گاهی نمیدونم از قدرتمه که میتونم از پس خیلی چیزها بربیام یا اینکه مجبورم از پس اون چیزها بربیام. هرچی که هست، میدونم باید ادامه بدم؛ حتی اگر ندونم آخر مسیر به کجا میرسم و چی ازم باقی میمونه.
آسون نخواهد بود، ولی خب، اگه هدفی برای جنگیدن نداشته باشیم، شانسی هم برای پیروزی نداریم.
and sometimes i have kept my feelings to myself because i could find no language to describe them in.
گاهی اوقات من فقط خسته ام.
نه دردی دارم و نه درمانی فقط نیاز دارم استراحت کنم، دور از مردم باشم یک جای ساکت باشم بخوابم و بخوابم و بخوابم تا انرژی کافی ای که لازم دارم بدست بیارم.
قهوه عزیزم،عاشقتم!
عاشق تضاد رنگ شیر و قهوهام که به حالت ابر و باد در هم گره خوردن و هارمونی رنگها رو ایجاد میکنن.
عاشق رنگ پس از ترکیبم که یه قهوهای روشن ملایم دوست داشتنیه که به روحم آرامش میبخشه.
اون طعم تلخ ملایم و دوست داشتنی که روحم رو آروم نوازش میکنه.
هر طوری که باشی عاشقتم. سرد،گرم،تلخ،شیرین. با هر چیزی که ترکیب بشی خوبی.
قهوه بهترین و پرضررترین اتفاق بشریت.