eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
از اونجا که ما با رایان هماهنگ کردیم که مارو ببره بک استیج تخیلی (ساخته ذهن منو مائده)میشه...
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان۲۷ فروردین`` 《یک دقیقه بعد》 صدای پیام دراومد و نگاه به گوشی انداختم دوستم بود شماره رایان و فرستاده بود من: پرنیا شماره رو فرستاد ولی صبر میکنم کنسرت تموم شه بعد زنگ میزنم پرنیا: آره الان رایانم رو سنه نمیتونه جواب بده 《ده دقیقه بعد》 پرنیا: زنگ بزن دیگه فکر کنم کنسرت تموم شده چون ترک آخر بود من: مطمئنی? پرنیا : حالا بزن اگه جواب داد ینی کنسرت تموم شده دیگه من: باشه بوق بوق بوق من: جواب نمیده احتمالا کنسرت هنوز تموم نشده پرنیا: ولی نگاه کن همه دارن میان پایین کنسرت تموم شده من: پس رایان چرا جواب نمیده:/ پرنیا: نمیدونممممم یه فن: سلام چرا بادیگارد انداختتون بیرون? جریان و براش تعریف کردیم و گفتیم منتظر رایان بودیم که ببرتمون بک استیج فن: واقعااااا میشه منم با خودتون ببرین? مائده: ما الان خودمونم موندیم رایان جواب نمیده فن: اووو شمارشو داری مائده: آره دوستم فرستاد فن: اها میشه منم منتظر بمونم شاید جواب بده منم دوست دارم بیام بک استیج مائده: ببخشید ولی معلوم نیست خودمون بریم یا نه از یه طرف رایان گفته فقط دونفر و میبرم بیشتر بشه نمی‌برم فن: حیف شد باشه خوش بگذره همون لحظه رایان زنگ زد مائده داد زد و گفت : وای پریییی رایانههههه همه فنا شنیدن پرنیا: خاک تو سرت الان اینا هجوم میارن رو سرمون بدو بریم یه جای خلوت رفتیم یه جایی که از فن خبری نبود و جواب تلفن دادم اِهِم مائده: الو سلام رایان: سلام تماس گرفته بودین مائده: بله ما از طرف مریم هستیم رایان : خب? مائده: خب قرار بود ببریمون بک استیج دیگه مگه مریم نسپرده بهت? رایان: اها اون مریم آره سپرده کجایین الان? مائده: من با بادیگارد دعوام شد انداختمون بیرون رایان: ماشالا دعوایی هم هستی مائده: نه اتفاقا مظلومم اعصابم و خورد کرد منم دعوام شد رایان: بله مشخصه الان محوطه کنسرتین یا بالایین? مائده: محوطه ایم رایان: بد شد که باید منتظر بمونید سانس دو شروع شه با اونا بیاین بالا مائده: ما نمیتونیم اینجا صبر کنیم هوا تاریک شده بعدم بخوایم بیایم بالا تیکت میخوان ما تیکت سانس دو رو نداریم رایان: عه راست میگی الان چیکار کنیم? مائده: خب بیا پایین دنبالمون دیگهه:/ رایان: دنبالتون? مگه چند نفرین😐?! مائده : یه اتوبوسیم بیا پایین بدوو رایان: جدی یا شوخی میکنی من نمیتونم ۳۰۰ نفرو ببرم بک مائده: بیا پایین خودت متوجه میشی خدافز رایان: باشه اومدم ولی گفته باشم بیشتر از دونفر باشین نمیارم خدافز
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر می‌خوام:)🌱 رمان اوکیه?
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر می‌خوام:)🌱 رمان اوکیه?
یکی سوال کرده بود بک استیج چیه: بک استیج مکانیست که میرن عکس میگیرن😂🌱
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" گوشی رو قطع کردم و گفتم قیافم میگیره واسه من پرنیا: چیشد نمیاد?? من: چرا میاد میگه بیشتر از دو نفر باشین نمیبرمتون پرنیا: خب دونفریم دیگه الان مشکلت چیه من: هیچی ولش کن 《ده دقیقه بعد》 در میلاد نمایشگاه باز شد پرنیا: ببین اون رایانه من چشام ضعیفه نمیتونم تشخیص بدم من: بزا ببینم اره رایانه بیا بریم رفتیم سمت رایان پرنیا: سلام رایان: سلام خوبین +مرسی رایان: بقیتون کو پس? پرنیا: بقیه رو فرستادیم رفتن خونه رایان: جدی? +اره رایان : اوکی بیاین داخل... سوار آسانسور شدیم... من: رایان رهامیر کجان? رایان: خونه😐😂 من: بامزه بود. رایان درحال نگاه کردن به خودش توی آینه و درست کردن موهاش پرنیا: نگران نباش خوشگلی رایان درحال درست کردن یقش: واقعا مرسی نظر لطفتونه رسیدیم بالا و در آسانسور باز شد از آسانسور اومدیم بیرون و وارد یه راهرو طولانی شدیم که هر پنج متر یه در سمت چپ و راستش داشت سه چهار تا در رو رد کردیم و رسیدی به یه در که روش نوشته بود vlp رایان: خب رسیدیم ، رهامیر اینجان من: وااای چقد زود رسیدیم من هنوز آمادگی ندارم.ندارممم رایان: میخای بریم پایین دوباره برگردیم آمادگی کامل داشته باشی?😂 من: نه امادم:/ رایان در رو باز کرد و رفتیم داخل پرنیا: کجان پس? رایان به سمت یه در اشاره کرد و گفت: اون درو میبینی? اونجان رفتیم سمت اون در و رایان در رو باز کرد...
بریم پارت بعدی:)
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" پرنیا: استرس داشت خفم میکرد دست مائده رو سفت گرفته بودم و فشار میدادم. رایان جلو رفت تا در رو برامون باز کنه... چشمامو بستم و نفسم و توی سینم حبس مردم بعد چند ثانیه چشامو باز کردم و با صورت مسعود رو ب رو شدم:/ من: رهامیر کجان پس؟ رایان: رفتن بالا دیگ سانس دو الان شروع میشه تازه منم باید برم مائده: اسکلمون کردی؟ رایان: نه بابا اسکل چیه اینجا بشینید بعد سانس رهامیر اول میان اینجا تا لباساشونو عوض کنن بعد میرن خونه... من و مائده: اوکی رفتیم داخل و با مسعود سلام و علیک کردیم مسعود برامون صندلی گزاشت و گفت بشینید ماهم نشستیم مسعود: خودتونو معرفی نمیکنید؟😂 من: پرنیا هستم ۷ ساله از تهران مسعود: بامزه بود من: میدونم مسعود از اتاق رفت و در رو هم بست چند دقیقه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت بعد منو مائده برگشتیم سمت هم و جیغ آرومی از روی ذوق کشیدیم از صندلی بلند شدم تا یه نگاهی به اطراف بندازم و مائده هم سرش توی گوشیش بود. سمت میزی رفتم که رهامیر روب روی آینش مینشستن و مسعود موهاشون رو درست میکرد و میکاپشون میکرد زیر لب گفتم: خر شانس لعنتی
به مناسبت سیزده یه پارت الان میزارم یه پارت آخر شب:)
به نام خدا✨✍🏼 "رمان ²⁷ فروردین" همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتاد رفتم سمتش تا درشو باز کنم مائده: فوضول خانم بیا بشین من: هیس باش ببینم چی پیدا میکنم،توهم پاشو بیا مائده هم که پایه تموم خرابکاری هام بود پاشد اومد... باهم در کمد رو باز کردیم _اوه شتتتت توش لباسای رهامیر بود که باهاش اومده بودن اروم یکیشون رو برداشتم یه سویشرت بود(برا امیر بود) گرفتمش توی دستم و نزدیک بینیم کردم تا بوی عطر اقای مقاره رو حس کنم که در زده شد سریع لباسو گزاشتیم تو کمد و درشو بستیم مائده سمت در رفت تا بازش کنه درو باز کرد و امیر اومد داخل شکه شده بود و سر جاش خوشکش زده بود مائده: چیزی شده؟ امیر: نه فقط شما اینجا چیکار میکنین؟ من: فنیم و با رایان هماهنگ کرده بودیم که بیارتمون بک تا با شما و اقای هادیان عکس بگیریم که.. (داستانو براش تعریف کردم) امیر: خیلی خوش اومدین خب میرفتین توی سالن میشستید دیگه مائده: تیکت نداشتیم که سانس اول بودیم امیر: اها خب اگه اوکید منتظر باشید تا سانس تموم شه مائده: ما اوکیم، فقط شما چرا اومدین پایین؟ امیر: رهام داره دوره کرد رو میخونه میخاسم لباس عوض کنم که اینطور شد. من: خب ما میریم بیرون شما راحت باشید امیر یکم سرشو انداخت پایین و با لبخند گفت: مرسی رفتیم بیرون و جلوی در چند تا مبل بود نشستیم تا امیر لباساشو عوض کنه:/ 《 ۳ دقیقه بعد》 امیر از اتاق اومد بیرون و ماهم برا احترام از جامون بلند شدیم امیر: خب میتونید برید داخل ببخشید مائده: نه شما ببخشید ما یهویی جلوروتون ظاهر شدیم😂 امیر یکم خندید و رفت... منو مائده بدو رفتیم توی اتاق و درو بستیم لباساس امیر روی صندلی بود. اون ست لباسای سفید مشکیش. مائده رفت سمتشون و مرتبشون کرد و گزاشت توی کمد منم دنبال یه اثری از رهام بودم.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_شانزده به نام خدا✨✍🏼 "رمان ²⁷ فروردین" همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتا
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" چشمم روی شونه ای که روی میز بود افتاد رفتم سمتش چند تاره مو روش بود بلند و مشکی بود حدس زدم که موهای رهام باشه خاستم برم سمتش که مائده گفت: چیکار میکنی؟ +موهای رهامو پیدا کردم _چیی؟؟ دس نزن شاید کوهای بهرام نژاده:/ +نه بابا موهای یهرام نژاد جو گندمیه اینا سیاه _بزار خودم بیام برسی کنمم مائده هم اومد جلو و چند دقیقه زل زد به موها تا خواست چیزی بگه صدای بگو و بخند رهامیر از توی راه رو اومد خودمونو جمع و جور کردیم و نشستیم زوی صندلی هامون. اونجور که از صداشون معلوم بور رهام میخاست درو باز کنه که امیر بهش گفت در بزن دونفر داخلن رهام در زد و بدون صبر درو باز کرد که با ما رو ب رو شد. ما: سلام😂 امیر: سلام رهام: سلام، جریان چیه؟ امیر گفت دو نفر تو اتاقن ولی من فکر کردم پسر باشن من: بد شد که دختریم؟ رهام: نه نه سوع نفاهم نشه، اخه منو امیر از این کارا نمیکنیم امیر:ولی رایان میکنه مائده: ما با رایان هماهنگ کردیم بیایم بک استیج باهاتون عکس بگیریم و.. خرف مائده قطع شد و رایان و چند تا از نوازنده ها وارد اتاق شدن رایان داسانو گفت... توی اون تایم که رایان داشت داستانو میگف گوشی من زنگ خورد و مامانم بود جواب دادم _الو سلام مامان خوبین؟ +سلام مرسی شما خوبین؟ کجایین؟ _داریم میریم بک استیج عکس بگیریم +اها باشه فقط پرنیا اون خونه دوست بابات که قرار بود امشب برید خونشون ما دو روز دیگه بیایم دنبالتون کنسله _چرااا پس ما شب کجا بریم:/ +بابات و بابای مائده یکم پول ریختن ب حسابتون برید هتل _هوف باشه کاری نداری +نه مواظب خودتون باشید (یسری نصیحت های مادرانه) و خدافظ _باشه مامان خدافظ
به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که میخان عکس بگیرن شمام بیاید مائده: اوکی بعد این حرف رهام مائدرو کشیدم یه گوشه و داستانو براش گفتم اونم گفت اوکیه وقتی برگشتیم سمت رهامیر دیدیم سکوت همه جارو گرفته و دارن نگامون میکنن رهام: چیزی شده؟ مائده: نه فقط امشب خانواده هامون نمیتونن بیان دنبالمون میریم هتل. رهام: خب ما میبریمتون نصف شبی توی این ساعت تنها دوتا دختر تو خیابون خوب نیست امیر: اره رهام راست میگه من چند تا هتل خوب میشناسم. من:باشه مرسی:) مائده: مرسی واقعا:) و پشت سر رهامیر راه افتادیم. رفتیم و رسیدیم بک استیج چن تا فن اونجا منتظر بودن که با ورود ما با رهامیر شرو کردن به پچ پچ:/ منو مائده رفتیم یه گوشه وایسادیم تا همه عکساشونو بگیرن و برن و ما اخر سر بریم. 《نیم ساعت بعد》 دیگه بک استیج خالی شده بود و نوازنده ها هم رفته بودن. رفتیم سمت رهامیر تا عکس بگیریم خستگی از چشماشون میبارید ولی هنوز با لبخند وایساده بودن و عکس میگرفتن. چند تایی عکس گرفتیم. بعد یکی از بادیگارد های اونجا اومد و گفت فنا کنار ماشینهای رهامیر تجمع کردن و شلوغ پلوغه امیر: خب دخترا ام اسماتون چیبود؟ من: پرنیا ملغب به پری مائده: من مائده ملغب به ماهی امیر: چه اسمای قشنگی. رهام: پری و ماهی صداتون کنیم مشکلی ندارید؟ ما: نه راحت باشید امیر: پس شمام امیر و رهام صدا کنید ما: باشه😂 (ما بهشون اقای هادیان و مقاره میگفتیم)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع کرده بودن و رهامیر با گوشی هاشون فیلم میگرفتن