و او ماند و زمستان.
زمستانی که نه درختان را میشناخت، نه بهار را به خاطر میآورد و نه برای قلبهای شکستهاش ارزشی قائل بود.
دانههای برف آرامآرام روی موهای دخترک مینشستند. یکی روی پیشانیاش، دیگری بر مژههایش و چندتایی بر لبانی که دیگر توان زمزمهی هیچ آرزویی را نداشتند. برف، بیآنکه بداند چه چیزی را میپوشاند، آرامگاه کوچکی از سپیدی پیرامونش میساخت. گویی میخواست تمام نشانههای اندوه را از چهرهی جهان پاک کند. گویی اگر به اندازهی کافی میبارید، اگر آنقدر میبارید تا هیچ ردپایی باقی نماند، میتوانست وانمود کند که هرگز اتفاقی نیفتاده است.
اما سپیدی، همیشه نشانهی پاکیست؟
برف، با تمام لطافت و زیباییاش، نمیتواند پوششی باشد بر زخمهایی که هیچکس جرئت نگاه کردن به آنها را ندارد؟شاید نه.
شاید بعضی سکوتها، فریادهایی هستند که آنقدر دیر شنیده شدهاند که دیگر کسی برای پاسخ دادن به آنها باقی نمانده است.
در همان لحظه، باد شدت گرفت. شاخههای نازک درختان به هم کوبیده شدند و برف، چونان پردهای از خاکستر سفید، دید جهان را تیره ساخت. پیکر کوچک برفی اندکی لرزید. دانهای از برف از روی شانهاش لغزید و به زمین افتاد. لبخندش هنوز بر چهرهاش بود، اما چیزی در آن تغییر کرده بود؛ چیزی که شاید تنها چشمهای یک مرده میتوانستند ببینند.
اندوه.
نه اندوه از آنچه در برابرش افتاده بود، بلکه اندوه از آنچه در انتظار خودش بود.
زیرا او نیز میدانست.
میدانست که خورشید، هرقدر هم که از طلوع خویش اطمینان داشته باشد، سرانجام روزی به او خواهد رسید. میدانست که با نخستین نوازش بهار، پیکر برفیاش از هم خواهد گسست و آن دستهای کوچک، آن چشمان بسته و آن لبخند محو، همگی به مشتی آب بدل خواهند شد. میدانست که هیچچیز در این جهان برای همیشه باقی نمیماند؛ نه شکوه قصرها، نه غرور پادشاهان، نه عشقهای قسمخورده و نه حتی اندوههایی که آدمی گمان میکند تا ابد در سینهاش خواهند ماند.
بااینهمه، لبخند میزد.
شاید به این دلیل که هنوز فرصت داشت. فرصت داشت تا پیش از آنکه به دست آفتاب سپرده شود، در برابر طوفان بایستد. فرصت داشت تا در شبی که تمام جهان به خواب مرگ فرورفته بود، نشانی از زندگی باشد. فرصت داشت تا به دخترک افتاده بر زمین نگاه کند و بیآنکه او را بشناسد، برایش سوگواری کند. و شاید، فقط شاید، همین کافی بود. شاید زندگی هیچگاه به معنای جاودانه ماندن نبوده است. شاید زندگی، همان لحظهی کوتاهیست که پیش از نابودی، چیزی را در جهان تغییر میدهی؛ همان لبخندی که بر چهرهی اندوهگینی مینشانی، همان دستی که پیش از افتادن به سویش دراز میکنی و همان خاطرهای که پس از رفتنت، چونان ستارهای کوچک در آسمان تاریک دیگری باقی میماند.
باد دوباره وزید. پیکر دخترک بیش از پیش زیر برف مدفون گشت و جهان، بیاعتنا به فقدان او، به باریدن ادامه داد. هیچ ناقوسی برای رفتنش به صدا درنیامد. هیچ گلی بر مزارش ننشست. هیچکس نامش را در میان زوزههای باد فریاد نزد.
تنها یک آدمبرفی باقی مانده بود که هنوز لبخند میزد.
و شاید، در تمام آن شب طولانی، همین لبخند کوچک بود که نمیگذاشت جهان بهکلی از حرکت بازبماند.
صبح، دیرهنگام از راه رسید.
خورشید، خسته و کمفروغ، از پشت ابرهای سنگین سرک کشید. پرتوهای طلاییاش بر دشت سفیدپوش لغزیدند و دانههای برف را به هزاران الماس کوچک بدل کردند. باد آرام گرفته بود. درختان دیگر ناله نمیکردند و آسمان، پس از آن همه گریستن، چهرهی خاموشش را به نمایش گذاشته بود.
اما بهار هنوز دور بود.
دخترک همچنان بر زمین افتاده بود و آدمبرفی همچنان لبخند میزد.
انگار هیچچیز تغییر نکرده بود.
انگار زمان، برای لحظهای کوتاه، از حرکت بازمانده و جهان را در قاب نقاشی غمگینی زندانی کرده بود که هیچ دستی توان تغییر دادنش را نداشت.
اما اگر کسی اندکی دقیقتر نگاه میکرد، میتوانست قطرهای کوچک را روی گونهی آدمبرفی ببیند.
قطرهای شفاف، که از کنار لبخندش گذشته و در میان برفها گم شده بود.
شاید اشک بود.
شاید هم نخستین نشانهی مرگ.
و شاید، در جهانی که حتی آسمان نیز میان گریستن و باریدن تفاوتی قائل نمیشد، هیچ اهمیتی نداشت که کدامیک بود.
زیرا سرانجام، تمام زمستانها به پایان میرسند. تمام برفها آب میشوند. تمام ردپاها از میان میروند. و تمام آنهایی که روزی در برابر طوفان ایستاده بودند، دیر یا زود به خاطرهای محو در ذهن جهان بدل میشوند.
اما بعضی لبخندها حتی پس از ذوب شدن برفها نیز باقی میمانند. نه بر چهرهی آنهایی که لبخند زدهاند، بلکه در قلب کسانی که روزی، در سردترین شب زندگیشان، به آنها نگاه کردهاند و برای نخستین بار فهمیدهاند که گاهی میتوان در آستانهی نابودی نیز زیبا بود.
و شاید، تمام راز زندگی همین باشد.
اینکه حتی اگر سرنوشت، آخرین رشتهی امید را از میان انگشتانت بیرون بکشد، حتی اگر زمستان تمام باغهای وجودت را به خاکستر سپیدی بدل سازد و حتی اگر هیچ بهاری در انتظار تو نباشد، باز هم میتوانی لبخند بزنی.
نه از سر خوشبختی. نه از سر رضایت.
بلکه تنها برای آنکه به جهان ثابت کنی هنوز مرگ بر فروغ چشمانت سایه نینداخته.
آن شب، در میان برفهایی که بیوقفه از آسمان فرو میریختند، دخترک آخرین نفسهای امیدش را به لبخند آدمبرفی سپرد. لبخند او، تنها چیزی بود که از این زمستان به یادگار ماند.
شاید بهار، پیش از آنکه از راه برسد، باید یاد میگرفت چگونه برای مردگان گریه کند.
#ریونا
#روزدوم
هدایت شده از سهشنبهها یکجور دیگریاند.
Only چای و خرما can fix me.