𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
درد آروم باشش🤣 بیا پیوی
جان جدت اینکارو با من نکن الان پرنیا کات میکنه باهام
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
جان جدت اینکارو با من نکن الان پرنیا کات میکنه باهام
چقدم ک تو حرف گوش کنی.
فصل۳
#پارت۱
روز ابریای بود پشت پنجره ایستاده بودم و داشتم بیرون رو تماشا میکردم
از چایی ک تو دستم بود نوشیدم
به گذشته فکر میکردم گذشتهای ک دار و ندارم بود و یه عالمه خاطره قشنگ ساخته بودیم اما حالا هیچکدومشون یادم نمیاد هیچکدوم.
اما بعد اون تصادف تونسته بودم رهامیر رو بشناسم و کاملا باهاشون آشنا شده بودم
مثلا رنگ مورد علاقشون غذای مورد علاقشون قد، سایز پا و... رو میدونستم،
به این فکر میکردم ک کاش دوباره اون خاطراتی ک پرنیا میگفت یادم میومد
پرنیا میگفت خیلی روزای خوبی رو باهم ساختیم
در کنار هم از سختی ها عبور کردیم در روزای بد کنار هم بودیم و پشت هم بودیم، مدرسه کلی مسخره بازی درآوردیم خندیدیم ، گریه کردیم؛
در افکارم غرق شده بودم ک صدای زنگ منو به خودم آورد
با خودم گفتم: اها رسید
در و باز کردم و بلهههه پرنیا بود::)
رفتم به استقبالش تو حیاط و پرنیا مثه موش آب کشیده خیسه خیس بود منم یکم خیس شدم
اومدیم تو
پرنیا: چطوری خوبی دلم برات تنگ شده بود
من: قربونت تو خوبی اره منم بیا اینجا بشین
یکمی حرف زدیم و خندیدیم قرار بود پرنیا با مامانم صحبت کنه ک بزاره برم تهران، البته ن برای کنسرتا ینی جلو مامانم باید نقش بازی میکردیم ک نمیخایم بریم کنسرت و برای ی کاری باید بریم تهران چون بعد تصادف و اون داستانا مامانم ۱ کیلومتری محوطه اونجا میدیدتم پار*م میکرد برای همینم گفته بود دفعه اخرته ک میری اونجا، و منم قرار بود وقتی مامانم اوکی داد با مامان پرنیا حرف بزنم ک اونم بزاره پرنیا بیاد
پرنیا: مامانت کِی میاد؟
صدای در اومد ک در باز شد و گفتم: اومد🙂
پرنیا با مامانم سلام احوال پرسی کرد و داستانو براش توضیح داد
مامانم: ن نمیزارم نمیتونم دخترمو تک و تنها بفرستم تهران
پرنیا: خااالعهههه تک و تنها نیست منم باهاشم
مامانم: عزیزم اونسریام ک مائده تصادف کرد تو باهاش بودی.
خلاصه ک مامانم راضی نشد ک نشد و پرنیا هم رفت خونش
شب
با پرنیا چت میکردم
پرنیا: الان چیکار کنیم؟
من: نمیدونم هرطور شده من باید تولدو بیام
پرنیا: خب الان چیکار کنیییییییم فردا من از بابایی میخام کد بگیرم
من: شایدم فرار کردم
پرنیا: نبابا احمق شدی؟
من: چاره دیگهای نداریم، فردا خانم بابایی بهت کد داد دوتا بگیر باهم فرار میکنیم
پرنیا: مائده شر میشه آخرش نکن ایشالا سال بعد راضیشون میکنیم میریم
من: ن ن من اسمم مائده نیس اگه ۴ دی تهران تو اون سالن میلاد نباشم....