#پارت_پانزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:
استرس داشت خفم میکرد دست مائده رو سفت گرفته بودم و فشار میدادم.
رایان جلو رفت تا در رو برامون باز کنه...
چشمامو بستم و نفسم و توی سینم حبس مردم بعد چند ثانیه چشامو باز کردم و با صورت مسعود رو ب رو شدم:/
من: رهامیر کجان پس؟
رایان: رفتن بالا دیگ سانس دو الان شروع میشه تازه منم باید برم
مائده: اسکلمون کردی؟
رایان: نه بابا اسکل چیه اینجا بشینید بعد سانس رهامیر اول میان اینجا تا لباساشونو عوض کنن بعد میرن خونه...
من و مائده: اوکی
رفتیم داخل و با مسعود سلام و علیک کردیم
مسعود برامون صندلی گزاشت و گفت بشینید
ماهم نشستیم
مسعود: خودتونو معرفی نمیکنید؟😂
من: پرنیا هستم ۷ ساله از تهران
مسعود: بامزه بود
من: میدونم
مسعود از اتاق رفت و در رو هم بست چند دقیقه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت بعد منو مائده برگشتیم سمت هم و جیغ آرومی از روی ذوق کشیدیم
از صندلی بلند شدم تا یه نگاهی به اطراف بندازم و مائده هم سرش توی گوشیش بود.
سمت میزی رفتم که رهامیر روب روی آینش مینشستن و مسعود موهاشون رو درست میکرد و میکاپشون میکرد
زیر لب گفتم: خر شانس لعنتی
#پارت_شانزده
به نام خدا✨✍🏼
"رمان ²⁷ فروردین"
همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتاد رفتم سمتش تا درشو باز کنم
مائده: فوضول خانم بیا بشین
من: هیس باش ببینم چی پیدا میکنم،توهم پاشو بیا
مائده هم که پایه تموم خرابکاری هام بود پاشد اومد...
باهم در کمد رو باز کردیم
_اوه شتتتت
توش لباسای رهامیر بود که باهاش اومده بودن
اروم یکیشون رو برداشتم یه سویشرت بود(برا امیر بود)
گرفتمش توی دستم و نزدیک بینیم کردم تا بوی عطر اقای مقاره رو حس کنم که در زده شد
سریع لباسو گزاشتیم تو کمد و درشو بستیم
مائده سمت در رفت تا بازش کنه
درو باز کرد و امیر اومد داخل شکه شده بود و سر جاش خوشکش زده بود
مائده: چیزی شده؟
امیر: نه فقط شما اینجا چیکار میکنین؟
من: فنیم و با رایان هماهنگ کرده بودیم که بیارتمون بک تا با شما و اقای هادیان عکس بگیریم که.. (داستانو براش تعریف کردم)
امیر: خیلی خوش اومدین خب میرفتین توی سالن میشستید دیگه
مائده: تیکت نداشتیم که سانس اول بودیم
امیر: اها خب اگه اوکید منتظر باشید تا سانس تموم شه
مائده: ما اوکیم، فقط شما چرا اومدین پایین؟
امیر: رهام داره دوره کرد رو میخونه میخاسم لباس عوض کنم که اینطور شد.
من: خب ما میریم بیرون شما راحت باشید
امیر یکم سرشو انداخت پایین و با لبخند گفت: مرسی
رفتیم بیرون و جلوی در چند تا مبل بود نشستیم تا امیر لباساشو عوض کنه:/
《 ۳ دقیقه بعد》
امیر از اتاق اومد بیرون و ماهم برا احترام از جامون بلند شدیم
امیر: خب میتونید برید داخل ببخشید
مائده: نه شما ببخشید ما یهویی جلوروتون ظاهر شدیم😂
امیر یکم خندید و رفت...
منو مائده بدو رفتیم توی اتاق و درو بستیم
لباساس امیر روی صندلی بود.
اون ست لباسای سفید مشکیش.
مائده رفت سمتشون و مرتبشون کرد و گزاشت توی کمد
منم دنبال یه اثری از رهام بودم.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_شانزده به نام خدا✨✍🏼 "رمان ²⁷ فروردین" همینجور داشتم نگا میکردم تا چشم به یه کمد دیواری افتا
#پارت_هفده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
چشمم روی شونه ای که روی میز بود افتاد رفتم سمتش چند تاره مو روش بود بلند و مشکی بود
حدس زدم که موهای رهام باشه
خاستم برم سمتش که مائده گفت:
چیکار میکنی؟
+موهای رهامو پیدا کردم
_چیی؟؟ دس نزن شاید کوهای بهرام نژاده:/
+نه بابا موهای یهرام نژاد جو گندمیه اینا سیاه
_بزار خودم بیام برسی کنمم
مائده هم اومد جلو و چند دقیقه زل زد به موها
تا خواست چیزی بگه صدای بگو و بخند رهامیر از توی راه رو اومد
خودمونو جمع و جور کردیم و نشستیم زوی صندلی هامون.
اونجور که از صداشون معلوم بور رهام میخاست درو باز کنه که امیر بهش گفت در بزن دونفر داخلن رهام در زد و بدون صبر درو باز کرد که با ما رو ب رو شد.
ما: سلام😂
امیر: سلام
رهام: سلام، جریان چیه؟ امیر گفت دو نفر تو اتاقن ولی من فکر کردم پسر باشن
من: بد شد که دختریم؟
رهام: نه نه سوع نفاهم نشه، اخه منو امیر از این کارا نمیکنیم
امیر:ولی رایان میکنه
مائده: ما با رایان هماهنگ کردیم بیایم بک استیج باهاتون عکس بگیریم و..
خرف مائده قطع شد و رایان و چند تا از نوازنده ها وارد اتاق شدن
رایان داسانو گفت...
توی اون تایم که رایان داشت داستانو میگف گوشی من زنگ خورد و مامانم بود جواب دادم
_الو سلام مامان خوبین؟
+سلام مرسی شما خوبین؟ کجایین؟
_داریم میریم بک استیج عکس بگیریم
+اها باشه فقط پرنیا اون خونه دوست بابات که قرار بود امشب برید خونشون ما دو روز دیگه بیایم دنبالتون کنسله
_چرااا پس ما شب کجا بریم:/
+بابات و بابای مائده یکم پول ریختن ب حسابتون برید هتل
_هوف باشه کاری نداری
+نه مواظب خودتون باشید (یسری نصیحت های مادرانه) و خدافظ
_باشه مامان خدافظ
#پارت_هجده
به نظر خدا✨✍🏼
``رمان ۲۷ فروردین``
رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که میخان عکس بگیرن شمام بیاید
مائده: اوکی
بعد این حرف رهام مائدرو کشیدم یه گوشه و داستانو براش گفتم اونم گفت اوکیه
وقتی برگشتیم سمت رهامیر دیدیم سکوت همه جارو گرفته و دارن نگامون میکنن
رهام: چیزی شده؟
مائده: نه فقط امشب خانواده هامون نمیتونن بیان دنبالمون میریم هتل.
رهام: خب ما میبریمتون نصف شبی توی این ساعت تنها دوتا دختر تو خیابون خوب نیست
امیر: اره رهام راست میگه من چند تا هتل خوب میشناسم.
من:باشه مرسی:)
مائده: مرسی واقعا:)
و پشت سر رهامیر راه افتادیم.
رفتیم و رسیدیم بک استیج چن تا فن اونجا منتظر بودن که با ورود ما با رهامیر شرو کردن به پچ پچ:/
منو مائده رفتیم یه گوشه وایسادیم تا همه عکساشونو بگیرن و برن و ما اخر سر بریم.
《نیم ساعت بعد》
دیگه بک استیج خالی شده بود و نوازنده ها هم رفته بودن.
رفتیم سمت رهامیر تا عکس بگیریم خستگی از چشماشون میبارید ولی هنوز با لبخند وایساده بودن و عکس میگرفتن.
چند تایی عکس گرفتیم. بعد یکی از بادیگارد های اونجا اومد و گفت فنا کنار ماشینهای رهامیر تجمع کردن و شلوغ پلوغه
امیر: خب دخترا ام اسماتون چیبود؟
من: پرنیا ملغب به پری
مائده: من مائده ملغب به ماهی
امیر: چه اسمای قشنگی.
رهام: پری و ماهی صداتون کنیم مشکلی ندارید؟
ما: نه راحت باشید
امیر: پس شمام امیر و رهام صدا کنید
ما: باشه😂 (ما بهشون اقای هادیان و مقاره میگفتیم)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع کرده بودن و رهامیر با گوشی هاشون فیلم میگرفتن
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع ک
من الان اون فیلمرو پیدا نمیکنم گم شده
پیدا کردم میفرستم
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
#پارت_نوزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
امیر: پری و ماهی شما برید بیرون محوطه وایسید منو رهام میایم بخاطر اینکه بین خانواده شایعه یا سو تفاهمی پیش نیاد.
مائده: باشه پس منتظرتونیم.
رهامیر رفتن ماهم از یه راه دیگه رفتیم.
《یه ساعت بعد》
مائده:چرا نمیانننن
من: نمیدونم حتما گیر کردن😂،راستی از رایان شتکر نکردیم
مائده:عهه اره خاک تو سرمون الان میگه چ فنای بی شخصیتی
من:الان بهش زنگ بزن
مائدت صفحه گوشیشو روشن کرد ساعت ۰۳:۰۴ دقیقه صبح بود.
مائده:الان خوابیده حتما کنسرتم بوده خسته شده
من:اره فردا یادت باشه حتما زنگ بزنیم
یهو ماشین رهامیر از در محوطه اومد بیرون و نور چراغاشون خورد تو چشمون
اومدن و کنار هم پارک کردن شیشه هاشونو دادن پایین و رهام گفت: ببخشید خیلی شلوغ بود
من: اشکالی نداره شما ببخشید ما مزاحم شدیم
رهام:مزاحم چیه مراحمید
امیر: رهام داداش امشب تهران بمون دیگه مهمونم داریم بیا خونه من
رهام: باشه ولی دخترا کجا میرن پس؟
امیر:براشون هتل میگیرم دیگه
رهام:اوکیه، خب بیاید سوار شید
مائده:سوار کدوم ماشین بشیم؟
امیر:هرکدوم دوست دارید
من:نهه ما نمیتونیم انتخواب کنیم خودتون بگید
رهام خندید و گفت فردا شب کنسرته صبح هم باید بیام ساند چک من ماشینمو همینجا تو محوطه پارک میکنم همگی با ماشین امیر بریم
#پارت_بیستم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان 27 فروردین``
رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا الان برمیگردم
امیر: باشه داداش برو
رهام دور زد سمت در محوطه و رفت ماشین رو بزاره اونجا
امیر: خب بچه ها بیاین بشینید دیگه خسته نشدین یه ساعت سر پا وایسادین
مائده: راست میگی اصن حواسمون نیست
رفتیم سوار شدیم و در و بستیم
امیر: مگه من تاکسی مرسیم که دوتاتون عقب نشستین?
مائده: نه دیگه رهام الان میاد جلو میشینه
امیربه شوخی: عه نمیشد عقب بشینه
پرنیا: نههه
چند دقیقه بعد رهام اومد و نشست جلو
رهام: خب بریم، البته ببخشید پشتم به شماستا
پرنیا: نه گل که پشت و رو نداره😂😐
امیر: اینم شانس مایه گلم نشدیم
مائده: خیلی وقته گل شدی
امیر خندید و گفت: تو گل منی😂🙂
پرنیا: خب نمیخوایم راه بیافتیم ده دقست همینجا وایسادیم
امیر: چرا چرا اصلا هوش و حواس نمیزارین که برا آدم تقصیر شماهاست
پرنیا: وا مگه ما چیکار کردیم 😐😂
امیر: کردین دیگه
رهام: انقد بحث نکنید از خستگی سرم داره میترکه
امیر: باشه داداش بیا راه افتادم دیگم حرف نمیزنم.
《چند دقیقه بعد》
پرنیا: ترافیک تهران خیلی خسته کنندست برا همینه که مامان بابام نمیان تهران واقعا هم حق دارن ، امیر تو چجوری میتونی این ترافیک رو تحمل کنی
امیر: هعی ما دیگه عادت کردیم👨🏿🦯
رهام: امیر داداش کی میرسیم? اصلا مقصد کجاست? کدوم هتل میخای بری?
امیر: الان چند دقیقه هست که تو ماشینیم همینقدر دیگه میرسیم?
رهام: نیم ساعت
امیر: خب نیم ساعت دیگه میرسیم.
مائده: هووف الان ساعت تقریبا چهاره و من از ساعت ۱۰ و نیم بیدارم و سر پام
رهام: اها یعنی از صبح کوه کندی?😂🙂
مائده: معلومه که کوه کندم خبر نداری که یه فن وقتی میاد کنسرت چقد خسته میشه ولی چون ایدلاشو دیده خوش حاله در صورتی که به امید یه عکس اومده و نتونسته عکس بگیره و...
رهام: باشه باشه حق با توعه الان خسته ای عصبانی هستی با بادیگارد دعوات شده بهم ریختی تازه کوه هم کندی😂😔
امیر: رهااااام به من میگی بحث نکن سرم درد میکنه خودت که بدتر از منی:|
مائده: رهام من ازت معذرت میخوام ببخشید تند حرف زدم ولی وقتی پایین محوطه وایساده بودم یه صحنه هایی دیدم که...