گاهی یک بغض بینام، تمام وجودت را میگیرد. نه میدانی از کجا آمده، نه میدانی برای چیست. فقط دلت میخواهد برای لحظهای از این همه احساس فاصله بگیری، از تمام چیز هایی که نمیتوانی توضیحشان بدهی. از این دل خسته که انگار چیزی را گم کرده بیآنکه بداند چه چیزی را.
دلم میخواهد گریه کنم آنقدر که تمام بغضهای مانده در گلویم راهشان را پیدا کنند، که تمام خستگی این روزها از چشمهایم جاری شود. دلم میخواهد برای تمام چیزهایی که از دست دادم، برای حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند، برای دلتنگیهایی که در سکوت گذشتند و برای خودم گریه کنم،برای قلبی که اینهمه درد را در خودش جا داد و باز هم تظاهر کرد که چیزی نشده است. کاش میشد یکبار،بیآنکه مجبور باشم خودم را جمعوجور کنم، فرو بریزم و بگذارم اشکهایم به جای تمام حرفهایی که نتوانستم بزنم، حرف بزنند.