امروز بدبختم نه تنها باید کل کتاب زمینو بخونم بلکه باید ساک و چمدون و وسایلای سفر هم جمع کنم و دوش و مرتب کردن و..
همیشه دلم میخواست توی آسمون ستارهی دنبالهدار ببینم تا بتونم آرزومو بهش بگم، دیشب چشمم به یکیشون خورد، انقدر حضور پررنگی داشت که تموم شیشهها رو لرزوند، گمون نکنم بتونه آرزومو برآورده کنه، بیشتر شبیه به یک کابوس بود.