شهر از حرکت باز ایستاده بود.
گویی جهانی که تا لحظاتی پیش در تلاطم بود ، نفس خود را حبس کرده و منتظر چیزی یا کسی از ناکجاآباد است
مردم شهر از خانهها بیرون زده بودند و اتومبیلها در گوشه گوشهی خیابانها ساکت و خاموش مانده بودند
هیچ صدایی جز فریاد سکوت گوش مردم شهر را پر نمیکرد
و همه حیرت زده فقط به آسمان خیره بودند
ماه شکسته بود!
قرص زیبای ماه تکه تکه شده بود و تکههایش در کهکشان بالای سر این مردم پخش شده بود
به این میماند که ماه از بودن خسته باشد
حال که مرده مردم نگاهش میکنند
حال که نیست در پیاش میگردند
و ماه خستهتر از آن بود که بماند.
ـ M.M.M
« سرزمین عجایب »
آلیس فقط میخواست که به خانه بازگردد
از مجلس عجایبی که باید در آن تظاهر به عجیب بودن میکرد و با میهمانان همراهی ، خسته بود.
کنجکاوی ارزشش را نداشت
ارزشش را نداشت که در چنین جهانی هم خودت را گم کنی هم بازگشتگاه را
آلیس هیچ شربتی نخورد تا کوچک شود
هیچ جادویی در میان نبود
در حقیقت آلیس به کمها قانع شد و ناگهان دید خودش به اندازه همان کمها شده است
همان دلخوشی های کوچکی که درگیرشان بود او را نیز کوچک کرد
اینگونه شد که آلیس اندازه آن جهان تصنعی شد و خانه را نیز از یاد برد.
- M.M.M
« و در نهایت... »
در زمینِ بازیِ همهمهها و در فریاد شلوغیها ، آدمها به واسطه ذهنیتهایشان نقش میگیرند و در این حادثهها ، به رفتاری جامه عمل میپوشانند
طوفانها که میروند
همهمهها که تمام میشوند
عدهای تازه میفهمند که چه کردند
عدهای تازه بیدار میشوند و میتوانند مفهوم پشت شعارها و فلسفه حادثهها را درک کنند
زمان حادثهها را رام میکند
و آدمهای کور را بینا
و جادهی تاریک را روشن
و در نهایت زمان حقیقت را میگوید
حتی اگر تمامِ جهان آن را کتمان کنند.
- M.M.M
هنگامی که در حل مکعب روبیک به مشکل خورده بودم
پاسخ بسیاری از سوالاتم را پیدا کردم
مشکل من این بود که چندین مهره را در اولویت قرار داده بودم
پس هر حرکت من و هر تصمیم من ، مهرههای زیادی را مغلوب میساخت
این حرکتها و تصمیمها ناگزیر بود
اما من نمیتوانستم حرکت کنم
چون نمیخواستم جای مهرهها و رنگها تحت تاثیر حرکت و اولویت من مغلوب شود
فکر کردم شاید زندگی هم همینطور باشد
شاید اشتباه من از اول این بود که تاب تحمل جا به جایی رنگها را نداشتم
پس فقط یک حرکت و یک تصمیم را اولویت قرار نمیدادم
من همهچیز را در اولویت میخواستم
و خودم زیر بار این همه اولویت شکسته و خم میشدم
درحالی که وقتی یک حرکت اولویت باشد تغییر رنگها و جا به جایی آنها از جای قبلی خود ، ناگزیر است.
- M.M.M
امشب به چراغ های مبهمی مینگرم که در خیابان صف کشیدهاند
آدمهایی که هرکدام مقصد نامعلومی را پی گرفتهاند
و بارانی که بی توجه به آدمها و دغدغههایشان زمین را از رحمت الهی سرشار میکند
امشب جور دیگری احساس غربت میکنم
یک نوع غربت ناشی از در دل جمعیت بودن
یک نوع تنهایی آن هم در عین حال که جسماً تنها نیستی و آدمها دور و بَرَت را احاطه کردهاند
قلبم از فرط ترس و تردید به زبان خودش فریاد میکشد
و آسمان نگاهی از روی ترحم به این موجوداتِ درگیرِ روی زمین میاندازد
امشب همهی آنچه در هستی به تلاطم افتاده بود من را واداشت برای غریبهای به نام تو نامهای بنویسم و او را نسبت به گمشدگیِ مبهمی هشدار دهم
گمشدنی از جنس عادات روزمره
از جنس زندانیِ لحظات تکراری شدن
و فراموش کردن آنکه اینجا خانه نیست
م.م.م
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس میکنی در کلمات بگنجانی چه میکنی غریبهی عزیز؟
گاهی هرچقدر تلاش میکنی باز هم با دیوارهایی مواجه میشوی که عبور از آنها ناممکن به نظر میرسد
م.م.م
تجمع روح واژهها
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس میکنی در کلمات بگنجانی چه میکنی غریبهی
زمانی که حس میکنی کلمات فلج شده و معانی از کار افتادهاند
غریبهای دیگر شرح حالت را در مقدمهای کوتاه بیان میکند.
روزی دختربچهای بود که دست در دست کسی از میان جنگلها عبور میکرد
دختربچه نمیدانست که آن «کس» دقیقا چه کسی است
چه نامی دارد و اهل کجای این دنیاست
فقط میدانست کنارش حس امنیت دارد
حسی قویتر از امنیت نوزاد در آغوش مادر
این حس امنیت با کمی عشق و ابهام آمیخته بود
عشقی قویتر از عشق مادر به فرزند
و ابهامی به عمق اقیانوس آرام
آن دو دست در دست هم به شهر رسیدند
هرچه جلوتر رفتند جمعیت شهر به تدریج افزایش یافت
دختربچه کنجکاوانه محو آدمها شد
در نهایت به خودش آمد و دید با انبوهی از آدمها احاطه شده
و دستی را که تا لحظاتی پیش با امنیت خاطر گرفته بود رها کرده
هرچه خواست صدایش بزند اسمش را نمیدانست
هرچه خواست در پیاش بگردد چهرهاش را نمیشناخت
پس فقط روزها دست آدمها را یک به یک میگرفت شاید دست کسی حس آشنایی داشته باشد
و شبها هنگامی که آدمها پراکنده میشدند
فریاد میزد و اسماء را یکی یکی صدا میزد تا شاید اسمش را در میان اینهمه صدا زده باشد.
_M.M.M
تمام تلاشم را کردم که در این جهان مجهول، معلوم بمانم
خود را به در و دیوار زدم تا در این زمین بیثبات ؛ ثابت باشم
نمیخواستم هیچ محرک بیرونی روی من اثر بگذارد
چون خودم را دوست داشتم
و نمیخواستم مثل تمام آنهایی که روزی دوستشان داشتم تغییر کنم
«تغییر کردن» هشتمین گناه کبیرهی انجیل من بود
امروز اندکی سر و صداهای دنیا خاموش شد و من [ اجباراً ] به گذشته سفر کردم
این بار دنبال دیگرانی که در گذشته رهایشان کردم، نبودم.
بلکه دنبال خودی رفتم که معنایش را در زمان حال از دست داده بود
مانند یکسری از افعال ماضی که مضارعشان بیمعناست و استعمال نمیشود
هنگامهای که از جبر سکوت به درون خود رفتم با کسی مواجه شدم که من نبود
آنهای دیگری که جای من در زمان دیگری زندگی میکردند ابدا من نبودند
من نه به عنوان یک شعار بلکه به عنوان یک حقیقت بدیهی عملاً یک نفر دیگر هستم که این جسم برای مدت زمانی در اختیار من قرار گرفته و من نسبت به آن مسئولم
امروز دانستم که مادهی مرکب نه به خاطر عوامل بیرونی بلکه از درون خودش شروع به تغییر میکند
هر لحظه خودش را میکشد و از درون دوباره متولد میشود
هر لحظه عدم میشود و دوباره از حق تعالی وجود میگیرد
آن من گذشته معدوم شده و من اکنون به وجود رسیده است
و هر کدام از این منها نسبت به این خط زمانی به نوعی مسئول است و باید در دادگاه الهی پاسخگو باشد...
M.M.M
چه خوب که آنهایی که دوستشان داریم زیر سقف یک آسمان، با ما زندگی میکنند
و چه خوب که خدای آنها و خدای ما، یک خدای مشترک است
پس اگر قلبم از فرط دلتنگی به درد آمد به سقف بالای سرشان نگاه میکنم و اینگونه ، گویا خودشان را به تماشا نشستهام
و اگر دنیا کمی برایشان سخت شد به خدایشان دعا میکنم تا نگاهشان دارد
و کمکی به آنها دهد تا زخمی بر قلبهایشان مهمان نشود.
M.M.M
هدایت شده از طبقهی وسط
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمیتوانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی.
هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایستهی توجه است و فردا دیگر نه.
تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم.
همهی معانی چند دقیقهی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید میکند و مجبورشان میکند تن به حقارت بدهند.
از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکههایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بیشعوری، جملات شوپنهاور، بریدههایی از عشق ابدی ...
«عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی میکند.
آدمِ این جهان چطور میتواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور میتواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟