پارت_دوازدهم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
《دوساعت بعد》
امیر: آخرین ترکه ها یه صوتی جیغی چیزی
ما : جیییییییغ
رهام: نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله...
مائده: پرنیا آخرین ترکه میخوای بریم نزدیک سن ? رایان و گم نکنیم
پرنیا: آره بریم
از روی صندلی هامون پاشدیم و رفتیم نزدیک سن
یه بادیگارد: لطفا برین سرجاتون بشینید الان کنسرت تموم میشه و بعد میتونید سالن رو ترک کنید
پرنیا: ما با یکی از نوازنده ها کار داریم و اینجا وایسادیم که گمش نکنیم اون مارو نمیشناسه
بادیگارد: لطفا نطم رو بهم نزنید بفرمایید سرجاتون بشینید
مائده: ماکاری نداریم فقط اینجا وایسادیم جای تورو که تنگ نکردیم
بادیگارد: اگه نشینید مجبور میشم از سالن بندازمتون بیرون
مائده: وایمیسم تا ببینم چه غلطی میتونی بکنی
بادیگارد دست مائده رو بزور گرفت و انداختتش بیرون و باهم درگیر شدن من هم دنبالشون رفتم و گفتم: ولش کن عوضی وحشی
بادیگارد دوتامون رو انداخت بیرون و در سالن رو بست
مائده بازوش رو گرفته بود و درد داشت
پرنیا: حالت خوبه درد داری؟
مائده: مهم نیست از رو زمین پاشو الان یکی بیاد ببینه زشته
رفتیم پایین و گفتم: مائده الان رایانم گم کردیم چیکار کنیم?
مائده: زنگ میزنم به دوستم شماره رایان و میگیرم
بوق بوق بوق
مائده: الو سلام خوبی
دوستش: قربونت عزیزم تو خوبی
مائده: میشه شماره رایان رو بفرستی ما اینجا با بادیگارد دعوامون شد رایان و گم کردیم الانم از سالن انداختنمون بیرون
دوستش: واااای باشه الان اس ام اس میکنم
مائده: مرسی خدافز
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
باتو🥲🍃 فقط رهام گفتن من🗿🍃😂
وای دلم تنگ شد ماهیی😭😂
الان میشینم گریه میکنمممم
از اونجا که ما با رایان هماهنگ کردیم که مارو ببره بک استیج تخیلی (ساخته ذهن منو مائده)میشه...
#پارت_سیزدهم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان۲۷ فروردین``
《یک دقیقه بعد》
صدای پیام دراومد و نگاه به گوشی انداختم
دوستم بود شماره رایان و فرستاده بود
من: پرنیا شماره رو فرستاد ولی صبر میکنم کنسرت تموم شه بعد زنگ میزنم
پرنیا: آره الان رایانم رو سنه نمیتونه جواب بده
《ده دقیقه بعد》
پرنیا: زنگ بزن دیگه فکر کنم کنسرت تموم شده چون ترک آخر بود
من: مطمئنی?
پرنیا : حالا بزن اگه جواب داد ینی کنسرت تموم شده دیگه
من: باشه
بوق بوق بوق
من: جواب نمیده احتمالا کنسرت هنوز تموم نشده
پرنیا: ولی نگاه کن همه دارن میان پایین کنسرت تموم شده
من: پس رایان چرا جواب نمیده:/
پرنیا: نمیدونممممم
یه فن: سلام چرا بادیگارد انداختتون بیرون?
جریان و براش تعریف کردیم و گفتیم منتظر رایان بودیم که ببرتمون بک استیج
فن: واقعااااا میشه منم با خودتون ببرین?
مائده: ما الان خودمونم موندیم رایان جواب نمیده
فن: اووو شمارشو داری
مائده: آره دوستم فرستاد
فن: اها میشه منم منتظر بمونم شاید جواب بده منم دوست دارم بیام بک استیج
مائده: ببخشید ولی معلوم نیست خودمون بریم یا نه از یه طرف رایان گفته فقط دونفر و میبرم بیشتر بشه نمیبرم
فن: حیف شد باشه خوش بگذره
همون لحظه رایان زنگ زد
مائده داد زد و گفت : وای پریییی رایانههههه
همه فنا شنیدن
پرنیا: خاک تو سرت الان اینا هجوم میارن رو سرمون بدو بریم یه جای خلوت
رفتیم یه جایی که از فن خبری نبود و جواب تلفن دادم
اِهِم
مائده: الو سلام
رایان: سلام تماس گرفته بودین
مائده: بله ما از طرف مریم هستیم
رایان : خب?
مائده: خب قرار بود ببریمون بک استیج دیگه مگه مریم نسپرده بهت?
رایان: اها اون مریم آره سپرده کجایین الان?
مائده: من با بادیگارد دعوام شد انداختمون بیرون
رایان: ماشالا دعوایی هم هستی
مائده: نه اتفاقا مظلومم اعصابم و خورد کرد منم دعوام شد
رایان: بله مشخصه الان محوطه کنسرتین یا بالایین?
مائده: محوطه ایم
رایان: بد شد که باید منتظر بمونید سانس دو شروع شه با اونا بیاین بالا
مائده: ما نمیتونیم اینجا صبر کنیم هوا تاریک شده بعدم بخوایم بیایم بالا تیکت میخوان ما تیکت سانس دو رو نداریم
رایان: عه راست میگی الان چیکار کنیم?
مائده: خب بیا پایین دنبالمون دیگهه:/
رایان: دنبالتون? مگه چند نفرین😐?!
مائده : یه اتوبوسیم بیا پایین بدوو
رایان: جدی یا شوخی میکنی من نمیتونم ۳۰۰ نفرو ببرم بک
مائده: بیا پایین خودت متوجه میشی خدافز
رایان: باشه اومدم ولی گفته باشم بیشتر از دونفر باشین نمیارم خدافز
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر میخوام:)🌱 رمان اوکیه?
یکی سوال کرده بود بک استیج چیه:
بک استیج مکانیست که میرن عکس میگیرن😂🌱
#پارت_چهاردهم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
گوشی رو قطع کردم و گفتم قیافم میگیره واسه من
پرنیا: چیشد نمیاد??
من: چرا میاد میگه بیشتر از دو نفر باشین نمیبرمتون
پرنیا: خب دونفریم دیگه الان مشکلت چیه
من: هیچی ولش کن
《ده دقیقه بعد》
در میلاد نمایشگاه باز شد
پرنیا: ببین اون رایانه من چشام ضعیفه نمیتونم تشخیص بدم
من: بزا ببینم اره رایانه بیا بریم
رفتیم سمت رایان
پرنیا: سلام
رایان: سلام خوبین
+مرسی
رایان: بقیتون کو پس?
پرنیا: بقیه رو فرستادیم رفتن خونه
رایان: جدی?
+اره
رایان : اوکی بیاین داخل...
سوار آسانسور شدیم...
من: رایان رهامیر کجان?
رایان: خونه😐😂
من: بامزه بود.
رایان درحال نگاه کردن به خودش توی آینه و درست کردن موهاش
پرنیا: نگران نباش خوشگلی
رایان درحال درست کردن یقش: واقعا مرسی نظر لطفتونه
رسیدیم بالا و در آسانسور باز شد
از آسانسور اومدیم بیرون و وارد یه راهرو طولانی شدیم که هر پنج متر یه در سمت چپ و راستش داشت
سه چهار تا در رو رد کردیم و رسیدی به یه در که روش نوشته بود vlp
رایان: خب رسیدیم ، رهامیر اینجان
من: وااای چقد زود رسیدیم من هنوز آمادگی ندارم.ندارممم
رایان: میخای بریم پایین دوباره برگردیم آمادگی کامل داشته باشی?😂
من: نه امادم:/
رایان در رو باز کرد و رفتیم داخل
پرنیا: کجان پس?
رایان به سمت یه در اشاره کرد و گفت: اون درو میبینی? اونجان
رفتیم سمت اون در و رایان در رو باز کرد...
#پارت_پانزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:
استرس داشت خفم میکرد دست مائده رو سفت گرفته بودم و فشار میدادم.
رایان جلو رفت تا در رو برامون باز کنه...
چشمامو بستم و نفسم و توی سینم حبس مردم بعد چند ثانیه چشامو باز کردم و با صورت مسعود رو ب رو شدم:/
من: رهامیر کجان پس؟
رایان: رفتن بالا دیگ سانس دو الان شروع میشه تازه منم باید برم
مائده: اسکلمون کردی؟
رایان: نه بابا اسکل چیه اینجا بشینید بعد سانس رهامیر اول میان اینجا تا لباساشونو عوض کنن بعد میرن خونه...
من و مائده: اوکی
رفتیم داخل و با مسعود سلام و علیک کردیم
مسعود برامون صندلی گزاشت و گفت بشینید
ماهم نشستیم
مسعود: خودتونو معرفی نمیکنید؟😂
من: پرنیا هستم ۷ ساله از تهران
مسعود: بامزه بود
من: میدونم
مسعود از اتاق رفت و در رو هم بست چند دقیقه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت بعد منو مائده برگشتیم سمت هم و جیغ آرومی از روی ذوق کشیدیم
از صندلی بلند شدم تا یه نگاهی به اطراف بندازم و مائده هم سرش توی گوشیش بود.
سمت میزی رفتم که رهامیر روب روی آینش مینشستن و مسعود موهاشون رو درست میکرد و میکاپشون میکرد
زیر لب گفتم: خر شانس لعنتی