#پارت_شانزده
به نام خدا✨✍🏼
"رمان ²⁷ فروردین"
همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتاد رفتم سمتش تا درشو باز کنم
مائده: فوضول خانم بیا بشین
من: هیس باش ببینم چی پیدا میکنم،توهم پاشو بیا
مائده هم که پایه تموم خرابکاری هام بود پاشد اومد...
باهم در کمد رو باز کردیم
_اوه شتتتت
توش لباسای رهامیر بود که باهاش اومده بودن
اروم یکیشون رو برداشتم یه سویشرت بود(برا امیر بود)
گرفتمش توی دستم و نزدیک بینیم کردم تا بوی عطر اقای مقاره رو حس کنم که در زده شد
سریع لباسو گزاشتیم تو کمد و درشو بستیم
مائده سمت در رفت تا بازش کنه
درو باز کرد و امیر اومد داخل شکه شده بود و سر جاش خوشکش زده بود
مائده: چیزی شده؟
امیر: نه فقط شما اینجا چیکار میکنین؟
من: فنیم و با رایان هماهنگ کرده بودیم که بیارتمون بک تا با شما و اقای هادیان عکس بگیریم که.. (داستانو براش تعریف کردم)
امیر: خیلی خوش اومدین خب میرفتین توی سالن میشستید دیگه
مائده: تیکت نداشتیم که سانس اول بودیم
امیر: اها خب اگه اوکید منتظر باشید تا سانس تموم شه
مائده: ما اوکیم، فقط شما چرا اومدین پایین؟
امیر: رهام داره دوره کرد رو میخونه میخاسم لباس عوض کنم که اینطور شد.
من: خب ما میریم بیرون شما راحت باشید
امیر یکم سرشو انداخت پایین و با لبخند گفت: مرسی
رفتیم بیرون و جلوی در چند تا مبل بود نشستیم تا امیر لباساشو عوض کنه:/
《 ۳ دقیقه بعد》
امیر از اتاق اومد بیرون و ماهم برا احترام از جامون بلند شدیم
امیر: خب میتونید برید داخل ببخشید
مائده: نه شما ببخشید ما یهویی جلوروتون ظاهر شدیم😂
امیر یکم خندید و رفت...
منو مائده بدو رفتیم توی اتاق و درو بستیم
لباساس امیر روی صندلی بود.
اون ست لباسای سفید مشکیش.
مائده رفت سمتشون و مرتبشون کرد و گزاشت توی کمد
منم دنبال یه اثری از رهام بودم.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_شانزده به نام خدا✨✍🏼 "رمان ²⁷ فروردین" همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتا
#پارت_هفده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
چشمم روی شونه ای که روی میز بود افتاد رفتم سمتش چند تاره مو روش بود بلند و مشکی بود
حدس زدم که موهای رهام باشه
خاستم برم سمتش که مائده گفت:
چیکار میکنی؟
+موهای رهامو پیدا کردم
_چیی؟؟ دس نزن شاید کوهای بهرام نژاده:/
+نه بابا موهای یهرام نژاد جو گندمیه اینا سیاه
_بزار خودم بیام برسی کنمم
مائده هم اومد جلو و چند دقیقه زل زد به موها
تا خواست چیزی بگه صدای بگو و بخند رهامیر از توی راه رو اومد
خودمونو جمع و جور کردیم و نشستیم زوی صندلی هامون.
اونجور که از صداشون معلوم بور رهام میخاست درو باز کنه که امیر بهش گفت در بزن دونفر داخلن رهام در زد و بدون صبر درو باز کرد که با ما رو ب رو شد.
ما: سلام😂
امیر: سلام
رهام: سلام، جریان چیه؟ امیر گفت دو نفر تو اتاقن ولی من فکر کردم پسر باشن
من: بد شد که دختریم؟
رهام: نه نه سوع نفاهم نشه، اخه منو امیر از این کارا نمیکنیم
امیر:ولی رایان میکنه
مائده: ما با رایان هماهنگ کردیم بیایم بک استیج باهاتون عکس بگیریم و..
خرف مائده قطع شد و رایان و چند تا از نوازنده ها وارد اتاق شدن
رایان داسانو گفت...
توی اون تایم که رایان داشت داستانو میگف گوشی من زنگ خورد و مامانم بود جواب دادم
_الو سلام مامان خوبین؟
+سلام مرسی شما خوبین؟ کجایین؟
_داریم میریم بک استیج عکس بگیریم
+اها باشه فقط پرنیا اون خونه دوست بابات که قرار بود امشب برید خونشون ما دو روز دیگه بیایم دنبالتون کنسله
_چرااا پس ما شب کجا بریم:/
+بابات و بابای مائده یکم پول ریختن ب حسابتون برید هتل
_هوف باشه کاری نداری
+نه مواظب خودتون باشید (یسری نصیحت های مادرانه) و خدافظ
_باشه مامان خدافظ
#پارت_هجده
به نظر خدا✨✍🏼
``رمان ۲۷ فروردین``
رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که میخان عکس بگیرن شمام بیاید
مائده: اوکی
بعد این حرف رهام مائدرو کشیدم یه گوشه و داستانو براش گفتم اونم گفت اوکیه
وقتی برگشتیم سمت رهامیر دیدیم سکوت همه جارو گرفته و دارن نگامون میکنن
رهام: چیزی شده؟
مائده: نه فقط امشب خانواده هامون نمیتونن بیان دنبالمون میریم هتل.
رهام: خب ما میبریمتون نصف شبی توی این ساعت تنها دوتا دختر تو خیابون خوب نیست
امیر: اره رهام راست میگه من چند تا هتل خوب میشناسم.
من:باشه مرسی:)
مائده: مرسی واقعا:)
و پشت سر رهامیر راه افتادیم.
رفتیم و رسیدیم بک استیج چن تا فن اونجا منتظر بودن که با ورود ما با رهامیر شرو کردن به پچ پچ:/
منو مائده رفتیم یه گوشه وایسادیم تا همه عکساشونو بگیرن و برن و ما اخر سر بریم.
《نیم ساعت بعد》
دیگه بک استیج خالی شده بود و نوازنده ها هم رفته بودن.
رفتیم سمت رهامیر تا عکس بگیریم خستگی از چشماشون میبارید ولی هنوز با لبخند وایساده بودن و عکس میگرفتن.
چند تایی عکس گرفتیم. بعد یکی از بادیگارد های اونجا اومد و گفت فنا کنار ماشینهای رهامیر تجمع کردن و شلوغ پلوغه
امیر: خب دخترا ام اسماتون چیبود؟
من: پرنیا ملغب به پری
مائده: من مائده ملغب به ماهی
امیر: چه اسمای قشنگی.
رهام: پری و ماهی صداتون کنیم مشکلی ندارید؟
ما: نه راحت باشید
امیر: پس شمام امیر و رهام صدا کنید
ما: باشه😂 (ما بهشون اقای هادیان و مقاره میگفتیم)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع کرده بودن و رهامیر با گوشی هاشون فیلم میگرفتن
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع ک
من الان اون فیلمرو پیدا نمیکنم گم شده
پیدا کردم میفرستم
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
#پارت_نوزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
امیر: پری و ماهی شما برید بیرون محوطه وایسید منو رهام میایم بخاطر اینکه بین خانواده شایعه یا سو تفاهمی پیش نیاد.
مائده: باشه پس منتظرتونیم.
رهامیر رفتن ماهم از یه راه دیگه رفتیم.
《یه ساعت بعد》
مائده:چرا نمیانننن
من: نمیدونم حتما گیر کردن😂،راستی از رایان شتکر نکردیم
مائده:عهه اره خاک تو سرمون الان میگه چ فنای بی شخصیتی
من:الان بهش زنگ بزن
مائدت صفحه گوشیشو روشن کرد ساعت ۰۳:۰۴ دقیقه صبح بود.
مائده:الان خوابیده حتما کنسرتم بوده خسته شده
من:اره فردا یادت باشه حتما زنگ بزنیم
یهو ماشین رهامیر از در محوطه اومد بیرون و نور چراغاشون خورد تو چشمون
اومدن و کنار هم پارک کردن شیشه هاشونو دادن پایین و رهام گفت: ببخشید خیلی شلوغ بود
من: اشکالی نداره شما ببخشید ما مزاحم شدیم
رهام:مزاحم چیه مراحمید
امیر: رهام داداش امشب تهران بمون دیگه مهمونم داریم بیا خونه من
رهام: باشه ولی دخترا کجا میرن پس؟
امیر:براشون هتل میگیرم دیگه
رهام:اوکیه، خب بیاید سوار شید
مائده:سوار کدوم ماشین بشیم؟
امیر:هرکدوم دوست دارید
من:نهه ما نمیتونیم انتخواب کنیم خودتون بگید
رهام خندید و گفت فردا شب کنسرته صبح هم باید بیام ساند چک من ماشینمو همینجا تو محوطه پارک میکنم همگی با ماشین امیر بریم
#پارت_بیستم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان 27 فروردین``
رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا الان برمیگردم
امیر: باشه داداش برو
رهام دور زد سمت در محوطه و رفت ماشین رو بزاره اونجا
امیر: خب بچه ها بیاین بشینید دیگه خسته نشدین یه ساعت سر پا وایسادین
مائده: راست میگی اصن حواسمون نیست
رفتیم سوار شدیم و در و بستیم
امیر: مگه من تاکسی مرسیم که دوتاتون عقب نشستین?
مائده: نه دیگه رهام الان میاد جلو میشینه
امیربه شوخی: عه نمیشد عقب بشینه
پرنیا: نههه
چند دقیقه بعد رهام اومد و نشست جلو
رهام: خب بریم، البته ببخشید پشتم به شماستا
پرنیا: نه گل که پشت و رو نداره😂😐
امیر: اینم شانس مایه گلم نشدیم
مائده: خیلی وقته گل شدی
امیر خندید و گفت: تو گل منی😂🙂
پرنیا: خب نمیخوایم راه بیافتیم ده دقست همینجا وایسادیم
امیر: چرا چرا اصلا هوش و حواس نمیزارین که برا آدم تقصیر شماهاست
پرنیا: وا مگه ما چیکار کردیم 😐😂
امیر: کردین دیگه
رهام: انقد بحث نکنید از خستگی سرم داره میترکه
امیر: باشه داداش بیا راه افتادم دیگم حرف نمیزنم.
《چند دقیقه بعد》
پرنیا: ترافیک تهران خیلی خسته کنندست برا همینه که مامان بابام نمیان تهران واقعا هم حق دارن ، امیر تو چجوری میتونی این ترافیک رو تحمل کنی
امیر: هعی ما دیگه عادت کردیم👨🏿🦯
رهام: امیر داداش کی میرسیم? اصلا مقصد کجاست? کدوم هتل میخای بری?
امیر: الان چند دقیقه هست که تو ماشینیم همینقدر دیگه میرسیم?
رهام: نیم ساعت
امیر: خب نیم ساعت دیگه میرسیم.
مائده: هووف الان ساعت تقریبا چهاره و من از ساعت ۱۰ و نیم بیدارم و سر پام
رهام: اها یعنی از صبح کوه کندی?😂🙂
مائده: معلومه که کوه کندم خبر نداری که یه فن وقتی میاد کنسرت چقد خسته میشه ولی چون ایدلاشو دیده خوش حاله در صورتی که به امید یه عکس اومده و نتونسته عکس بگیره و...
رهام: باشه باشه حق با توعه الان خسته ای عصبانی هستی با بادیگارد دعوات شده بهم ریختی تازه کوه هم کندی😂😔
امیر: رهااااام به من میگی بحث نکن سرم درد میکنه خودت که بدتر از منی:|
مائده: رهام من ازت معذرت میخوام ببخشید تند حرف زدم ولی وقتی پایین محوطه وایساده بودم یه صحنه هایی دیدم که...
#پارت_بیستویکم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان 27 فروردین``
رهام: چه صحنه هایی?
مائده: ببین شما اینارو نمیبینید ولی خوده من تنها آرزوم این بود که یه عکس باهاتون بگیرم که به لطف رایان و دوستم تونستم بگیرم ولی خیلیا هستن که هنوز به آرزوشون نرسیدن شما تو فندوم نیستین که ببینید چخبره ولی خیلیا بخاطر شماها رگ زدن ، دست به خودکشی زدن، شب و روزشون شده گریه و...
امیر: خب ما دوست داریم عکس بگیریم باهاتون ولی مجوز نداریم و کاری از دست ما برنمیاد
رهام: آره مجوز نداریم ولی یه فکرایی تو سرمه که میتونه آرزوی چند تا فن رو برآورده کنه
پرنیا: میتونی بهمون بگی?
رهام: ترجیح میدم نگم چون هنوز مشخص نیست بشه یا مشه حتی امیر هم نمیدونه
امیر: ما که مخفی کاری نداشتیم
رهام یواش که مثلا ما نشنویم گفت: میگم بهت
مائده: ما نشنیدیما خیالت راحت
رهام: عالیه😂🙂
پرنیا: عای مقاره قرار نیست برسیم? الان کاخ هم میرفتیم زودتر میرسیدیم
امیر: مگه قرار نبود آقا ماقا مقاره پقاره هادیان مادیان نداشته باشیم?
پرنیا: بله کاملا درسته عای مقاره
امیر: باز که گفتی عاقا ماقا و مقاره پقا..
رهام وسط حرفش پرید و گفت: خانم معلم حالا میخای درس امروز و مرور نکنی?
امیر: بگزریم... پرنیا خانم ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم
مائده یواش گفت: حالا خوب شد اینم خانم مانم و پرنیا مرنیا و مائده پائده میگهه:/
پرنیا: درستش میکنم😂😐
مائده: میسپارم به خودت
《چند دقیقه بعد》
جلوی یه هتل پنج ستاره توقف کردیم
امیر: همینجاست بریم پایین
مائده: بریم? مگه شمام قراره بیاین?
امیر: نه به هرحال مدارک اینا میخوان شما ندارین که
مائده آره نداریم به اینش دقت نکرده بودم
امیر: پس بریم رهام داداش تو همینجا بمون من میام
رهام: باشه منتطرم
امیر یه کیف چرم مشکی رنگ از توی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد
و ماهم
از رهام خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم از پله های هتل رفتیم بالا و امیر در رو باز کرد و رفت داخل و منتظر موند تا ماهم بریم داخل
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیستم به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا
اینجا قرار بود یچیزاییش حذف بشه حواسم نبود همینجوری گذاشتم😂😐
هوش و حواس ک بر ادم نمیمونه که