eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها ببخشید الان پیام میدم این چند روز نمیتونستم آنلاین بشم الانم داریم میریم فرودگاه... خب? درک کنید☺️✨️ فردا پارت بعدی رو سعی میکنم بزارم:) شب بخیر✨️
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ماشینه رهامه یه دختره فیلم گرفته بود گل داشتن میزاشتن تو ماشینش احمقققق ببین من فق یبار باهات نبودم
عشقم من اونجا بودم یا تو؟😔😂 اون فیلمه ک دختره گرفته ماشینه رهامه ولی اونجا نیست یجای دیگست
"رمان کنسرت" فصل ² "مائده" کم کم وقت رفتن بود ، اما پرنیا از صورتش معلوم بود که خیلی استرس داره ، ولی من استرس نداشتم یعنی خب به هر حال هیجان داشتم ولی اونجوری که پرنیا داشت سکته میکرد نبودم😂☺️ من: اسنپ بگیرم? پرنیا: یا حضرت خدااااا من: چته احمقق ، (با لحن رهام گفتم) چیزی نی و خندیدم😂🙂 و بعد از جم و جور شدن خندم حالت جدی قبلیمو گرفتم و گفتم : خب دیگه مسخره بازی بسه جدی دارم اسنپ میگیرم پرنیا: اوکی بگیر امادم اسنپ گرفتم و یه دقیقه دیگه می‌رسید به مبدا سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین که ماشینم جلو در وایساده بود ، سوار شدیم و ماشین حرکت کرد و به سمت کافه راه افتاد... . . . رسیده بودیم دم در کافه و کرایه اسنپ رو اینترنتی پرداخت کرده بودم بنابراین سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو در کافه وایسادیم چند ثانیه منو پرنیا به در کافه خیره شده بودیم من در حین خیره‌گی: پرنیا پرنیا: هوم من: اماده‌ای دیگه پرنیا: آره فقط یکم میترسم من: اشکال نداره اول من میرم در کافه رو باز کردم و وارد شدم تو کافه پرنیام پشتم اومد یه گارسون اومد سمتون و گفت: سلام خوش اومدین رزرو کرده بودین? ایم و فامیلتون? من: نه راستش ما مهمونِ... بدون اینکه حرفم رو ادامه بودم گارسون فهمید و گفت : اها بله تو فنیک برنده شدین? من: درسته☺️ گارسون: میتونم کدی که براتون برای ورود به عصرونه ارسال شده رو ببینم من: راستش ما برنده نشدیم آقای ضیاحی دعوتمون کرده گارسون: اها بله فهمیدم بفرمایین پشت سر گارسون راه افتادیم و رسیدیم به یه در که نوشته بود vlp در رو باز کرد و با یه میز بزرگ و امیر و رهام و بچه ها رو به رو شدیم چند تا فن هم نشستن بودن دور میز و کنار رهام امیر پر شده بود و مجبور بودیم اونور میز بشینیم وارد اتاق شدیم و سلام کردیم رهام امیر از جاشون بلند شدن امیر : بهبه خانومای پرنیا و مائده خوش اومدین پرنیا: مرسی☺️ من: ممنون رهام: سلام خوبین ما: مرسی شما خوبین رهام هنگام نشستن رو صندلی: ماعم خوبیم🙂 منو پرنیا کنار هم نشستیم و وقتی نشستیم یه فن با بغل دستیش شروع کرد به پچ پچ امیر: چخبر مائده خانوم من: هیچی سلامتی بی‌خبر رهام: حالت چطوره بهتری من: مرسی بهترم فنا چشاشون گرد شده بودن و یه فن پرسید: ببخشید شما همو میشناسین? تا امیر میخاست جواب بده همون فنی که داشت پچ پچ میکرد وسط حرفش پرید و گفت: عزیزم معلومه که می‌شناسن کنسرت ۲۱ام مگه ندیدی ...
جوری که عای عرق میکنه😂☺️ 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما گفت همون پرنیا و مائده بعدشم همگی رفتین ی اتاقی من: شتتت ببینین دوستان بزارین من توضیح بدم چون واقعا نمیخام دردسر و شایعه باشه پشت آیدلام همون موقع رایان و حقجو و امیر میلاد اومدن داخل اتاق کافه همگی برای احترام از جامون بلند شدیم و سلام دادیم بعدشم امیر میلاد رفت کنار رهامیر نشست و رایان و حقجو صندلیای سمت راست من رایان: خب چخبره دختره: هیچی داریم راجبع رفیقای شما صحبت میکنیم مائده: رفیق چیه داداش ابطه ما فقط آیدل و فن هست رایان: عه شر شد اخرش؟😂 من با خنده: اره رهام: نه بزارین پرنیا توضیح بده من نشستم خلاصه ای از اتفاقای پارسال و امسالد براشون توضیح دادم درحدی که سوتفاهم ها برطرف شه بعد از حرف من امیر شروع کرد حرف زدن امیر: اره خلاصه نمیخاستیم شایعه ای جیزی بشه بعدشم لطفا منطقی فکر کنید و یکسری افکار پوچ و دور بندازید یکی از فنا: منکه خبری از این داستانا نداشتم الان فهمیدم و بنظرم هرکس میتونه هرکاری دلش بخاد بکنه حالا چه معروف باشه چه نه و وظیفه ما در هر شرایط حمایت ازشونه رایان: قربوت کلامت رهام: خب بریم سر کار خودمون این بحث و جمعش کنیم امیر: اره ارهه بچه ها یکی یکی خودتونو معرفی کنید همه خودشونو معرفی کردن بعد رهام ازشون پرسید که چحوری ماکانی شدن و من همچنان از استرس داشتم میمردم دستام میلرزید و یخخخخ کرده بود دست مائده رو گرفته بودم فشار میدادم مائده: چته تو ارپم باش دیگه من: نمیتونم خببب رایان: چیشده پچ پچ میکنید مائده: پرنیارو داریم از دست میدیم☺️ رایان: چرا مائده: خانوم از کیه استرس داره و یخ مرده مثل جنازه الانم داره بدنش میلرزه رایان: پارهع خب خودتو کنترل کن چیزی نیستت من: خیلی ممنون ک گفتی😐 رایان: خواهش یک ساعتی گذشته بود و همه باهم گرم گرفته بودیم و داشت خوش میگذشت استرس منم کم کم داشت میرفت و بهتر بودم یکی از فنا اومد کنار رایان ایستاد و نزدیکش شد ولی خب من صداشو میشنیدم یواش گفت دختره: رایان میشه بیای بیرون اتاق یه کار کوچولو باهات دارم رایان: اوکیه از جاش بلند شد و از جنع معذرت خواهی کرد منو مائده ام به پوکر ترین حالت ممکن نگاش میکردیم خندید و رفت با دختره بیرون اتاق همون موقع سمت رهامیر نگامو برگردوندم که امیر داشت نگام میکرد و میخندید و بعدش یه چشمک با حرکت سر به معنای اینکه رفت عشق و حال زد منم خندیدم😂
تردز رهام😂 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۲۰ پرنیا امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟ دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما
"رمان کنسرت" فصل² مائده رایان رفت بیرون و به میز خیره شدم و تو فکر بودم صدای امیر منو به خودم آورد امیر: مائده? من سریع نگاهم رو از روی میز برداشتم و تو چشماش خیره شدم: بله امیر: به قول رهام چیزی نی رایان الان برمیگرده😂 من: میدونم الان برمیگرده ، بخاطر رایان نبود امیر: اها اوکی همه میگفتن میخندیدن منم با بعضی از حرفاشون میخندیدم و ساکت بودم بعد ۳ یا ۴ دقیقه رایان با دختره برگشت و رایان و دختره دوباره نشستن سرجاشون دختره وقتی نشست با دختری که انگار همراه هم اومده بودن درگوشی حرف زد رایان هم داشت با چهره‌ای شوک زده و کمی فصبی مارو نگاه می‌کرد با اشاره پرسیدم چیشده با سر تکون داد بعدا میگم . . . عصرونه کم کم تموم شده بود رهام: خب بچه ها دل کندن ازتون خیلی سخته همتون پایه د باحال بودین خیلی خوشحالم که تونستم با گوشه ای از خانواده عزیز و دوست داشتنیمون چند ساعتی خوش بگذرونیم و متاسفانه وقت تمومه و بساط رو باید جمع کنیم😂🙂 امیر: اره منم همینطور بهترین لحظات زندگیم کنارتون گذشت خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوباره ببینیم همو، تو کنسرت منتطر همتون هستیم:)) چند تا فن: نهه:( منو پرنیا که میدونستیم دوباره میتونیم رهامیر رو ببینیم ری اکشنی نشون ندادیم و از جامون با خونسردی بلند شدیم پرنیا: بچه ها خوشحال شدم و اینکه لطفا شایعه پراکنی نکنید مرسی من: درسته ، منم خوشحال شدم خدانگهدار با رهام و امیر هم خداحافظی کردیم و هنوز فن ها وایساده بودن دور میز که ما از پشت میز اومدیم سمت در و رایان صدا زد: مائده وایسین رایان هم دویید سمت ما و باهم از اتاق خارج شدیم از پله ها رفتیم پایین و کنار در خروجی وایسادیم پرنیا: واییی بگو دیگه دختره چیگفت جون به لبم کردی رایان: باشه میگممم، خلاصش اینه که گفت باهم دوست شیم و یه رابطه‌ای داشته باشیم من با حالت پوز خندی و دست به سینه خندیدم پرنیا: و تو نظرت چیه رایان: معلومه که منفیه همون موقع همون دختره که با رایان رفته بودن بیرون از کنارمون رد شد و گفت: رایان جوون منتظرممم رایان: ایییششش دختره چندش خندیدیم و رایان ادامه داد: فقط بخاطر اینکه دلش نشکنه چیزی نگفتم و گفتم راجبش فک میکنم من: رایان تو مجبور نیستی بخاطر دل اون خودتو اذیت کنی رایان: میدونم فقط شمارشو بهم داد ، شمارشو میدم بهت یجوری سر به نیستش کن من: خیالت راحت بسپرش به من، خب فعلا خداحافظ رایان: خداحلفظ، عاا راستی شمارمو داری? من: نمیدونم انگار قبلا داشتم الان پاک شده رایان دوباره شمارشو بهم داد و گفت اگر خبری شد بش بگم و کاری داشتم بهش زنگ بزنم باهم خداحافظی کردیم و از کافه اومدیم بیرون که...
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا از کافه اومدیم بیرون که دختره حمله کردد ب منو مائده اومد و مائده رو هول داد مائده چند قدم عقب تر رفت دختره: شما دوتا چیز چه کاره ی رایان میشین ک همش دورشین؟؟ با دستم پسش زدم و گفتم: به تو ربطی نداره دختره دستمو کرفت و مشید سمت خودش دختره: خیلی در گوش هم پچ پچ میکردید یالا بگو ببینم مائده با خنده: تو اومده بودی آیدلاتو ببینی با رایانو دید بزنی؟😂 دوست دختره: به تو مربوط نمیشه من: پس ارتباط ماهم با رایان به تو مربوط نمیشه دوباره اومدیم ک بریم دختره با کولش که انگار توش سنگ گزاشته بودن کوبید تو سر من و خوردم زمین مائده رفت تا گیسای دختره رو بکنه ک رایان ظاهر شد و جلوشو گرفت رایان: خوبی پرنیا؟ سرت گیج نمیره؟؟ جوابی ندادم و سرم به شدت گیج میرفت مائده اومد کنارم نشست مائده: پرنیا میتونی ببینی؟؟ با دستش یه عدد نشونم داد ک تار میدیدم مائده: این چند تاس؟ من با صدای اروم: تار میبینم رایان بلند شد و رو به دختره ک از ترس کپ کرده بود گفت رایان: خیالت راحت شد؟؟؟ برو گمشو از اینجا نمیخام ببینمتت اگه یه درصد شانس داشتی دیگه نداریی دختره: چیشد دوس دخترت بود نه؟ رایان با داد: به تو ربطی نداره گمشوووووووووو مائده رفت سمت رایان.. مائده: چته دادا بیا بشین پری خوبه رایان: از کجا میدونی؟؟ مائده: شما داشتی دعوا میکردی امیر و رهام پ بقیه اومدن براش اب اوردن و اینا الانم نشسته اون پارک روبه رو رایان برگشت سمت پارک و راه افتاد رایان: عه شماها کی اومدین؟ امیر: وقتی داشتی شما دعوا میکردی🙂😂 رایان: دختر بوقق خیر سرش فنه رهام: ول کن اسم اینجور ادمارو نباید فن گذاشت چیمیگفت حالا؟ من با صدای آروم: اومده ب رایان پیشنهاد داده.. بعدشم یقه منو مائدرو گرفته ک بارایان چ نسبتی دارین و اینا رایان: فکر میکنه اینا دوست دخترامن امیر: ماشالا دوتا دوتا🤣 منو و مائده و رایان هم زمان: زهرماررر و همه از خنده پاره شدیم... یه ون مشکی رنگ اومد و رهامیر و بقیه سوارش شدن و از هم خداحافظی کردیم مائده: رایان دیگه ب اون دختره پی ندم؟؟ رایان: هرکار دوست داری بکن مائده: اوک امیرمیلاد: دخترا مواظبت کنین شما خیلی ضربه میبینین منو و مائده: چشمم و درحالی که در ون بسته میشد بهشون دست تکون دادیم اونام متقابلن دست تکون دادن و بعد چند دقیقه ون راه افتاد و رفت...
"رمان کنسرت" فصل² مائده بعد از چند دقیقه ون راه افتاد و رفت تاجایی که ماشین دیدیه میشد نگا میکردم بعد از اینکه ماشین ناپدید شد رو به پرنیا کردن من: دختره عجب سلیطه ای بود پرنیا: آره وحشی من: چیزی نی اسنپ گرفتیم و برگشتیم خونه روی تختم دراز کشیده بودم و چند تا پیام اومد پیام هارد باز کردم، رایان بود رایان: سلام رایانم من: سلام شناختم رایان: خوبی پرنیا کجاست من: مرسی تو خوبی، پرنیا خونشونه☺️😂 رایان: قربونت، اها چون همش پیش همین فک کردم الان پیشته من: چطور کاری داشتیش? رایان: نه راستش میخاستم حالشو بپرسم بعد اتفاق امروز... پیام دادم بهش جواب نداد نگران شدم من: اها منم از همون بعدازظهر که باهم بودیم خبری ازش ندارم الان زنگ میزنم بهش ببینم زندس یا نه😂😐 رایان: آره بزن به منم خبر بده زنگ زدم به پرنیا با صدای خسته جواب داد پرنیا: بله من: سلام خوبی، رایان میگه بهت پیام داده جواب ندادی نگرانت شده پرنیا: اها خواب بودم ندیدم من: حالت خوبه? پرنیا: آره خوبم من: اوکی فقط میخواستم ببینم هنوز زنده‌ای یا نه پرنیا: آره زندم گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به رایان من: الو سلام رایان پرنیا خوبه نگران نباش رایان: سلام شکر خدا😂 من: اره رایان: خب من: خب دوتامون خندیدم من: خب باشه دیگه بقول اون دختره رایان جووون 😂 کاری نداری رایان: نه خدافظ😂 گوشی رو قطع کردم و خوابیدم دو روز بعد پیامک از طرف رایان رایان: سلام خوبی ، رهام برای تولدش تو و پرنیا رو دعوت کرده اگه بیاین خوشحال میشیم من: سلام قربونت تو خوبی، تشکر کن از دعوتش نمیدونم میپرسم بهت خبر میدم🥲 رایان: فدا باشه عزیز☺️ زنگ زدم به پرنیا من: سلام پرنیا: سلام من: پری رهام برا تولدش دعوتمون کردههه پرنیا: واقنننن اساساسنسکتسللهحبتب من: اره ولی من شاید مامانم نزاره پرنیا: زر نزن میزارهههه باید بریممم من: نمیدونم حالا میگم بهش قطع کردم و رفتم با مامانم صحبت کنم و ازش اجازه بگیرم من: مامان میزاری برم تولد رهام? مامانم: چرا همین دو ماه پیش از کنسرت اومدی من: اره ولی اینسری تولد رهامه ، تازه خودشم دعوت کرده مامانم: اجازه نداری که بری☺️ من:آخه چرااااا مامانم: چون بابات نمیزاره همین که گفتم من: آخه مامان.. مامانم: نطرم تغییر نمیکنه😊 رفتم تو اتاق و زنگ زدم به پرنیا من: پری مامانم نمیزاره پرنیا: چیمیگیییی من: نمیزارههه😭 پرنیا: راضیش کن من: نمیشه سعی کردم پرنیا: شتتتت من: ولش کن تو برو پرنیا:من تنها نمیرم من: با یکی از دوستات برو پرنیا: نمیشه رهام من و تو رو دعوت کرده بعد من با یکی از دوستام برم? من: اشکال نداره من به رایان میگم پرنیا: نمیشه مت: ببند دهنتو خدافظ قطع کردم و به رایان پیام دادم که نمیتونم بیام و از رهام بجای من معذرت خواهی کن ، و گفتم قراره یکی از دوستای پرنیا جای من بیاد رایان سریع جواب داد: آخه چرااا دوست پرنیا که جای تو رو نمیگیره:) من: هعی منم خیلی دوست داشتم کنارتون باشم ولی مامانم نزاشت ایشالا سال بعد🙂
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا داشتم کتاب میخوندم که صدای پیام گوشیم اومد و صفحش روشن شد و عکس رهامیر نمایان شد. سریع برش داشتم و رفتم دیدم رایان پیام داده رایان: مائده گفت که نمیتونه بیاد تو چی تو میای؟ با دوستت یا تنها؟ من: خیلی دوست دارم بیاما خیلییی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی ولی مائده نباشه نمیام:) رایان: ولی حیف شد من: ببخشید رایان: نیازی به معذرت خواهی نبود دختر:) . . گوشیو کنار گزاشتم و شروع کردم به گریه تا خوابم برد. و با صدای مائده چشامو باز کردم مائده: پری پاشووو سلیطههه من: تو اینجا چیکار میکنی مائده: مامانت زنگ زد گفت گریه میکنی اومدم من: عه خب خوبه بیا بشین پاشدم یکم خودمو مرتب کردم و نشستم کنار مائده روی تختم مائده: چرا گریه میکردی من: کنسرت:) مائده: منکه گفتم برو تووو من: نمیخام بدون تو مائده: کصخلی؟😐 من: اگه نبودم ک رفیقم تو نمیشدی☺️ مائده: منطقیه و جفتمون خندیدیم. مائده: ببین پری خب من ۲۱ ام اومدم خرداذم ک کنسرت آرمین رفتم دوماه پشت سر هم طبیعیه مامانم نزارههه من: خب من چیکار کنممم باید بیای مائده: خودمم نمیخام به خانوادم فشار بیارم و مجبورشون کنم رضایت بدن ک قلبی نیست من: عجببب مائده: تو میری خب؟؟ من: ولی ب رایان گفتم نمیرم مائده: گوه خوردی😐 من: زهرمار ۱۱ روز بعد مائده: پرییی فردا سایت باز میشه میگیریاااا من: باشه ولی تو نیستی مائده: خفضو گاو اگه زودتر زاضی میشدی مهمون دیگه دعوت نمیمردن میرفتی ردیف یک میشستی من: تو نیستی حتی من ب رایانم پی ندادم که میرم... بک استیجم نمیرم... مائده: گاوی بخدا از تو گاو تر ندیدم من: میدونم یک روز بعد ساعت ۳:۵۹ دقیقه استرس شدیدی داشتمممم و منتظر بودم نازنین زنگ بزنه بهمم که یهو زنگ زدد من: الوووو نازیییی نازنین: پری یایت باز شددد من: برا من هنوز باز نشده که😐 نازنین: نتتون ضعیفه حتمااا من: باز شد باز شدددد نازنین: پری ردیف ۹ پر شدد من: چیزی نی من ۱۰ رزرو کردمم نازنین: عه خب پس الان پولو میزنم ب کارتت من: اوکی بلیط و خریدیم و ۱۱ روز بعد کنسرت بود:)* بدون مائده...