eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی٭
15 دنبال‌کننده
83 عکس
55 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
عه راستی عیدتون مبارککک😭☝️🏻🎀
به این ظاهر و گوگولی و مهربون نرو. فقط اطرافیانم میدونن چه کابوسیم که اگه عصبانی بشم کل ساختمونو به آتیش میکشم.
ضعف اعصابcore:
نچ‌نچ‌نچ. خیلی زشته. خودتو درمان کن زن
هدایت شده از خونـه درختے
روز اول مهمونی✨
خـــورشید لــآجوردی٭
روز اول مهمونی✨ #دورهمی
بافندهٔ‌خون و ریسندهٔ‌سعادت آن شب چیزی درونش دفن شد. شاید مرده بود. و شاید فقط به خواب رفته بود تا همه‌چیز را به باد فراموشی بسپارد. طوفان آشفته‌ی احساساتشان نمایشی از ناکامی‌ها در سالن به‌جای نهاده بود. نوشیدنی‌های سرخ‌فام بر گونه‌های گلبرگ‌های معصوم و لطیف رز‌های نقره‌نشان بوسه می‌نهادند و آنها را غرق در خون میکردند. کریستال‌ها مانند الماس‌های تابنده از آغوش هم جدا میشدند و روی زمین جست میزدند. هوا بوی خون میداد. شاید هم رویایی چاقو خورده. پسرک بر کف زمین ناله‌سر میداد و اشک‌هایش مانند مروارید‌های صیقل خورده از اقیانوس اطلس‌نگون چشمانش سرازیر بود. دستان لرزانش را به سینه میفشرد و انگار ناامیدی و مرگ دست در دست هم در پس چشمانش میرقصیدند. دیدش تار شد. انگار سالن و آشفتگی اطرافش در هم حل شدند و مشتی بر ذهن نابه‌سامانش کوبیدند. درمیان رشته‌های تاریکی که تئاتری متروک میان شیشه‌های دیدگانش اجرا می‌کردند نوری درخشید و سوی نگاهش را کور کرد. دخترکی... نه. شاید هم الهه‌ای از میان تلألو ستارگان گیتی روبرویش قامت صاف کرده بود. جامه‌ای از حریر خاک‌مرده‌ی ستارگان برتن داشت که انگار با فروغ فریبنده و کم‌سوی ماه آراسته گشته بود. موهایش به نقره‌های جواهر‌نشان طعنه میزدند و با نجوای باد میرقصیدند و دو گوی دیدگانش کهکشانی از عشق و امید بودند. لبخندش به درخشندگی پرتو‌های مهتاب بود. انگار داشتی لبخند یک خورشید کم‌فروغ را تماشا میکردی. چشمانش در حدقه گشاد شد و به دنبال هر جز الهه‌گونه ی دخترک دوید. لب های ترک خورده اش به زمزمه‌ای باز شدند:«تو...» «من چی‌ام؟ یه دخترک معمولی و تنها که داره دنبال چیزی اینجا میگرده؟» اخمی کمرنگ میان ابروهای مردجوان نشست:«قطعا نیستی.» چهره ی دخترک تغییری نکرد. حتی لبخند پررنگ تر شد. انگار پروردگار روشنایی آن را روی لبانش نقاشی کرده بود. نگاه مرد روی ذره های درخشان شناور در هوای سالن ثابت ماند و به سالن پریشان و بی‌ثبات نگاهی افکند. از چشمان بی‌روح مرد شک جاری شد. «دنبال چیزی میگردی؟ تو خودت باعث این وضع شدی!» با انگشتان لرزانش به اطرافش اشاره کرد:«تو بهترین شب زندگیم رو ازم گرفتی! ببین چیکار کردی؟!» سایه‌ای بر صورت الهه‌ی‌کوچک نشست:«چی باعث میشه فکر کنی کار من بوده؟» قلب مردجوان در حصار سینه‌اش به تپش افتاد. مردی که قرار بود کوهی باشد از صلابت برای ملکه‌ی زندگی‌اش. ملکه‌ای که حال رویایی بیش نبود. صدایش گرفت. انگار سیلی از زنجیر مانند افعی دور گلویش پیچیده باشند:«تو از قدرتت سو استفاده کردی! خودم دیدم! هیچکس جز تو نمیتونه اونارو سوزونده باشه!» دخترک کمی جلوتر آمد. شیشه‌های خرد شده زیر پاهایش ناله سر دادند. صدایش آرام و مخوف بود. انگار که داشت ابریشمی را با چاقوی کلماتش میبُرید:«پس این یعنی... نور هم میتونه یه هیولا باشه؟» صدای خنده ی شومش دیوارها را به لرزه درآورد. مرد گمان کرد از طنین صدایش حتی آجر‌های ستون سالن را به ترس واداشته. نجوای الهه‌نور گوشش را پر کرد:«آره لئو. جنایت میتونه زیبا باشه. نمیبینی؟ میتونه خنده‌هارو به اشک بدل کنه. مثل همون بلایی که سر ملکه ی عزیزت اومد» از صدایش زهر میچکید و مانند خنجری در قلب داماد دل‌زده را به خاک و خون میکشید. شاید حق با او بود. نور میتواند زیبا باشد و درعین حال منحوس. و شاید سایه‌ها پناهگاه بهتری برای نور های خالص بود. مانند نور درون چشمان پسرکی که تازه داشت طعم مرد شدن را میچشید. نور سرنوشت مانند طوفانی از کابوس ها نه تنها شمع چشمانش، بلکه شمع وجودش را خاموش ساخت و ستاره ی حیاتش را از او ربود. سرنوشت. الهه‌ای جفاپیشه و سنگدل که نور را تحت سلطه ی خویش درآورده بود و با آن می‌تاخت. با مرکب روشنایی میتاخت و با اختر سرنوشت خوشبختی ها را به قتل میرساند و امید را به دست زنجیر نامرادی می‌سپرد. و شاید. شاید. شاید. فقط شاید‌ها غنیمت هایی بودند که از این راهزنی بی‌رحمانه برای قلب‌های سوخته و از دست رفته باقی میماندند. مانند قلب پر از ضیا و زندگی مردجوان سیاهپوش در رخت دامادی که حال تپشی ندارد.
https://eitaa.com/satsojen/8319 عرررررپیمستصخسکشنسانسمس🌟🎀*وی از شدت تشنج اکلیلی در دسترس نمیباشد. لطفا شکیبا باشید تا برگردد* وای مایه افتخاره پادشاه از نوشته آدم تعریف کنههه😭😭😭خیلی وجودم اکلیلی شددد موچکرمممم🤏🏻🎀🛐✨💗😭 وای. چی شنیدم الان؟ نبینم دیگه اینجوری به خودت بگی که قیامت به پا میکن_😦☝️🏻 منظورت چیهههه من دارم رمانتو میخونم و عملا برا پارت بعدی بال بال میزنمممم ینی چیییی مگه میشه قلم پادشاه هم بد باشهههه قلم به این خوبییی آدم میخونه فیض میبرهههه عملا من رمانتو یه کتاب حساب میکنم😭☝️🏻😺🌀✨🎀💗
https://eitaa.com/satsojen/8325 بذار اکلیل بارونت کنممم خب🤏🏻😭 واااایاییییی بابا وجودم سراسر خشنودی گشتتتت چشای خوشگلت خوشگل میبینهههه ☝️🏻🌟🎀 آرهههه فن پروپا قرص داستانتممم👀🛐☝️🏻 خدانکنههه😔😭🎀
https://eitaa.com/satsojen/8328 عررررررنازمنگولیییمصمییتخیید🤏🏻😭🎀
چرا هرسال که شروع میشه ثابت میکنه افتضاح تر از پارساله؟ چه طلسمیه