آدمای دور و برم ترسوان. ریسک نمیکنن. خواستههای دور از انتظاری ندارن و نمیخوان با یه چمدون و یه بلیط یه طرفه به دست سوار آخرین قطار بشن.
یادتونه قرار بود تاریخ بخونم و بعدش برم کتاب خونه تست بزنم؟ شیش و نیم یهو از خواب پاشدم دیدم ریدم و هیچ کاری نکردم
وقتی خواستیم کلا از این شهر بریم من با این همه گربه ای که به خودم عادتشون دادم چیکار کنم؟))))))))) فکر کردن بهش عذابم میده
چجوری با یه عالمه آدم وحشی که فقط بلدن اینارو بزنن تنهاشون بزارم؟