1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها چن بار گفته بودین از دایرکتم با رهامیر بفرستم
بخدا چیزه خاصی نیست توش سالی یبار شاید استوری شون رو ریپلی میکنم ، بیشتر تگاست😂🙂
این رهامه.
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۸ رهام، پرنیا ، من نشسته بودیم رو مبل و مسعود داشت امیر و گریم میکرد رهام و پرنیا سرشو
فصل۳
#پارت۳۹
(پرنیا)
منو مائده کنار هم نشسته بودیم و مامانامون کنار هم
کنسرت شروع شد و رهامیر اومدن رو سن
مامانم و هر از چند گاهی نگا میکرد خیلی سفت و جدی نشسته بود و جلوی خودشو گرفته بود تا قرش نریزه😂
من در حال قر دادن: ماماننن چرا قر نمیدیی
مامانم: زشتهه بابا من اینهمه ابهت به خرج دادم جلو اینا
مائده: خاله این بشها خیلی خاکین شل کنن نگا مامان منوو
مامان مائده در حال رقص: زهرمار😐😂
یکم ک از اجرا گذشت نوبت رسید به اهنگ آسه آسه ک مامانم خیلی دوسش داشت
منو مائده غرق در کنسرت بودیم ک یهو برگشتیم رو ب مامانا و دیدیم بلههههه
خاله جان(مامان مائده) دست مامانمو گرفته دستاشونو بردن بالااا و چجور دارن با اکتای امیر همکاری میکنن
من: خوشتون اومدهه
مامان مائده: نه اصلا
مائده: خفشوووو خوشت اومدهه🤣
خلاصه ک یخ مامانامون حسابی جلو رهامیر باز شده بود کم مونده بود پاشن برن رو سن مجلسو بگیرن دست خودشون
امیرم هر سری چشمش به ما چهار تا میفتاد مخصوصا ب مامانا از خنده گسسته میشد میرفت اونور😂
بعد اجرا سالن داشت خالی میشد و ما هنوز نشسته بودیم ک یهو یکی از بادیگاردا اومد سمتمون
بادیگارد: خانوما قصد ندارین برین؟
کاشانی از اونطرف اومد و گفت: اقای علیپور این چهارتا خانوم مهمان ویژه امیر و رهام هستن تشریف میبرن بالا
بادیگارد: اها، عذر میخام بفرمایید از این طرف...
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم😂🙂
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۹ (پرنیا) منو مائده کنار هم نشسته بودیم و مامانامون کنار هم کنسرت شروع شد و رهامیر اوم
فصل۳
#پارت۴۰
در اسانسور باز شد و وارد بک استیج شدیم
اقای رعیتی داشت از رهامیر عکس میگرفت و رهامیرم طبق معمول درحال اذییت کردنش سر ژستا بودن
من: درودد بر اقایون ماکان
امیر: دختراا شمام بیاین با دوربین امیررضا یه عکس یادگاری بگیریمم
رهام: ارههه اینبار یه عکس خاص تر
منو مائده بدو بدو رفتیم کنارشون و چند تا ژست گرفتیم و رعیتی ازمون عکس گرفت بعدشم مامانامون رفتن و عکس گرفتن
«یک ساعت بعد»
همه رفته بودن و رهامیر هم لباساشونو عوض کرده بودن و کارشون تموم شده بود و میخاستن برن مام دیگه وقت رفتنمون رسیده بود از بقیه بچها ک قبل رفتنشون خداحافظی کرده بودیم..
مامان مائده: مائده بابات از صب هزار بار زنگ زده دیگه مام باید بریم
مامانم: اره راست میگه
رهام: ای بابا دوباره چه زود تموم شد:)
امیر: ارهه خیلی زود تموم شد کاش میموندینن
من: نمیشن که بیشتر از این شاید دردسر بشه براتون..
امیر: نه بابا چه دردسریی
مائده: ولی شرایط این اجازه رو بهمون نمیده و دست خودمونم نیست دیگه...
رهام: عه بچها بیاین اخرشو خوب تموم کنیم دیگه ایشالا سری بعد بیشتر میمونین
مامانم: آره دیگه ایشالا دفعه بعد
مائده: اگه دفعه بعدی باشه..
رهامیر: حتما هست:)
مامانم: خب دیگه ما میریم شمام زود خدافظی کنید و بیاید
من و مائدن: باشه
و مامانامون رفتن پایین...
من: میتونم دیگه بغلتون کنم دیگه مگه نهههه؟😃
امیر: اره دیگه الان مثل خواهر برادر واقعی ایمممم
رهام: نه واگعی نیستیم کیکیممم😂
رفتم و دوتاشونو توی بغلم کشیدم...