Roham Hadian - Nakhle Bi Sar [320].mp3
زمان:
حجم:
2.2M
اوکی برید عر بزنید باهاش:)👨🏿🦯
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
متن اهنگ:
گاهی یه تبرم زور گل رز نمیاد
یه بیدیم اصلا نمیده باج به باد
یه آلونک کوچولو میتونه بمونه باز سر پا
وقتی یه شهرو آب میبره یه سونامی میاد
یه صورت یه چک یه سرخی که حک
شده روش ولی امیدی هست که برنده بازیه بدون شک
یه نخل بی سری باش ولی بزار ریشه هات
زمینو پر کنه هر جا میری زیر پات
یه آسمونی شو که حتی اگه حالتم بده
یه پرنده بتونه زندگی بکنه تو هوات
شب و روزتو دلسوزی نکن واسه بازنده ای که تو اینه میبینی
وای نمیسته زندگی قطارش اگه همینجوری بخوای یه گوشه بشینی
هی رویا ببینی
نه
یه نخل بی سری باش ولی بزار ریشه هات
زمینو پر کنه هر جا میری زیر پات
یه آسمونی شو که حتی اگه حالتم بده
یه پرنده بتونه زندگی بکنه تو هوات
بچه ها موزیک ویدیو نخل بی سر رو پاک کردم برای حمایت از رهام
برید تو پیج خودش ببینید:)
و موزیک رو از سایت های معتبر دانلود کنید
اگه موزیک رو دارین بازم برین از سایت دانلود کنید
برای حمایت از رهام
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم
عای مقاره شما تو دهاتتون اینجوری ویولون میزنید آیا؟😂😔🍃
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم:))
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_چهل_شش
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
«یک هفته بعد»
مامان مائده: الو سلام پرنیاااااا مائده بهوش اومدههههههه
من: واااای خاله راست میگیییییی?
مامان مائده: اره بیاین بیمارستاااااان
من: باشه الان با بچه ها میایممممم
زنگ زدم به رایان
من: الو رایاااانننن
رایان: یا خدا چیشدههههه
من: مائده بهوش اومدههههههه
رایان: دروغ میگیییییی
من: دروغم کجا بوووود
رایان: باشه باشه الان با امیر و رهام میایم دنبالت میریم بیمارستان
من: باشه فقط زود بیاینننن
رایان: باشه خداحافظ
به محض اینکه رایان قطع کرد زنگ زدم به مامانم
من: ماماااان جییییییییییغ
مامانم: چیشدههههههه
من: مائده بهوش اومدههههههه
مامانم: خداروشکرررررر انقد نماز خوندم که نگووو
من: مرسییییییی من میرم اماااااده شم برمممممم بیمارستاااااان خداااااحااااافظ
مامانم: خداحافظ 😂
از اونجایی که فقط دو دست لباس داشتم لازم نبود مثله همیشه سه ساعت جلو کمد وایسم و اون لباسی که رایان خریده بود رو تنم کردم و یه رژ صورتی زدم و یکم میکاپ کردم
بیست دقیقه بعد
رایان: الو پرنیا بیا پایین ما جلو دریم
من: باشه فقط ماشین چیه?
رایان: ماشینه رهام آریزو
من: اوکی اومدم خداحافظ
سوار اسانسور شدم و رفتم پایین
از در ورودی هتل خارج شدم و ماشین رهام رقیقا جلوی هتل پارک شده بود
نشستم توی ماشین و سلام دادم
همه : سلام
امیر: خب پرنیا خانوم بهت تبریک میگم
من: مرسی مرسی سلامت باشید
رهام: منم همینطور
من: مرسی سلامت باشید
رایان: منم همینطور
من: مرسی سلامت باشید
صدای مسعود اومد: منم همینطور
من: این صدای مسعود بود?
امیر: اره😂
من: خب چرا صدا دارم تصویر ندارم?😐😂
امیر: چون تو صندوق عقبه
من: واقعااااا راست میگیییییی چرا صندوق عقب
امیر: چون اگه پشت میشست تو هم تو هم میشدین خدای نکرده دستی پایی چیزیتون بهم دیگه میخورد😂🙂
من: باشه ولی لازم نبود اون بد بخت بندازین اون پشت مواظب بودیم
مسعود از اون پشت : نههههه رایان حواسش نییییست من میدونممممم
رایان: عههههه مسعووووود من تا حالا دستمم به نامحرم نخوردهه
من: اره میدونم تو ثابت شده ای😂
رفتیم سر راه یه دسته گل و شیرینی گرفتیم و رسیدیم بیمارستان
#پارت_چهل_هفت
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
از زبون مائده
چشمامو باز کردم احساس کوفتگی داشتم مامانم بالا سرم بود و داشت نگام میکرد همین که دید چشمامو باز کردم گفت: سلام دختر قشنگممم خوبی?
یکم بدنمو تکون دادم تا کوفتگی از بدنم بره
مامانم: خوبی عزیزم چیزی لازم داری?
من: ن..ه
خودمو به سمت بالا کشیدم تا بشینم
مامانم: صبر کن صبرکن بالشتتو درست کنم
به بالشتم تکیه دادم و پرسیدم: مم..ا..مان من اینجا چیکار میکنم. ا..اینجا کجاست?
مامانم: عزیزم به خودت فشار نیار اینجا بیمارستانه تو تصادف کردی
من: چ..چییی? تصادف کردمم?
مامانم: اره عزیزم بخیر گذشت
من: پس چرا هیچی یادم نیست?
مامانم: نمیدونم شاید خوابیده بودی یادت رفته به مرور یادت میاد 🙂
اشک تو چشای مامانم جمع شد
من: مامان چیزی شده? اگه چیزی شده به من بگو
مامانم : نه عزیزم چی میخواد بشه مهم اینه که تو سالمی قربونت برم
در اتاق باز شد و یه دختر که هم سن و سال خودم بود اومد داخل چهرش خیلی برام اشنا بود ولی یادم نمیاد کیه
بعدش یه پسر قد بلند با مو های مشکی که مو های رو گوجه ای بسته بود اومد داخل
بعد اون یه پسر بور
بعدش یه پسر تقریبا قد متوسط که پایین موهاش زرد بود و بعد یه اقای نسبتا چاق و دستاش تتو داشت اومد داخل و در رو بست
اون دختر اومد کنار تختم
من رو به مامانم: مامان اینا کین?
مرد که رو دستش تتو داشت رو به اونی که پایین موهاش زرد بود: یعنی چی که اینا کین مارو نمیشناسه?
پسر مو زرد با صدای اروم: هییس ساکت شو فقط نگاه کن
دختری که اومد کنار تختم: مائده? منو یادت نمیاد?
من: قیافتون خیلی برام اشناست ولی اسمتون یادم نمیاد
دختر: من پرنیام
با شنیدن اسم پرنیا یچیزایی اومد تو ذهنم
من: خب پرنیا اون اقا ها که اومدن داخل کین?
پرنیا: بچه ها لطفاً خودتون رو معرفی کنید
پسری که پایین موهاش زرد بود اومد جلو و گفت: سلام من اسمم رایانه نوازنده هستم
من: خوشبختم، رایان
اون اقا که رو دستاش تتو داشت اومد جلو: سلام من در جریان نیستم که چرا مارو نمیشناسی ولا دوهفته پیش انقد میگفتی میخندیدی که...
پرنیا: مسعود خودتو معرفی کن و برو عقب😐
مسعود: مسعود هستم
من: خوشبختم
اون اقایی که قد بلند بود و موهاش مشکی بود گفت: من اسمم رهامه و خواننده گروه ماکانم
من: ماکان?
رهام: اره چیزی یادت اومد?
من: نه ولی خیلی اسمش اشناست
پسر بوره گفت: منم امیرم:) امیره مقاره
من: خوشبختم ، شما هم با ایشون(سمت رهام) همکارید?
امیر: از کجا فهمیدی?
من: نمیدونم همینجوری تو ذهنم اومد🙂