eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
های امیر 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ @macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۵ از زبون مائده رفتیم داخل سالن و اولین بار بود سالن رو اونجوری خالی میدیدم و هرکاری ک م
فصل۳ بعد تموم شدن شیر و کیکمون دیدیم اون مرده سوپرمارکتیه داره میاد سمتمون پرنیا: مائدهپاشو بریم این داره میاد سمتمون من: خب بیاد به ما چه پرنیا: بابا من فوبیا دارم پاشو بریممم من: عجب بابا عجبببب باشه پاشو پاشدیم که بریم همون مرده صدامون زد که سر جامون وایسادیم مرده: دخترا من: بله؟ مرده: شما از دیشب اینجا چیکار میکنید مامان و باباتون کجان؟ من: کنسرت بودیم دیگه الانم کار داشتیم اومدیم مرده: ینی این تیشرتایی ام که تنتونه و ۲۰ سایز بزرگ تره ماله خودتونه دیگه؟ پرنیا: اره ماله خودمونه چطور؟ مرده: یه اقایی هست که موقعی ک میاد اینجا از اینا میپوشه میکاپ ارتیسته خواننده هاست پرنیا در گوشم یواش گفت: اوه لباسای مسعود بوده😂 من: اسمشو نمیدونید؟ مرده: سامیار..منصور.. اهااا مسعودد مسعوده اسمش بعد کلی بحثای بیخود کردن راجبع مسعود و لباسا و اینکه چرا ما از دیشب اینجاییم و داستانو برا مرده تعریف کردیم بهمون گفت که تا هر وقت که میخایم میتونیم شبا تو سوپر مارکتش بخوابیم اون شب ماکان دوباره کنسرت داشت و همون یارو سوپر مارکتیه برامون دوتا صندلی ۱۶ و ۱۷ ردیف یک و اوکی کرده بود قبل شروع سانس یک فنا مثل همیشه تجمع کرده بودن جلو در وی ای پی منو پرنیام اون طرف رو چمنا نشسته بودیم که از همون میله های طبقه سوم مسعود و سینا رو دیدیم که داشتن اطرافو دید میزدن😂 چشمشون افتاد ب ما منو پرنیا بهشون دست تکون دادیم اونام متقابلا دست تکون دادن پرنیا: بنظرت مسعودد الان نمیگه تیشرتای من چرا تن اوناست من: نه بابا مگه فقط اون از این تیشرتا دارهه و دوتایی خندیدیم.. سانس یک داشت شرو میشد چون همه رفته بودن سمت دری ک تیکتا رو چک میکردن مام یکی نشستیم ارایش و کارای دخترونه و بعد بلیطمونو بردیم و نشون دادیم و خیلی عادی فقط با دوتا تیشرت سمم رفتیم تو سالن و نشستیم جامون.. یکی از بادیگاردا شک کرده بود که ما با اون سر وعض سمم مهمون باشیم همش کیومد میگف میشه تیکتتون و نشون بدین تا مطمئن شه بدبخت😂 طولی نکشید تا کنسرت شرو شد و نوازنده ها اومدن رو سن پشت سرمون اون دختره ک دیروز باهاش دعوا کردیم نشسته بود همشم داد میزد رایان رایان😐 من: این خونشون تهرانه هااا سگ پرنیا: اره خرشانس بی لیاقت پرنیا: نبینتمون صلوات من: اتفاقا بزا ببینه بسوزه دختره ی.. استغفورالله پرنیا: ارامش خودتو حفظ کن خواهر چیزی نی😂 و بالاخره رهامیر اومدن رو سن و کنسرت شرو شد...
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پریییی یادته میگفتی حیدر چرا عصبانیه؟🤣🤣 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ @macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۶ بعد تموم شدن شیر و کیکمون دیدیم اون مرده سوپرمارکتیه داره میاد سمتمون پرنیا: مائدهپاش
فصل۳ از زبون پرنیا: موقع معرفی مسعود قلبها شد و نمیدونم چرا مسعود تو سالن نبود امیر یه سه چهار باری صداش کرد که اومد و از جلومون رد شد بعد معرفی تپل عای مقاره مسعود سرافکنده و خندان اومد که بره دوباره چشش افتاد ب ما یه چند ثانیه ای مکث و رفت... من: مائده به ابلفضل شناخت مائده: ک.صخلیاا داشت ب تیشرتاش نگا میکرد با منو تو چیکار داره من: ای بااااباااا مائده: پری جان بیخیال از کنسرت لذت ببر بعد تموم شدن کنسرت: از پله ها اومدیم پایین و یهو وارد هوای یخبندون تهران شدیم مائده: حالا با دوتا تیشرت چجوری میخایم تو این یخبندون سر کنیم من: نمیدونم، بیا بریم تو سوپری دیگهههه مائده: بریمم داشتیم یواش یواش از جمعیت دور میشدیم پ میفرفتیم که یکی صدامون زد مرده: ببخشید ما برگشتیم سمتش: بله؟ مرده: خانوم پرنیا و مائده؟ من: پری و ماهی مرده: بله شمایید؟ مائده: اره خودمونیم مرده: لطفا تشریف بیارید با من مائده: چرا مرده: اقای فلاح زاده گفتن ما: اها بله مرده: بفرمایید راه افتادیم دنبال مرده یواش در گوش مائده گفتم دیدی شناختههه مائده: نشناخته حالا ببین میخاد تیشرتارو بگیره با حالت یخ زدگی رفتیم و از لا به لای فنا راه افتادیم و رفتیم داخل. همه یجوری یا تنفررر نگامون میکردن ک سنگینی نگاشون باعث ترس میشد مرده: لطفا سوار اسانسور شید و برید طبقه سوم اتاق سمت چپ ما: اوکی مرسی رفتیم تو اسانسور و از ذوق جیغ خفه ای کشیدیم اسانسور رسید و درو باز کردیم و وارد همون سالنی ک یه رهارو و چندتا اتاق داشت شدیم در اتاق سمت چپمون و زدیم و مسعود درو برامون باز کرد دوباره نگا کرد و مکث کرد مائده: مشکلی پیش اومده؟ مسعود: نه فقط.. مائده: لباساتون اقای فلاح زاده ببخشید برش داشتیم مجبور بودیم.. مسعود: نه لباس نه. چهرتون برام خیلی اشناست
تکرار تاریخ چه قشنگه:)
دوتاش سایز ۴۵ه😂 عای هادیان ماشالا دستشون به کم نمیره شب خوووش😂🙂
فصل۳ مسعود: خب میشه بگین شما کی هستین؟ منو پرنیا یه نیش خندی زدیم و بهم نگا گردیم پرنیا: خب ما ابجی کوچولو هاتیم ، یادت میایم؟ مسعود: وای نههههه باورم نمیشهههههه خیلی دلم براتون تنگ شدهه بودددد مسعود دوتامون از خوشحالی بغل کرد مسعود:خب بگین ببینم چی شد ک بی خبر اومدین کنسرت مائده: خب راستش ما ۴ دی تولد امیر اومدیم و الان خونه یکی از فامیلای پرنیا تو تهران میمونیم (نمیخواستم بفهمه تو محوطه میخوابیم) و برا امشبم حوصلمون سر رفته بود بلیط خریدین اومدیم مسعود: ک اینطور کاش قبلش میگفتین میدونستیم پرنیا: نمی‌خواستیم باز مزاحم شیم نمیشه ک هر سری میایم زحمت بدیم بهتون مسعود: این چه حرفیه باباااا شما دیگه عضوی از ما هستین حتی اگه با رهام امیرم ارتباط نداشته باشین شما ابجی کوچولو‌های منین باید به من بگین خب؟ منو پرنیا: باشه:))) مرسی که هستی مسوتییییییی در باز شد و رهامیر اومدن داخل و بعد از دیدن منو پرنیا و مسعود چهرشون مات شد رهام: خب راستش چیزه اها ما میریم بعدا میایم مسعود: نبابا بیاین داخل شما صاب مجلسین اومدن و نشستن رو مبل امیر: حقیقتا چهرتون خیلی برام اشناست مسعود: چون ک لینا ماهی و پرین امیر: نهههههه رهام جدیییی منو پرنیا: بله😂🙂 امیر: چخبرا خبری ازتون نبود رهام: اره همیشه میومدین قبلش میگفتین این سری چرا نگفتین؟ من: راستش نمی‌خواستیم مزاحم شیم امیر رهام باهم: نبابا این چه حرفیه هممون خندیدیم در باز شد و رایان اومد داخل اونم مات موند رایان: اها رهامیر: ماهی و پرین بیا تو😂 رایان: ناموصننن ما: اره رایان اومد داخل و کنار رهامیر نشست مسعود: خب دخترا چخبر چیکارا کردین پرنیا: کاری نکردیم هموناییم:) رهام: مدرسه میرین؟ من: اره😂🙂 پرنیا: متاسفانه بله رهام: چرااا درس ک خیلی خوبه من عاشق درسم من: نظر تو بایدم همین باشه مثلا رهام گوگلی ها😂🙂 حقیقتا من بعضی وقتا رهامو تو سن خودم تصور می‌کنم ینی موقعی ک میرفته مدرسه ازین پسرایی ک خیلی خرخونن و عینک میزنن بوده همه خندیدین امیر: وای اره منم قبل اینکه رهام و ببینم تصور می‌کنم یه آدم لاغر موفرفری نچسب باشه😂 رهام: بسه دیگههه مسعود: باشه رهام جان باشه😂 پرنیا: خب بچه ها از دیدنتون خیلی خیلیییی خوشحال شدم نمی‌خواستیم بفهمین ک ما اومدیم اینجا و دوباره اینجوری اذیتتون کنیم سینا: نبابا این چه حرفیه گفتیم خندیدیم امیر: اره برا ما باعث افتخاره ک با خانوادمون ینی خانواده‌ی ماکان وقت بگذرونیم رهام: البته که ما خودمونم خیلی دوست داریم همه اعضای خانواده رو ببینیم ولی کاش دسته ما بود و میتونستیم همه رو ببینیم مائده: اره من بعضی فنا رو میبینم ک بخاطر دیدنتون گریه میکنن و... رهام: واقعا فک نمیکردم انقد بهمون وابستن اگه میدونستیم قراره اینشکلی شه هیچ وقت هیچ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم بیام تو زندگی کسی ک اینجوری روش تاثیر بزارم:) پرنیا: نه خب یجورایی هم خوب شد چون من قبل از شماها معنی دوست داشتن و نمیدونستم شما بهم دوست داشتن و یاد دادید و خیلی چیزای دیگه مسعود: اره منم اگه میدونستم اینجوری رو فنا تاثیر میزارم هیچ وقت نمیومدم تو زندگیشون لامصب خیلی منو دوست دارن همه یکم خندیدیم من: خب دیگه کم کم شمام باید برین سانس دو امیر: اِ اره متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم الان چجوری بگم😂🙂 منو پرنیا از جامون بلند شدیم من: خیلی خوشحالم ک تونستم از نو زندگیم رو شروع کنم و دوباره بشناسمتون ، خیلی دوستون دارم خداحافظ امیر رهامم از جاشون بلند شدن امیر:ماعم خیلی خ شحالیم ک سلامتیت رو بدست آوردی ابجی کوچولوی مسعود😂🙂 همه باهم خدافظی کردیمو رهامیر رفتن سمت سالن اجرا و سینا اومد پیشه ما سینا: ببخشید دخترا من: بله سینا: میشه شماره یکیتون رو بدین چون برا تولد امیر میخوام سوپرایزش کنم میخام شماهم باشین ...
اینم پارت هشتم خواستین نظر بدین https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی به امیر یا چی؟:)) 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ @macanstunning