صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰عنقایى به کوه قاف1️⃣8️⃣
💢در تذکره(1) عطّار مى خوانیم:
🔻 حبیب عجمى از حسن بصرى علم مى آموخت، ولى قرآن را نمى توانست بیاموزد و لذا او را عجمى نامیدند. ما نمى دانیم آن علومى که حبیب از حسن مى گرفت چه بود که حبیب را به درجه اى رساند که به قول عطّار: «صفى پرده وحدت و صاحب یقین بى گمان» شد؟ آخر این چه علمى بود که حسن به حبیب یاد داد که به یک نگاه که به سوى آدمکشى که به جرم خونخوارگى بالاى دار رفته بود افکند او را مستوجب طواف در مرغزار بهشت کرد! اصلا حسن بصرى خودش چکاره بود که دست پرورده او که قرآن را هم بلد نبوده چنین مقامى داشته باشد؟ به راستى این گزافه گویى ها را به چه دلیل آدم بپذیرد؟ آیا همین بود مغز قرآن؟
🔻او دستى به سبیل هاى خود که روى لب پایینش افتاده بود کشید و سرى تکان داد و دهان را پر باد کرد و با آب و تاب گفت: علوم ما اسرار است و اسرار را بجز براى مریدان براى کسى نباید افشا کرد.
🔻گفتم: چطور اسرار را براى هر مرید عوامى مى شود اظهار کرد و براى اهل دانش و اطّلاع نمى شود اظهار داشت؟ به مریدانتان هم مى گویید با اهل دانش صحبت نکنند، مبادا دامن ارادت از چنگال شما بکشند.
🔻گفت: براى همه مریدان هم اسرار افشا نمى شود.
«مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز...». گفتم: راست مى گویید واقعاً مصلحت نیست... وگرنه نه مریدى مى مانَد و نه مرادى و سرانجام همان عاقبت منصور حلاّج خواهد بود که به گفته جامى(2): وقتى او را به دار آویختند، شبلى زیر دار ایستاد و گفت: (أَوَلَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعَالَمِینَ)(3)، چرا اسرار را افشا کردى؟ سپس مى نویسد: عمرو بن عثمان مکّى در توحید و علم صوفیان جزوه اى تألیف کرده بود منصور آنها را برگرفت و آشکار کرد، تا کارش به آنجا کشید.
اندکى زاسرار حق منصور گفت *** شد سر سردار جان با دار جفت(4)
💢عطّار در تذکره(5) از عمرو بن عثمان نقل کرده که منصور را دید چیزى مى نویسد گفت: چه مى نویسى؟ گفت: چیزى مى نویسم که با قرآن مقابله کنم. عمرو بن عثمان او را نفرین کرد و از پیش خود مهجور ساخت. دانش هاى زندانى همین ها بود و «اَنَا الحق»ها و «إنّى اَنَا اللّه»ها که «منصور»ها و «بایزید»ها زیر خرقه مى گفته اند که به قول خودتان «عمل منصور سرمشق شد که دیگران اسرار را در پرده نگاه دارند»، یا با توپ خالى مردم را مى ترسانید و عنقایى را به کوه قاف سراق مى دهید؟
(1). تذکرة الاولیاء، ص 43، طبع تهران.
(2). نفحات، ص 151.
(3). سوره حجر، آیه 70 .
(4). زبدة الاسرار صفى علیشاه، ص 53.
(5). به نقل زهد و تصوّف، ص 139.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰این قرآن و آن هم گفته اقطاب2️⃣8️⃣
💢از اینها گذشته، ما هم قرآن را دیده ایم و هم گفته اقطابتان را که در بسیارى موارد برخلاف قرآن است شنیده ایم(1)
❓❓پس این مغز و باطن قرآن کجا بود که شماها دریافته و به جنگ قرآن آمدید؟
🔻اینها حقایقى است که خودتان هم انکار ندارید و لذا خروارها چسب و سریش به کار برده، در مقام تأویل و توجیه برمى آیید... .
😱عجیب تر اینکه شما در جلسات مذهبى تان به خواندن غزلیات و قصاید و مثنویات مشایختان پرداخته، قرآن را به گوشه اى نهاده اید.
❓جواب خدا را چه خواهید داد آن گاه که پیامبر به درگاه الهى شکایت مى کند: «اى پروردگار، گروهى از مردم قرآن را مهجور واگذاشتند» (وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَومِى اتَّخَذُوا هَـذَاالْقُرْآنَ مَهْجُورًا).(2)
🔶حضرت رضا(علیه السلام) هر روز یک قرآن ختم مى کرد و مى فرمود به هر آیه که مى رسم در تمام خصوصیّات از شأن نزول و معانى آن تفکّر مى کنم.
🔶علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: «تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإنَّهُ اَحسَنُ الحَدیثِ وَتَفَقَّهُوا فِیهِ فَإنَّهُ رَبیعُ القُلُوبِ وَاستَشفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ وَاَحسِنُوا تِلاوَتِهِ فَإنَّهُ اَنفَعُ القَصَصِ».(3)
👌🏻آرى دواى همه دردها و سودمندترین داستان ها و خلاصه رمز سعادتمندى ملّت ها، قرآن است و بس.
(1). براى تصدیق این حقیقت لازم است بحث هاى این کتاب را بررسى کند.
(2). سوره فرقان، آیه 30.
(3). نهج البلاغة، خطبه 110.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰پیشگاه قرآن و عذر صوفیان3️⃣8️⃣
🔶پس اگر قرآن کتاب ما و شماست چه معنى دارد با عذرهاى بدتر از گناه از آن آفتاب هدایت چشم پوشیده، این قدر به غزلخوانى و اغانى و ذوقیّات بپردازیم؟ خداوند فرمود: «ما شعر به پیامبر نیاموختیم و لایق او نیست که شاعر باشد»(1) زیرا «شاعران کسانى اند که گمراهان از آنان پیروى مى کنند»، به این علّت که «سخنانى مى گویند که به آنها عمل نمى کنند».(2) همه اش لاف مى زنند، سخن مى سرایند، غزل مى بافند و آب و تاب مى دهند.
🔸گفت: مى خواهید از شعر و شاعرى مذمّت کنید، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «إنَّ مِنَ الشِّعرِ لَحِکمَة; بعضى شعرها اندرز حکیمانه مى دهد».(3)
🔶گفتم: این درست است من هم نمى گویم به کلّى طومار شعر را باید پیچید، بلکه مى گویم شما آن قدر به شعر چسبیده اید که همه چیز و حتّى عبادتتان شده شعر و ذوق. از مىو مطرب و زلف و ابرو دم مى زنید و غنچه دهان دلبران و مغبچگان را اندازه مى گیرید، کتاب هاى شعر و غزل را به سینه مى چسبانید و مى بوسید و به چشم مى گذارید، اى کاش نصف این احترام را به قرآن که وحى پروردگار است مى گذاشتید که فرداى قیامت در پیشگاه عدل الهى سرافکنده نباشید، ولى شما شعر مى خواهید و قرآن کتاب شعر و ذوق نیست.
🔶مى گوییم: اگر در گفته اقطاب و شاعران اشتباهى دیدید ـ چنانکه زیاد مى بینید ـ بیایید و منصفانه اقرار کنید و اگر سخنان پسندیده آنها را پذیرفتید ـ چنانکه هر کس مى پذیرد ـ سخنان انحرافى شان را انحرافى بدانید تا به تشخیص شما آفرین بگویند.
👌🏻سخن که به اینجا رسید به ایستگاه رسیدیم، او رفت و من پیاده شدم، یکى از مریدانش که با من پیاده مى شد و به دهات اطراف شهر مى رفت، نزد من آمد و اجمالا از تزلزل ناگهانى در مرام خود مرا آگاه کرد و گفت: روزى را وعده کنیم به شهر بیاید و کسب اطّلاع بیشترى درباره مرام خود کند و جمعه آینده وعده اوست.
(1). سوره یس، آیه 69.
(2). سوره شعراء، آیه 224 و 226.
(3). الفقیه، ج 4، ص 379.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰علم، حجاب اکبر4️⃣8️⃣
❇️آقاى فاضل: ناگفته نگذاریم که در مسلک تصوّف، علم حجاب اکبر و سدّ راه عشق است.(1)
💢ابوسعید ابوالخیر گوید: «رأس هذا الامر کبس المحابر وخرق الدفاتر ونسیان العلوم»، یعنى اوّل مرحله تصوّف این است که درِ دوات ها را مُهر کنى و دفترها را پاره کنى و دانش ها را فراموش.(2)
💢و نیز گوید: ما جمله کتاب ها را در خاک کردیم و بر سر آن دکّان ساختیم(3) (آرى دکّان این آقایان با سرمایه جهل مردم است) و لذا مى بینیم که بسیارى از رهبران صوفیّه حتّى با خواندن و نوشتن مبارزه مى کرده اند. عطّار گوید: جنید معتقد بوده که خواندن و نوشتن سبب پراکندگى حواس صوفى است.(4)
💢به گفته عطّار، بُشر حافى هفت صندوق کتاب حدیث داشت و همه را زیر خاک دفن کرد. شبلى هفتاد صندوق کتاب را که خود نوشته بود در دریا غرق کرد. و نیز احمد بن ابى الحوارى همه کتاب هایش را به دریا ریخت. ابوسعید کندى (یکى از صوفیان معروف) در خانقاهى منزل داشت و در جمع دراویش به سر مى برد، گاه پنهانى به حوزه درسى وارد مى شد، روزى در خانقاه دواتش از جیبش افتاد «یکى از صوفیان به او گفت عورتت را بپوشان»(5) (صداى خنده حضار بلند شد).
خلاصه از این قبیل داستان ها در کتاب هاى صوفیان زیاد دیده مى شود تا آنجا که محمّدطاهر قمّى گفته است:(6)
بناى قاعده دینشان بود بر جهل *** ز اهل دانش و بینش از این کنند کنار
⛔️درویش: چون عشّاق جمال اللّه محو جمال معشوقند، هر چه جز جمال معشوق، حجاب جمال اوست خواه علم و دانش و کتاب و دفتر باشد یا چیز دیگر باید از میان بردارند تا تمام توجّهشان به حق مصروف شود.
عاشقان را شد معلّم حسن دوست *** دفتر و درس و سبقشان روى اوست
✳️جوان محصّل: راستى من باور نمى کنم در این دنیاى علم و دانش که هر گوشه اى از دنیا دم از تعلیم و تعلّم مى زنند هنوز هم کسانى باشند که علم را حجاب اکبر بدانند! اگر ما علم و دانش را کنار گذاشتیم دیگر چه چیز برایمان مى مانَد؟
❇️آقاى فاضل: حقیقت همین است و ازاین رو اسلام مردم را به تحصیل علم و کسب فضایل دعوت مى کند و براى کسى که فى الجمله سر و کار با تعالیم اسلامى داشته باشد این حقیقت از آفتاب روشن تر است... و بحث درباره این مطلب از این بیشتر ضرورت ندارد. اکنون رشته سخن را به دست شما مى دهم که سرگذشتتان را بگویید.
(1). تاریخ تصوّف، ص 506 و تاریخ فلسفه دکتر خزائلى، ص 57.
(2). اسرار التوحید، ص 33.
(3). تذکره، ج 2، ص 327.
(4). تاریخ تصوّف، ص 508، نقل از تذکره.
(5). مکارم شیرازى، جلوه حق.
(6). تحفة الاخیار.
دامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف 🔰🔰علم، حجاب اکبر4️⃣8️⃣ ❇️آقاى فاضل: ناگفته نگذاریم که در مسلک تصوّف، علم حجاب اک
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰به خانقاه برویم5️⃣8️⃣
✳️جوان محصّل: چهار سال پیش که از صوفیگرى جز اسمى نشنیده بودم مرشدى از خراسان به تهران مى رفت، به این شهر آمد و به منزل یکى از اعیان وارد شد. بعضى به دیدنش مى رفتند و گاهى میهمانى مى دادند و من نمى دانستم این مرشد چکاره است; در این وادى نبودم، زیرا اضافه بر اشتغالات تحصیلى، اوقات بیکارى را معمولا به جلسات مذهبى و مساجد حاضر مى شدم و حقیقتاً این مجالس به نفع دیانت و اخلاق من تمام شد، با این حال میل داشتم از جریانات روز آگاه شوم، پى بهانه مى گشتم که جریان کار آن مرشد را بفهمم.
روزى یکى از رفقایم به من رسید و گفت امشب منزل یکى از دوستان محفلى داریم خوب است با هم برویم.
اتّفاقاً آن شب را من بیکار بودم و روانه شدیم... نزدیک منزل که رسیدیم رفیقم گفت: چون داخل شدى هر کار من کردم مى کنى و مى نشینى، امّا طورى که نفهمند ناشى هستى. گفتم یعنى چه مرا کجا مى برى؟ گفت: چیزى نیست مرشدمان آمده و رفقا به دیدن او مى روند ما هم چند دقیقه مى نشینیم و برمى گردیم، تو کارت نباشد فقط هر کار من کردم مى کنى و مى نشینى.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف 🔰🔰به خانقاه برویم5️⃣8️⃣ ✳️جوان محصّل: چهار سال پیش که از صوفیگرى جز اسمى نشنیده
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰بیچاره خود را گم کرد6️⃣8️⃣
گفتم باداباد برویم ببینم چه خبر است. رفتیم و وارد منزل شدیم، رفیقم جلو افتاد پایش که دم اتاق رسید تکانى خورد و یک سلام نیمه جویده کرد، رو به بالاى اتاق که مرشدى غرق پشم و سبیل نشسته بود رفت. یک متر مانده بود تا دستش به دامن او برسد خم شد و دراز کشید و زانوهاى او را بوسید و دستش را طورى کج و معوج کرد و در دست او انداخت و به قول خودشان «صفا کرد»! مرشد فقط یک «یا على مدد» گفت و او هم عقب عقب برگشت، بیچاره خود را گم کرد، پایش به قلیان خورد، قلیان افتاد و نى از دهان مرشد کشیده شد... همه مشغول این صحنه شدند، من وقت را مغتنم شمردم و بدون دستو پابوسى گوشه اى نشستم. خنده ها لابه لاى انبوه شارب محو شد و آرامش جلسه را فراگرفت. کتاب هاى مثنوى و گلشن راز وسط مجلس گذاشته بود، یکى از حاضران به اشاره مرشد مثنوى را برداشت بوسید و به چشم گذاشت و شروع کرد به خواندن.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰🔰بیچاره خود را گم کرد6️⃣8️⃣
مجلس عوض شد، خواننده به شور آمد، درویشان گرم «سماع» شدند، به حال آمدند، سرها به دیوار چسبید، بعضى ها کلاه از سرشان افتاد، جمعى مانند غشى ها لم دادند و چشم ها خیره مانده بود، خیلى تماشایى بود، مانند آن را به عمرم ندیده بودم، مرشد هم که از عقب سرش را بر متکا نهاده بود زیر چشمى به مریدها نظر مى کرد و از این عشق و حال لذّت مى برد.
امّا من و بعضى دیگر که مانند من تازهوارد بودند، حیران مانده بودیم اینجا کجاست؟ اینها کیانند و چرا این طور شدند؟ چرا رفیقم به من نگاه نمى کند؟ عجب غلطى کردیم، در حیاط هم بسته است. آقا سرتان را درد نیاورم بعد یک ساعت که از این حالت عجیب و غریب به هوش آمدند همگى به راه افتادند، من و رفیقم که رنگش پریده بود هر چه زودتر بیرون آمدیم، در بین راه از حالات غیر عادى او پرسیدم، امّا جواب نامفهوم مى داد. سه روز گذشت رفیقم به من رسید و گفت: «فقیر در چه حالى؟» گفتم فقیر یعنى چه؟ گفت: مگر نمى دانى پریشب در جرگه فقرا درآمدى! گفتم من؟ هرگز، مى خواهى به گردنم بگذارى، من از این کلمه بدم مى آید، مگر من گدا هستم، اگر رفقاى دبیرستانم بفهمند این لقب را به من داده اى مسخره ام مى کنند.
گفت: عجب! چرا، مگر پیغمبر نفرمود «فقر افتخار من است».
روضه خلد برین خلوت درویشانست *** مایه محتشمى خدمت درویشانست
گفتم: چرا این را شنیده ام، ولى گو اینکه آدم چیز فهمى خوب مى گفت: اوّلاً باید معناى فقر را فهمید و اینکه هر کس نامش فقیر شد صاحب افتخار است؟ بسا فقیران که «خَسِرَ الدّنیا وَالآخرة» هستند. فقیران دین فروش و بى بندوبار. ثانیاً بعضى از اینها که ما مى بینیم آن قدر دلبستگى به مال و جاه دارند که به حساب نمى آید، با آن همه ثروت و تموّل و ولخرجى ها باز افتخار دارند که فقیر و مرد خدا هستند. پس سعدى براى کى گفته:
نیم نانى گر خورد مرد خدا *** بذل درویشان کند نیم دگر
اینها که ما مى بینیم از فقر تنها اسمى دارند و بس. یا از غم بى آلتى افسرده اند.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰یک کمدى تماشایى7️⃣8️⃣
مجلس عوض شد، خواننده به شور آمد، درویشان گرم «سماع» شدند، به حال آمدند، سرها به دیوار چسبید، بعضى ها کلاه از سرشان افتاد، جمعى مانند غشى ها لم دادند و چشم ها خیره مانده بود، خیلى تماشایى بود، مانند آن را به عمرم ندیده بودم، مرشد هم که از عقب سرش را بر متکا نهاده بود زیر چشمى به مریدها نظر مى کرد و از این عشق و حال لذّت مى برد.
امّا من و بعضى دیگر که مانند من تازهوارد بودند، حیران مانده بودیم اینجا کجاست؟ اینها کیانند و چرا این طور شدند؟ چرا رفیقم به من نگاه نمى کند؟ عجب غلطى کردیم، در حیاط هم بسته است. آقا سرتان را درد نیاورم بعد یک ساعت که از این حالت عجیب و غریب به هوش آمدند همگى به راه افتادند، من و رفیقم که رنگش پریده بود هر چه زودتر بیرون آمدیم، در بین راه از حالات غیر عادى او پرسیدم، امّا جواب نامفهوم مى داد. سه روز گذشت رفیقم به من رسید و گفت: «فقیر در چه حالى؟» گفتم فقیر یعنى چه؟ گفت: مگر نمى دانى پریشب در جرگه فقرا درآمدى! گفتم من؟ هرگز، مى خواهى به گردنم بگذارى، من از این کلمه بدم مى آید، مگر من گدا هستم، اگر رفقاى دبیرستانم بفهمند این لقب را به من داده اى مسخره ام مى کنند.
گفت: عجب! چرا، مگر پیغمبر نفرمود «فقر افتخار من است».
روضه خلد برین خلوت درویشانست *** مایه محتشمى خدمت درویشانست
گفتم: چرا این را شنیده ام، ولى گو اینکه آدم چیز فهمى خوب مى گفت: اوّلاً باید معناى فقر را فهمید و اینکه هر کس نامش فقیر شد صاحب افتخار است؟ بسا فقیران که «خَسِرَ الدّنیا وَالآخرة» هستند. فقیران دین فروش و بى بندوبار. ثانیاً بعضى از اینها که ما مى بینیم آن قدر دلبستگى به مال و جاه دارند که به حساب نمى آید، با آن همه ثروت و تموّل و ولخرجى ها باز افتخار دارند که فقیر و مرد خدا هستند. پس سعدى براى کى گفته:
نیم نانى گر خورد مرد خدا *** بذل درویشان کند نیم دگر
اینها که ما مى بینیم از فقر تنها اسمى دارند و بس. یا از غم بى آلتى افسرده اند.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰شکمى از عزا درآورد8️⃣8️⃣
✳️ادیب زاده: خوب بود براى رفیقت داستان خر دزدیدن فقراى صوفى را که مولوى به نظم آورده نقل مى کردى که گوید: درویشى به شهرى آمد و به سراغ خانقاه رفت، الاغش را سرآخور بست و خود در جرگه فقرا نشست. درویشان که در پى چنین طعمه اى بودند «الاغ آن بیچاره را دزدیدند و فروختند و سورى راه انداختند، سبیل ها را چرب و مجلس «سماع» را داغ کردند، مطرب خواند و صوفیان دم گرفتند: «خر برفت و خر برفت و خر برفت» بیچاره صاحب الاغ که از قضیه خبر نداشت با آنها همصدا شد و دم گرفت... همگى به حال آمدند، دست مى افشاندند و پا مى کوفتند، گرد و غبار بلند شد بر سر و صورت ها نشست... بالاخره صبح شد و همگى رفتند، صاحب الاغ به سراغ خرش رفت جاى او را خالى دید، با خود گفت: چون دیشب خرم آب نخورده شاید خادم خانقاه برده آبش بدهد! خادم آمد صاحب الاغ به او گفت: الاغ من چه شد؟ جواب داد: دیشب صوفیان ریختند و خر را از من گرفتند و فروختند بیچاره تو که اینجا خر مى بندى!
تو جگر بندى میان گربگان *** اندر اندازى و جویى زان نشان
در میان صد گرسنه گرده اى *** پیش صد سگ گربه پژمرده اى
صاحب الاغ که خود را در برابر یک عمل انجام شده دید عصبانى شد و گفت: چرا مرا خبر نکردى که جلوگیرى کنم؟
خادم گفت: من آمدم خبردارت کنم دیدم تو از همه بهتر «خر برفت و خر برفت» مى گویى خیال کردم قضیه را مى دانى.
صاحب الاغ گفت نه بابا، خواندن آنها مرا به شوق آورده بود.
مر مرا تقلیدشان بر باد داد *** اى دو صد لعنت بر این تقلید باد
خاصّه تقلید چنین بى حاصلان *** کابرو را ریختند از بهر نان(1)
(1). مثنوى، ص 118.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف 🔰شکمى از عزا درآورد8️⃣8️⃣ ✳️ادیب زاده: خوب بود براى رفیقت داستان خر دزدیدن فقراى
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰شکمى از عزا درآورد9️⃣8️⃣
آقاى فاضل: اصولا روایات فراوانى در مذمّت فقر و بیچارگى از پیشوایان ما رسیده، از جمله اینهاست:
«کادَ الفَقرُ أن یَکُونَ کُفراً»(2) بیچارگى پرتگاه کفر است.
مولوى هم در داستان گذشته روى این روایت تکیه کرده است «الفَقرُ سَوادُ الوَجهِ فِى الدّارَینِ»(3) بیچارگى سیاه رویى دو جهان است.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) به فرزندش محمّدحنفیه توصیه کرد: «فرزندم، از فقر بپرهیز زیرا فقر به پیکر دین و خرد و اتّحاد انسان ها ضربت هاى گرانى وارد مى سازد».
به هر حال اسلام به شدّت از فقر مذمّت کرده، زیرا گرویدن به فقر و بیکارى و بى عارى، نظام اجتماع را مختل مى کند، در حالى که پیامبران آمدند به زندگانى دو جهان بشر سر و سامانى بدهند.
ادیب زاده: راستى شرم آور است که در این دنیاى پرجنبوجوش، دنیاى کار و فعّالیّت کسانى دم از فقر و درویشى بزنند و مردم را به مرام خود دعوت کنند; آن هم با دستاویز تبلیغى وگرنه چنانکه مى بینیم نوعاً صوفیان و حتّى برخى اقطابشان در ردیف پولدارهاى معروف روزگار محسوب مى شوند.
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
صوفی پژوهی
🔶🔶رمان نقد تصوف 🔰شکمى از عزا درآورد9️⃣8️⃣ آقاى فاضل: اصولا روایات فراوانى در مذمّت فقر و بیچارگى
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰شکمى از عزا درآورد0️⃣9️⃣
💢ریاضعلى: اینها درست، امّا فرمایش پیامبر(صلى الله علیه وآله): «الفَقرُ فَخری»(4)یعنى چه؟
✳️آقاى فاضل: اگر جایى پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود فقر افتخار من است، براى اینکه اگر مثلا مردمى بر اثر نامساعد بودن اوضاع، دستشان از مواهب دنیوى کوتاه ماند و نتوانستند فقر و فاقه را که پرتگاه خطر بى دینى است از خود دور کنند، متألّم و افسرده نباشند. در حقیقت سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تسلیتى است به بینوایان، نه دعوت به تنبلى و اعراض از دنیا و فقر و درویشى و چلّه نشینى و گدایى و دریوزگى.
ضمناً ارباب معقول براى این روایت توجیه دیگرى کرده و گفته اند: غنىّ على الاطلاق در عالم هستى خداوند بزرگ است و همه موجودات ماسوى اللّه، محتاج و ممکن الوجود و به بیان دیگر فقیرند، بلکه با دقّت بیشتر علمى و عقلى و تعمّق فلسفى، عین فقر و احتیاج اند. لذا شاید کلام پیامبر(صلى الله علیه وآله) اشاره به این حقیقت باشد که براى یک موجود و حتّى من که فرستاده خدا هستم، فقر و نیازمندى به خداوند عین افتخار و سرافرازى است. بدین رو حضرت وقتى گفتار «لبید» شاعر معروف را شنید که گفته:
اَلا کُلُّ شَیء ما خَلاَ اللّهَ باطِلٌ *** وَکُلُّ نُعَیْم لا مَحالَةَ زائِلٌ(5)
«بدانید که هر چیزى جز خداوند باطل و هر نعمتى ناگزیر نابودشدنى است» فرمود: «اَحسَنُ بَیت قالَتها العَرَبُ; بهترین بیتى که عرب گفته همین است».(6)
دام ارادت
❇️جوان محصّل: خلاصه اینکه به رفیقم گفتم مگر ما از راه و روش خودمان چه بدى دیدیم که بیاییم فقیر و درویش بشویم، آیا به بدنامى آن مى ارزد؟ گفت: از این حرف ها باکت نباشد، حافظ گوید:
گر مرید راه عشقى فکر بدنامى مکن *** شیخ صنعان خرقه پشمین بر خمار داشت
مگر ندیدى چه رفقاى خوبى داشتیم، بزم و حالشان را ندیدى، اگر باز هم بیایى بیشتر از این خواهى دید، ندیدى چگونه مرشد دست مریدان را مى بوسد؟ گفتم بله عزیزم هر کارى ابزارى دارد مرشد با همین دست بوسیدن مرید درست مى کند اگر این کار را نکند که دور او جمع نمى شوند، یک دست مى بوسد و براى همیشه طوق بندگى را به گردن مرید مى اندازد. عجیب تر اینکه شما مى خواهید کسانى را که من توى بازار و اداره مى شناسم فرشتگان حریم قدس معرّفى کنید.
(1). بحارالانوار، ج 69، ص 30.
(2). همان، ج 22، ص 267 .
(3). إعلام الورى، ص 8 .
ادامه دارد...
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110
🔶🔶رمان نقد تصوف
🔰بیا و دل هایشان را ببین1️⃣9️⃣
براى کسى بگو که بى اطّلاع باشد، آخر خودت هم که اینها را مى شناسى چرا خودت را به آن در زده اى؟ مگر فلانى نیست که از رباخواران شهر است، مگر آن دیگرى نیست که میز اداره را با حقّه و رشوه عاجز کرده؟ آن جوانانى هم که طرف چپ اتاق نشسته بودند که هر دو مى دانیم چکاره اند. رفیقم گفت اینها را گفتى بیا و دل هاشان را ببین چه صفایى دارد چقدر اهل دلند، این قدر اهل ظاهر نباش، باطن را باید درست کرد، نشنیده اى حافظ مى گوید:
نصیب ماست بهشت اى خداشناس برو *** که مستحقّ کرامت گناهکارانند
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود *** تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار
رندى و هوسناکى در عهد شباب اولى *** چون پیر شدى حافظ از میکده بیرون رو
نگویمت همه سال مى پرستى کن *** سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مى باش
مباش در پى آزار و هر چه خواهى کن *** که در شریعت ما غیر از این گناهى نیست
برادر! شاید همین هرزه مرزه ها از همه بهتر باشند، گفتم: کم کم بنا کردى حرف هاى دور از منطق بگویى، چگونه مى شود آدم خوش عمل با آدم بد عمل یکسان باشد؟ اینها حرف هایى است که بى بندو بارها براى فرار از تکلیف قطار مى کنند، ما مسلمانیم و وظایف دینى مان را بلدیم، مى دانیم مردم ظالم و ستمگر، رباخوار و میگسار، بى نماز و روزه مستحقّ آتش اند; اگر دین و قرآن را قبول داریم. اگر هم قبول نداریم که شما آن طرف جوى و ما این طرف، ما هرگز به خدا افترا نمى بندیم، عقل داریم و چیز مى فهمیم، حالا حافظ بگوید خوب و هر کس بگوید اگر غرضشان آن است که شما به نفع خود تمام مى کنید، ابداً ارزشى ندارد. من مى گفتم چرا مردم به صوفیگرى هجوم مى آورند، پس منطقشان همین است. به یاد دارم در تاریخ فلسفه سال ششم دبیرستان (دکتر خزائلى) مى خواندم «کم کم تصوّف دکّانى شد که هرکس مى خواست خود را از آداب دینى و عرفى برهانَد، صوفى مى شد و قلندرى پیش مى گرفت». رفیقم قدرى سست شد، او خیال مى کرد من آن قدر ساده ام که با چهار تا شعر درست و نادرست تحت تأثیر واقع شده و از فردا یک نوچه درویش به جرگه فقرا اضافه مى شود، ولى سخنان توأم با احساسات مرا که شنید به دست و پا افتاد و گفت: خوب کارى به این حرف ها نداریم.
#ارمغان_خانقاه
#رمان
🔵صوفی پژوهی
@sufi110