهام من و تو رو دعوت کرده بعد من با یکی از دوستام برم?
من: اشکال نداره من به رایان میگم
پرنیا: نمیشه
مت: ببند دهنتو خدافظ
قطع کردم و به رایان پیام دادم که نمیتونم بیام و از رهام بجای من معذرت خواهی کن ، و گفتم قراره یکی از دوستای پرنیا جای من بیاد
رایان سریع جواب داد: آخه چرااا دوست پرنیا که جای تو رو نمیگیره:)
من: هعی منم خیلی دوست داشتم کنارتون باشم ولی مامانم نزاشت ایشالا سال بعد🙂
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۴
پرنیا
داشتم کتاب میخوندم که صدای پیام گوشیم اومد و صفحش روشن شد و عکس رهامیر نمایان شد.
سریع برش داشتم و رفتم دیدم رایان پیام داده
رایان: مائده گفت که نمیتونه بیاد تو چی تو میای؟ با دوستت یا تنها؟
من: خیلی دوست دارم بیاما خیلییی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی ولی مائده نباشه نمیام:)
رایان: ولی حیف شد
من: ببخشید
رایان: نیازی به معذرت خواهی نبود دختر:)
.
.
گوشیو کنار گزاشتم و شروع کردم به گریه تا خوابم برد.
و با صدای مائده چشامو باز کردم
مائده: پری پاشووو سلیطههه
من: تو اینجا چیکار میکنی
مائده: مامانت زنگ زد گفت گریه میکنی اومدم
من: عه خب خوبه بیا بشین
پاشدم یکم خودمو مرتب کردم و نشستم کنار مائده روی تختم
مائده: چرا گریه میکردی
من: کنسرت:)
مائده: منکه گفتم برو تووو
من: نمیخام بدون تو
مائده: کصخلی؟😐
من: اگه نبودم ک رفیقم تو نمیشدی☺️
مائده: منطقیه
و جفتمون خندیدیم.
مائده: ببین پری خب من ۲۱ ام اومدم خرداذم ک کنسرت آرمین رفتم دوماه پشت سر هم طبیعیه مامانم نزارههه
من: خب من چیکار کنممم باید بیای
مائده: خودمم نمیخام به خانوادم فشار بیارم و مجبورشون کنم رضایت بدن ک قلبی نیست
من: عجببب
مائده: تو میری خب؟؟
من: ولی ب رایان گفتم نمیرم
مائده: گوه خوردی😐
من: زهرمار
۱۱ روز بعد
مائده: پرییی فردا سایت باز میشه میگیریاااا
من: باشه ولی تو نیستی
مائده: خفضو گاو اگه زودتر زاضی میشدی مهمون دیگه دعوت نمیمردن میرفتی ردیف یک میشستی
من: تو نیستی حتی من ب رایانم پی ندادم که میرم... بک استیجم نمیرم...
مائده: گاوی بخدا از تو گاو تر ندیدم
من: میدونم
یک روز بعد ساعت ۳:۵۹ دقیقه
استرس شدیدی داشتمممم و منتظر بودم نازنین زنگ بزنه بهمم که یهو زنگ زدد
من: الوووو نازیییی
نازنین: پری یایت باز شددد
من: برا من هنوز باز نشده که😐
نازنین: نتتون ضعیفه حتمااا
من: باز شد باز شدددد
نازنین: پری ردیف ۹ پر شدد
من: چیزی نی من ۱۰ رزرو کردمم
نازنین: عه خب پس الان پولو میزنم ب کارتت
من: اوکی
بلیط و خریدیم و ۱۱ روز بعد کنسرت بود:)*
بدون مائده...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۵
رفتم سمت گوشیم که دیدم مائده پیام داده
مائده: گرفتیی؟؟
من: اره ولی اینسری مامان و بابام نزاشتن جلوتر بکیرم گفتن تازع رفتی
مائده: خب ردیف چند؟
من: ۱۰
مائده: نازی ام هست؟
من: اره
مائده: حواست باشه ب من خیانت نکنیا میزنم شل و پلت میکنم
من: باشههععع
۱۱ روز بعد
صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم مثل بقیه دفعاتی ک کنسرت میرفتم
حموم رفتم و اومدم موهامو خشک کردم و اتو زدم
لاک زدم و بعدش لباسامو و وسایلمو حاضر کردم
۳ ساعت بعد
ساعت ۱ نیم بود و ناهارمو خوردم و رفتم ارایش کنم.. حدود نیم ساعت چهل دقیقه بعد راه افتادیم سمت تهران...
توی ماشین موزیک نردبون و گزاشتم و کنارم خالی بود:) انگار همین دیروز بود ک با مائده داشتیم شاد و شنگول میرفتیم
گوشیمو باز کردم و رفتم توی گالرژ و دابسمش و مسخره بازیایی که ۲۱ ام تو راه در اورده بودیمو نگاه میکردم...
۲ ساعت بعد
رسیدیم به تهران در نزدیکی سالن میلاد ک نازنین بهم زنگ زد
نازنین: پری پریییی رهام تازه رسیده بدووو من عکس گرفتم توهم زود برسی میتونیی
من: عهههههه باشه نزدیکیمممم
گوشیو قطع کردم و به بابام گفتم گاز بدههه
چند دقیقه بعد رسیدیم ولی نازی زنگ زد و گفت ک دیگه رهام رفت
منم نا امیدانه ولی خوشحال ب سمت در وی ای پی راه افتادم
خوشحال فودم چون بعد ۶ سال بالاخره میتونستم توی تولد رهام شرکت کنم:)) حس قشنگیه
رفتم و رسیدم ب در وی ای پی که دیدم اووووو بالای ۲۰۰ نفر جلو در بودن و میخاستن برن بک ولی بادیگاردا احازه نمیدادن
زنگ زدم به نازنین
من: الو نازی کدوم گوریی
نازنین: اومدیم رستوران بزرگ میلاد ناهار
من: ودفف زود بیا اینجااا
نازنین: ناهار بخورم میام
من: باشد
رفتم سمت فنا و با جند تاشون حرف زدم و منتظر نازنین بودم که یهو همه فنا جیل جیغ کردن و داد زدن مسعودددد
گوشیو در اوردم و فیلم گرفتم مسعود اومد از بین همه رد شد و رفت بالا و منو هم ندید
پیشه خودم گفتم: اگه منو میدید میبردتم بک؟ من ابجی کوچولوشماا🥲😂
#تازهمنتشرشده از امیر
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#استوری یاشار
عجبببب
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
609.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری امیر
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649