eitaa logo
تجمع روح واژه‌ها
38 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شهر از حرکت باز ایستاده بود. گویی جهانی که تا لحظاتی پیش در تلاطم بود ، نفس خود را حبس کرده و منتظر چیزی یا کسی از ناکجاآباد است مردم شهر از خانه‌ها بیرون زده بودند و اتومبیل‌ها در گوشه گوشه‌ی خیابان‌ها ساکت و خاموش مانده بودند هیچ صدایی جز فریاد سکوت گوش مردم شهر را پر نمی‌کرد و همه حیرت زده فقط به آسمان خیره بودند ماه شکسته بود! قرص زیبای ماه تکه تکه شده بود و تکه‌هایش در کهکشان بالای سر این مردم پخش شده بود به این می‌ماند که ماه از بودن خسته باشد حال که مرده مردم نگاهش می‌کنند حال که نیست در پی‌اش می‌گردند و ماه خسته‌تر از آن بود که بماند. ـ M.M.M
« سرزمین عجایب » آلیس فقط می‌خواست که به خانه بازگردد از مجلس عجایبی که باید در آن تظاهر به عجیب بودن می‌کرد و با میهمانان همراهی ، خسته بود. کنجکاوی ارزشش را نداشت ارزشش را نداشت که در چنین جهانی هم خودت را گم کنی هم بازگشت‌گاه را آلیس هیچ شربتی نخورد تا کوچک شود هیچ جادویی در میان نبود در حقیقت آلیس به کم‌ها قانع شد و ناگهان دید خودش به اندازه همان کم‌ها شده است همان دلخوشی های کوچکی که درگیرشان بود او را نیز کوچک کرد اینگونه شد که آلیس اندازه آن جهان تصنعی شد و خانه را نیز از یاد برد. - M.M.M
« و در نهایت... » در زمینِ بازیِ همهمه‌ها و در فریاد شلوغی‌ها ، آدم‌ها به واسطه ذهنیت‌هایشان نقش می‌گیرند و در این حادثه‌ها ، به رفتاری جامه عمل می‌پوشانند طوفان‌ها که می‌روند همهمه‌ها که تمام می‌شوند عده‌ای تازه می‌فهمند که چه کردند عده‌ای تازه بیدار می‌شوند و می‌توانند مفهوم پشت شعار‌ها و فلسفه حادثه‌ها را درک کنند زمان حادثه‌ها را رام می‌کند و آدم‌های کور را بینا و جاده‌ی تاریک را روشن و در نهایت زمان حقیقت را می‌گوید حتی اگر تمامِ جهان آن را کتمان کنند. - M.M.M
هنگامی که در حل مکعب روبیک به مشکل خورده بودم پاسخ بسیاری از سوالاتم را پیدا کردم مشکل من این بود که چندین مهره را در اولویت قرار داده بودم پس هر حرکت من و هر تصمیم من ، مهره‌های زیادی را مغلوب می‌ساخت این حرکت‌ها و تصمیم‌ها ناگزیر بود اما من نمی‌توانستم حرکت کنم چون نمی‌خواستم جای مهره‌ها و رنگ‌ها تحت تاثیر حرکت و اولویت من مغلوب شود فکر کردم شاید زندگی هم همینطور باشد شاید اشتباه من از اول این بود که تاب تحمل جا به جایی رنگ‌ها را نداشتم پس فقط یک حرکت و یک تصمیم را اولویت قرار نمی‌دادم من همه‌چیز را در اولویت می‌خواستم و خودم زیر بار این همه اولویت شکسته و خم می‌شدم درحالی که وقتی یک حرکت اولویت باشد تغییر رنگ‌ها و جا به جایی آنها از جای قبلی خود ، ناگزیر است. - M.M.M
قانون من ای عشق! همان بود که گفتم:   در بند کسی باش که در بند کسی نیست.
امشب به چراغ های مبهمی می‌نگرم که در خیابان صف کشیده‌اند آدم‌هایی که هرکدام مقصد نامعلومی را پی گرفته‌اند و بارانی که بی توجه به آدم‌ها و دغدغه‌هایشان زمین را از رحمت الهی سرشار می‌کند امشب جور دیگری احساس غربت می‌کنم یک نوع غربت ناشی از در دل جمعیت بودن یک نوع تنهایی آن هم در عین حال که جسماً تنها نیستی و آدم‌ها دور و بَرَت را احاطه کرده‌اند قلبم از فرط ترس و تردید به زبان خودش فریاد می‌کشد و آسمان نگاهی از روی ترحم به این موجوداتِ درگیرِ روی زمین می‌اندازد امشب همه‌ی آنچه در هستی به تلاطم افتاده بود من را واداشت برای غریبه‌ای به نام تو نامه‌ای بنویسم و او را نسبت به گمشدگیِ مبهمی هشدار دهم گمشدنی از جنس عادات روزمره از جنس زندانیِ لحظات تکراری شدن و فراموش کردن آنکه اینجا خانه نیست م.م.م
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس می‌کنی در کلمات بگنجانی چه می‌کنی غریبه‌ی عزیز؟ گاهی هرچقدر تلاش می‌کنی باز هم با دیوارهایی مواجه می‌شوی که عبور از آنها ناممکن به نظر می‌رسد م.م.م
تجمع روح واژه‌ها
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس می‌کنی در کلمات بگنجانی چه می‌کنی غریبه‌ی
زمانی که حس می‌کنی کلمات فلج شده و معانی از کار افتاده‌اند غریبه‌ای دیگر شرح حالت را در مقدمه‌ای کوتاه بیان می‌کند.
روزی دختربچه‌ای بود که دست در دست کسی از میان جنگل‌ها عبور می‌کرد دختربچه نمی‌دانست که آن «کس» دقیقا چه کسی است چه نامی دارد و اهل کجای این دنیاست فقط می‌دانست کنارش حس امنیت دارد حسی قوی‌تر از امنیت نوزاد در آغوش مادر این حس امنیت با کمی عشق و ابهام آمیخته بود عشقی قوی‌تر از عشق مادر به فرزند و ابهامی به عمق اقیانوس آرام آن دو دست در دست هم به شهر رسیدند هرچه جلوتر رفتند جمعیت شهر به تدریج افزایش یافت دختربچه کنجکاوانه محو آدم‌ها شد در نهایت به خودش آمد و دید با انبوهی از آدم‌ها احاطه شده و دستی را که تا لحظاتی پیش با امنیت خاطر گرفته بود رها کرده هرچه خواست صدایش بزند اسمش را نمی‌دانست هرچه خواست در پی‌اش بگردد چهره‌اش را نمی‌شناخت پس فقط روزها دست آدم‌ها را یک به یک می‌گرفت شاید دست کسی حس آشنایی داشته باشد و شب‌ها هنگامی که آدم‌ها پراکنده می‌شدند فریاد می‌زد و اسماء را یکی یکی صدا می‌زد تا شاید اسمش را در میان این‌همه صدا زده باشد. _M.M.M