𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۲۸ (مامان مائده) مامان مائده: الان معلوم نیست بچم کجاست خدایا خودت بهمون برشگردون مامان
فصل۳
#پارت۲۹
(مائده)
داشتیم با پرنیا بحث میکردیم ک یهو در باز شد و دیدیم رایان
با باز شدن در سکوت کردیم
رایان: عه شمایین
پرنیا: هعییییی
رایان: چخبرتوته بابا خونه رو گذاشتین رو سرتون
مائده: هوف ول کن بدنم خشک شده
رایان: چرا چیشده
مائده: رو مبل کنار تخت خوابیدم
رایان: اها. منم سرم خیلی درد میکنه
پرنیا: بعد اون اتفاقا بایدن درد کنه
رایان: چیشده مگه من هیچی یادم نمیاد دیشب چ اتفاقی افتاد
پرنیا: خب قضیه اینجوریه ک...
پرنیا داستانو تعریف کرد
رایان: یا حضرت عباس واقنننن
مائده: بله واقعن
رایان: باورم نمیشه من تو اون وضعیت؟؟؟
مائده: اره تو با اون دختره تو اون وضعیت
رایان: باورم نمیشه
پرنیا: هوفف باور کن رایان جان دیگه اه
رایان: چیشد😐
مائده: پرنیا هروقت گشنه شه اینجوری عصبی میشه😂🙂
رایان: اها خب بگو دردتو، بیاین بیرن بریم یچی بخوریم
ما: باشه
.
رفتیم تو آشپزخونه و هرکی یچی برا خودش درست کرد و اومدیم تو سالن ک هرکی با بشقاب تو دست یور ولو شد ، رایان تلویزیون و روشن کرد و منو پری هم داشتیم ب تلوزیون نگا میکردیم
مائده: رایان بزار دیگه ی شبکه رو همش رد میکنی
رایان: بابا هیچی نداره چی بزارم
مائده: داره ولی تو ب هر شبکه ۱۰ ثانیه فرصت میدی ک از خودش دفاع کنه بعد میزنی میره
پرنیا: بابا اههه اصن کنترل و بدین ب بابای خانواده
پرنیا اومد و کنترل و از دست رایان گرفت و زد ی شبکه
.
بعد تموم شدن صبحونمون بیکار نشسته بودیم
مائده: خب دیگه پری پاشو بریم
رایان: کجا
مائده: برگردیم قم
رایان: امروز کنسرته ها
پرنیا: خب چیکار کنیم
رایان: ینی نمیاین؟ من نیم ساعت دیگه اینا میرم سالن
پرنیا ی نگاهی بهم کرد
مائده: ب همون چیزی ک فک میکنم فک میکنی؟
پرنیا: دقیقا ب همون چیزی ک فک میکنی فک میکنم
رایان: ب چی فک میکنین؟😂
مائده: ب اینکه شب آخرو خوش گذرونی کنیم و بعد بریم
پرنیا: دقیقا
رایان: خب پس باشه من برم آماده شم تا برین خوش گذرونی کنیم...
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
اهنگه رو نزاشتم هنو روش
خو زود باش ی اهنگ طول نمیکشه الان برو یدیقهای روش بزار