گاهی دلم میخواهد زمان را در یکی از همین عصرهای معمولی جا بگذارم وقتی آسمان هنوز چیزی از غروب در خودش دارد، پنجرهها بوی خاطره میدهند و جهان، برای چند لحظه هم که شده، از دویدن دست میکشد. شاید خوشبختی همین باشد داشتن لحظهای که دلت نمیخواهد هیچوقت به خاطره تبدیل شود.
عجیب ترین نوع دلتنگی، دلتنگی برای روزهاییست که هنوز نیامدهاند. برای روز هایی که قرار بود قشنگ تر باشند، برای آدمی که قرار بود بشوی، برای زندگیای که خیال میکردی یک روز بالاخره شبیه رویاهایت می شود.
گاهی یک بغض بینام، تمام وجودت را میگیرد. نه میدانی از کجا آمده، نه میدانی برای چیست. فقط دلت میخواهد برای لحظهای از این همه احساس فاصله بگیری، از تمام چیز هایی که نمیتوانی توضیحشان بدهی. از این دل خسته که انگار چیزی را گم کرده بیآنکه بداند چه چیزی را.
دلم میخواهد گریه کنم آنقدر که تمام بغضهای مانده در گلویم راهشان را پیدا کنند، که تمام خستگی این روزها از چشمهایم جاری شود. دلم میخواهد برای تمام چیزهایی که از دست دادم، برای حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند، برای دلتنگیهایی که در سکوت گذشتند و برای خودم گریه کنم،برای قلبی که اینهمه درد را در خودش جا داد و باز هم تظاهر کرد که چیزی نشده است. کاش میشد یکبار،بیآنکه مجبور باشم خودم را جمعوجور کنم، فرو بریزم و بگذارم اشکهایم به جای تمام حرفهایی که نتوانستم بزنم، حرف بزنند.