از اونجا که ما با رایان هماهنگ کردیم که مارو ببره بک استیج تخیلی (ساخته ذهن منو مائده)میشه...
#پارت_سیزدهم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان۲۷ فروردین``
《یک دقیقه بعد》
صدای پیام دراومد و نگاه به گوشی انداختم
دوستم بود شماره رایان و فرستاده بود
من: پرنیا شماره رو فرستاد ولی صبر میکنم کنسرت تموم شه بعد زنگ میزنم
پرنیا: آره الان رایانم رو سنه نمیتونه جواب بده
《ده دقیقه بعد》
پرنیا: زنگ بزن دیگه فکر کنم کنسرت تموم شده چون ترک آخر بود
من: مطمئنی?
پرنیا : حالا بزن اگه جواب داد ینی کنسرت تموم شده دیگه
من: باشه
بوق بوق بوق
من: جواب نمیده احتمالا کنسرت هنوز تموم نشده
پرنیا: ولی نگاه کن همه دارن میان پایین کنسرت تموم شده
من: پس رایان چرا جواب نمیده:/
پرنیا: نمیدونممممم
یه فن: سلام چرا بادیگارد انداختتون بیرون?
جریان و براش تعریف کردیم و گفتیم منتظر رایان بودیم که ببرتمون بک استیج
فن: واقعااااا میشه منم با خودتون ببرین?
مائده: ما الان خودمونم موندیم رایان جواب نمیده
فن: اووو شمارشو داری
مائده: آره دوستم فرستاد
فن: اها میشه منم منتظر بمونم شاید جواب بده منم دوست دارم بیام بک استیج
مائده: ببخشید ولی معلوم نیست خودمون بریم یا نه از یه طرف رایان گفته فقط دونفر و میبرم بیشتر بشه نمیبرم
فن: حیف شد باشه خوش بگذره
همون لحظه رایان زنگ زد
مائده داد زد و گفت : وای پریییی رایانههههه
همه فنا شنیدن
پرنیا: خاک تو سرت الان اینا هجوم میارن رو سرمون بدو بریم یه جای خلوت
رفتیم یه جایی که از فن خبری نبود و جواب تلفن دادم
اِهِم
مائده: الو سلام
رایان: سلام تماس گرفته بودین
مائده: بله ما از طرف مریم هستیم
رایان : خب?
مائده: خب قرار بود ببریمون بک استیج دیگه مگه مریم نسپرده بهت?
رایان: اها اون مریم آره سپرده کجایین الان?
مائده: من با بادیگارد دعوام شد انداختمون بیرون
رایان: ماشالا دعوایی هم هستی
مائده: نه اتفاقا مظلومم اعصابم و خورد کرد منم دعوام شد
رایان: بله مشخصه الان محوطه کنسرتین یا بالایین?
مائده: محوطه ایم
رایان: بد شد که باید منتظر بمونید سانس دو شروع شه با اونا بیاین بالا
مائده: ما نمیتونیم اینجا صبر کنیم هوا تاریک شده بعدم بخوایم بیایم بالا تیکت میخوان ما تیکت سانس دو رو نداریم
رایان: عه راست میگی الان چیکار کنیم?
مائده: خب بیا پایین دنبالمون دیگهه:/
رایان: دنبالتون? مگه چند نفرین😐?!
مائده : یه اتوبوسیم بیا پایین بدوو
رایان: جدی یا شوخی میکنی من نمیتونم ۳۰۰ نفرو ببرم بک
مائده: بیا پایین خودت متوجه میشی خدافز
رایان: باشه اومدم ولی گفته باشم بیشتر از دونفر باشین نمیارم خدافز
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر میخوام:)🌱 رمان اوکیه?
یکی سوال کرده بود بک استیج چیه:
بک استیج مکانیست که میرن عکس میگیرن😂🌱
#پارت_چهاردهم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
گوشی رو قطع کردم و گفتم قیافم میگیره واسه من
پرنیا: چیشد نمیاد??
من: چرا میاد میگه بیشتر از دو نفر باشین نمیبرمتون
پرنیا: خب دونفریم دیگه الان مشکلت چیه
من: هیچی ولش کن
《ده دقیقه بعد》
در میلاد نمایشگاه باز شد
پرنیا: ببین اون رایانه من چشام ضعیفه نمیتونم تشخیص بدم
من: بزا ببینم اره رایانه بیا بریم
رفتیم سمت رایان
پرنیا: سلام
رایان: سلام خوبین
+مرسی
رایان: بقیتون کو پس?
پرنیا: بقیه رو فرستادیم رفتن خونه
رایان: جدی?
+اره
رایان : اوکی بیاین داخل...
سوار آسانسور شدیم...
من: رایان رهامیر کجان?
رایان: خونه😐😂
من: بامزه بود.
رایان درحال نگاه کردن به خودش توی آینه و درست کردن موهاش
پرنیا: نگران نباش خوشگلی
رایان درحال درست کردن یقش: واقعا مرسی نظر لطفتونه
رسیدیم بالا و در آسانسور باز شد
از آسانسور اومدیم بیرون و وارد یه راهرو طولانی شدیم که هر پنج متر یه در سمت چپ و راستش داشت
سه چهار تا در رو رد کردیم و رسیدی به یه در که روش نوشته بود vlp
رایان: خب رسیدیم ، رهامیر اینجان
من: وااای چقد زود رسیدیم من هنوز آمادگی ندارم.ندارممم
رایان: میخای بریم پایین دوباره برگردیم آمادگی کامل داشته باشی?😂
من: نه امادم:/
رایان در رو باز کرد و رفتیم داخل
پرنیا: کجان پس?
رایان به سمت یه در اشاره کرد و گفت: اون درو میبینی? اونجان
رفتیم سمت اون در و رایان در رو باز کرد...
#پارت_پانزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:
استرس داشت خفم میکرد دست مائده رو سفت گرفته بودم و فشار میدادم.
رایان جلو رفت تا در رو برامون باز کنه...
چشمامو بستم و نفسم و توی سینم حبس مردم بعد چند ثانیه چشامو باز کردم و با صورت مسعود رو ب رو شدم:/
من: رهامیر کجان پس؟
رایان: رفتن بالا دیگ سانس دو الان شروع میشه تازه منم باید برم
مائده: اسکلمون کردی؟
رایان: نه بابا اسکل چیه اینجا بشینید بعد سانس رهامیر اول میان اینجا تا لباساشونو عوض کنن بعد میرن خونه...
من و مائده: اوکی
رفتیم داخل و با مسعود سلام و علیک کردیم
مسعود برامون صندلی گزاشت و گفت بشینید
ماهم نشستیم
مسعود: خودتونو معرفی نمیکنید؟😂
من: پرنیا هستم ۷ ساله از تهران
مسعود: بامزه بود
من: میدونم
مسعود از اتاق رفت و در رو هم بست چند دقیقه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت بعد منو مائده برگشتیم سمت هم و جیغ آرومی از روی ذوق کشیدیم
از صندلی بلند شدم تا یه نگاهی به اطراف بندازم و مائده هم سرش توی گوشیش بود.
سمت میزی رفتم که رهامیر روب روی آینش مینشستن و مسعود موهاشون رو درست میکرد و میکاپشون میکرد
زیر لب گفتم: خر شانس لعنتی
#پارت_شانزده
به نام خدا✨✍🏼
"رمان ²⁷ فروردین"
همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتاد رفتم سمتش تا درشو باز کنم
مائده: فوضول خانم بیا بشین
من: هیس باش ببینم چی پیدا میکنم،توهم پاشو بیا
مائده هم که پایه تموم خرابکاری هام بود پاشد اومد...
باهم در کمد رو باز کردیم
_اوه شتتتت
توش لباسای رهامیر بود که باهاش اومده بودن
اروم یکیشون رو برداشتم یه سویشرت بود(برا امیر بود)
گرفتمش توی دستم و نزدیک بینیم کردم تا بوی عطر اقای مقاره رو حس کنم که در زده شد
سریع لباسو گزاشتیم تو کمد و درشو بستیم
مائده سمت در رفت تا بازش کنه
درو باز کرد و امیر اومد داخل شکه شده بود و سر جاش خوشکش زده بود
مائده: چیزی شده؟
امیر: نه فقط شما اینجا چیکار میکنین؟
من: فنیم و با رایان هماهنگ کرده بودیم که بیارتمون بک تا با شما و اقای هادیان عکس بگیریم که.. (داستانو براش تعریف کردم)
امیر: خیلی خوش اومدین خب میرفتین توی سالن میشستید دیگه
مائده: تیکت نداشتیم که سانس اول بودیم
امیر: اها خب اگه اوکید منتظر باشید تا سانس تموم شه
مائده: ما اوکیم، فقط شما چرا اومدین پایین؟
امیر: رهام داره دوره کرد رو میخونه میخاسم لباس عوض کنم که اینطور شد.
من: خب ما میریم بیرون شما راحت باشید
امیر یکم سرشو انداخت پایین و با لبخند گفت: مرسی
رفتیم بیرون و جلوی در چند تا مبل بود نشستیم تا امیر لباساشو عوض کنه:/
《 ۳ دقیقه بعد》
امیر از اتاق اومد بیرون و ماهم برا احترام از جامون بلند شدیم
امیر: خب میتونید برید داخل ببخشید
مائده: نه شما ببخشید ما یهویی جلوروتون ظاهر شدیم😂
امیر یکم خندید و رفت...
منو مائده بدو رفتیم توی اتاق و درو بستیم
لباساس امیر روی صندلی بود.
اون ست لباسای سفید مشکیش.
مائده رفت سمتشون و مرتبشون کرد و گزاشت توی کمد
منم دنبال یه اثری از رهام بودم.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_شانزده به نام خدا✨✍🏼 "رمان ²⁷ فروردین" همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتا
#پارت_هفده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
چشمم روی شونه ای که روی میز بود افتاد رفتم سمتش چند تاره مو روش بود بلند و مشکی بود
حدس زدم که موهای رهام باشه
خاستم برم سمتش که مائده گفت:
چیکار میکنی؟
+موهای رهامو پیدا کردم
_چیی؟؟ دس نزن شاید کوهای بهرام نژاده:/
+نه بابا موهای یهرام نژاد جو گندمیه اینا سیاه
_بزار خودم بیام برسی کنمم
مائده هم اومد جلو و چند دقیقه زل زد به موها
تا خواست چیزی بگه صدای بگو و بخند رهامیر از توی راه رو اومد
خودمونو جمع و جور کردیم و نشستیم زوی صندلی هامون.
اونجور که از صداشون معلوم بور رهام میخاست درو باز کنه که امیر بهش گفت در بزن دونفر داخلن رهام در زد و بدون صبر درو باز کرد که با ما رو ب رو شد.
ما: سلام😂
امیر: سلام
رهام: سلام، جریان چیه؟ امیر گفت دو نفر تو اتاقن ولی من فکر کردم پسر باشن
من: بد شد که دختریم؟
رهام: نه نه سوع نفاهم نشه، اخه منو امیر از این کارا نمیکنیم
امیر:ولی رایان میکنه
مائده: ما با رایان هماهنگ کردیم بیایم بک استیج باهاتون عکس بگیریم و..
خرف مائده قطع شد و رایان و چند تا از نوازنده ها وارد اتاق شدن
رایان داسانو گفت...
توی اون تایم که رایان داشت داستانو میگف گوشی من زنگ خورد و مامانم بود جواب دادم
_الو سلام مامان خوبین؟
+سلام مرسی شما خوبین؟ کجایین؟
_داریم میریم بک استیج عکس بگیریم
+اها باشه فقط پرنیا اون خونه دوست بابات که قرار بود امشب برید خونشون ما دو روز دیگه بیایم دنبالتون کنسله
_چرااا پس ما شب کجا بریم:/
+بابات و بابای مائده یکم پول ریختن ب حسابتون برید هتل
_هوف باشه کاری نداری
+نه مواظب خودتون باشید (یسری نصیحت های مادرانه) و خدافظ
_باشه مامان خدافظ
#پارت_هجده
به نظر خدا✨✍🏼
``رمان ۲۷ فروردین``
رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که میخان عکس بگیرن شمام بیاید
مائده: اوکی
بعد این حرف رهام مائدرو کشیدم یه گوشه و داستانو براش گفتم اونم گفت اوکیه
وقتی برگشتیم سمت رهامیر دیدیم سکوت همه جارو گرفته و دارن نگامون میکنن
رهام: چیزی شده؟
مائده: نه فقط امشب خانواده هامون نمیتونن بیان دنبالمون میریم هتل.
رهام: خب ما میبریمتون نصف شبی توی این ساعت تنها دوتا دختر تو خیابون خوب نیست
امیر: اره رهام راست میگه من چند تا هتل خوب میشناسم.
من:باشه مرسی:)
مائده: مرسی واقعا:)
و پشت سر رهامیر راه افتادیم.
رفتیم و رسیدیم بک استیج چن تا فن اونجا منتظر بودن که با ورود ما با رهامیر شرو کردن به پچ پچ:/
منو مائده رفتیم یه گوشه وایسادیم تا همه عکساشونو بگیرن و برن و ما اخر سر بریم.
《نیم ساعت بعد》
دیگه بک استیج خالی شده بود و نوازنده ها هم رفته بودن.
رفتیم سمت رهامیر تا عکس بگیریم خستگی از چشماشون میبارید ولی هنوز با لبخند وایساده بودن و عکس میگرفتن.
چند تایی عکس گرفتیم. بعد یکی از بادیگارد های اونجا اومد و گفت فنا کنار ماشینهای رهامیر تجمع کردن و شلوغ پلوغه
امیر: خب دخترا ام اسماتون چیبود؟
من: پرنیا ملغب به پری
مائده: من مائده ملغب به ماهی
امیر: چه اسمای قشنگی.
رهام: پری و ماهی صداتون کنیم مشکلی ندارید؟
ما: نه راحت باشید
امیر: پس شمام امیر و رهام صدا کنید
ما: باشه😂 (ما بهشون اقای هادیان و مقاره میگفتیم)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع کرده بودن و رهامیر با گوشی هاشون فیلم میگرفتن