eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم پارت بعدی?😂
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ۲۷ فروردین" چند تا فیلم گرفتیم تا اینکه یه اقایی اومد و گفت کسایی که شماله صندلیشون از یک تا سیزده هست از راهرو سمت راست وارد شن، کسایی که ۱۴ تا ۳۵ هستن در وسط و کسانی که از ۳۴ تا ۶۴ هست از راهرو سمت چپ . دری که ما باید ازش وارد سالن میشدیم توی راهرو سمت چپ بود، راه افتادیم سمت راهرو سمت چپ رفتیم و جلوی در و توی صف بودیم،باز هم تیکت هارو نگاه میکردن و من دوباره ترس افتاد به جونم که نکنه دارن کارت واکسن هارو میبینن😐 رفتیم جلو تر تا نوبت ما شد و تیکت و نشون دادیم و رفتیم داخل. دنبال ردیف و صندلی روی تیکتمون میگشتیم که یکی از پرسنل همونجا اومد و کمکون کرد صندلی هامون و پیدا کنیم خلاصه که رفتیم نشستیم... خب خداروشکر از سن خیلی دور نبودیم و تقریبا اوکی بود. چند دقیقه ای گذشته بود و بقیه داشتن دنبال جاهاشون میگشتن و روی صندلی هاشون مینشستن. یهو روی صفحه بزرگ موزیک ویدیو هایی از خاننده های آوازینو پخش شد یکی یکی هنوز شروع نشده همه جیغ میکشیدن من رو به مائده کردم گفتم: _الان جیغ نزنیم حنجرمونو لازم داریم مائده خندید و حرفم و تایید کرد گفت: +من تا اخرش حنجره دارم همینجور نشسته بودیم که اروم اروم نوازنده ها اومدن روی استیج. چشمم همش دنبال رایان بود اخه قرار بود ببرتمون بک استیج طولی نکشید تا پیداش کردم و به مائده نشونش دادم. ذهنم در گیر این شده بود که اون نمیدونه ما چه شکلی هستیم و کجا نشستیم فقط میدونع ردیف ۸ هستیم پس چجوری میخاد مارو پیدا کنه و ببره بک استیج؟😐
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راهرویی که ازش رفتیم داخل سالن🙂
بریم پارت بعدی
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ۲۷ فروردین" به مائده اینو گفتم و گفت: +خب اون مارو نمیشناسه ما ک اونو میشناسیم. کنسرت که تموم شد قبل اینکه نوازنده ها برن میریم پیشش و بهش خودمونو معرفی میکنیم. اگه نشد زنگ میزنم به دوستم شماره رایان و ازش میگیرم گذشت و گذشت تا صدای امیر پخش شد با دستام فیلم میگرفتم و چشام دنبال رهامیر میگشتم و با دهنمم جیغ میکشیدم امیر: جون چه شیک(بقیشو گذاشت ما بخونیم) منو مائده با بلندترین صدای ممکن که میتونستیم بخونیم شروع کردیم به خوندن: بهم زده فکر تو این ارامشو آخه چه شیکه واسه موندنت پیشم آماده شوووووو... رهام: ماکانیای باحال بریم بترکونییییم??? ما به نشانه اره جیغ زدیم . . . چند دقیقه بعد امیر: هنوزم این قلبم به دلت گیره اها بیا رهامیر اومدن رو سن و با وردشون سالن رفت رو هوا و جوری جیغ می‌کشیدیم که سالن میلرزید
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ببخشید صداشو نزدم چون صدای خودم خیلییییی بد افتاده تو فیلم😂 اینجا میگه: در حد یه عادت میخام که نباشه احساس ما دوتا باید عاشقی باشه
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باتو🥲🍃 فقط رهام گفتن من🗿🍃😂
پارت_دوازدهم به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" 《دوساعت بعد》 امیر: آخرین ترکه ها یه صوتی جیغی چیزی ما : جیییییییغ رهام: نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله... مائده: پرنیا آخرین ترکه میخوای بریم نزدیک سن ? رایان و گم نکنیم پرنیا: آره بریم از روی صندلی هامون پاشدیم و رفتیم نزدیک سن یه بادیگارد: لطفا برین سرجاتون بشینید الان کنسرت تموم میشه و بعد میتونید سالن رو ترک کنید پرنیا: ما با یکی از نوازنده ها کار داریم و اینجا وایسادیم که گمش نکنیم اون مارو نمیشناسه بادیگارد: لطفا نطم رو بهم نزنید بفرمایید سرجاتون بشینید مائده: ماکاری نداریم فقط اینجا وایسادیم جای تورو که تنگ نکردیم بادیگارد: اگه نشینید مجبور میشم از سالن بندازمتون بیرون مائده: وایمیسم تا ببینم چه غلطی میتونی بکنی بادیگارد دست مائده رو بزور گرفت و انداختتش بیرون و باهم درگیر شدن من هم دنبالشون رفتم و گفتم: ولش کن عوضی وحشی بادیگارد دوتامون رو انداخت بیرون و در سالن رو بست مائده بازوش رو گرفته بود و درد داشت پرنیا: حالت خوبه درد داری؟ مائده: مهم نیست از رو زمین پاشو الان یکی بیاد ببینه زشته رفتیم پایین و گفتم: مائده الان رایانم گم کردیم چیکار کنیم? مائده: زنگ میزنم به دوستم شماره رایان و میگیرم بوق بوق بوق مائده: الو سلام خوبی دوستش: قربونت عزیزم تو خوبی مائده: میشه شماره رایان رو بفرستی ما اینجا با بادیگارد دعوامون شد رایان و گم کردیم الانم از سالن انداختنمون بیرون دوستش: واااای باشه الان اس ام اس میکنم مائده: مرسی خدافز
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
باتو🥲🍃 فقط رهام گفتن من🗿🍃😂
وای دلم تنگ شد ماهیی😭😂 الان میشینم گریه میکنمممم