𝓢𝓾𝓷𝓻𝓲𝓼𝓮
ژاندارک، دوشیزهی اورلئان، حکایتی است از ارادهای پولادین که در کالبد دختری روستایی، تاریخ سرزمینی کهن را دگرگون کرد.
او نه در تالارهای قدرت زاده شد و نه با سلاحهای کهن خوی گرفت؛ اما در دوران سیاهی و تفرقه که فرانسه زیر چکمههای دشمنان تاب میآورد، زمزمهی الهاماتی آسمانی را در گوش جانش شنید. ژاندارک، با ایمانی که کوهها را جابهجا میکرد، زره بر تن کرد و پرچم پیروزی را به دست گرفت.
او تجسمِ نوری بود که در تاریکترین لحظاتِ تاریخ فرانسه درخشید. رهبریاش نه از سرِ آزمندی برای تخت و تاج، که از سرِ عشقی بیپایان به سرزمینش بود. با حضور او در میدانهای نبرد، سربازانی که امید باخته بودند، دوباره برخاستند و غبار ناامیدی را از چهره زدودند.
سرانجام، همو که برای آزادیِ میهن کمر بسته بود، گرفتارِ نیرنگِ دشمنان شد و در شعلههای آتش، به آسمان عروج کرد. مرگِ او پایانِ کارش نبود، بلکه آغازِ جاودانگیاش شد؛ چرا که یادِ او در قلبهای آزادگان، همچون شعلهای که هرگز خاموش نمیشود، باقی ماند.
ژاندارک نمادی است از این حقیقت که گاهی، یک روحِ بزرگ، حتی در قامتِ دختری جوان، میتواند سرنوشتِ ملتها را به دست گیرد و نامِ خود را در دیوانِ قهرمانان تاریخ، تا ابد ثبت کند.