روزی نور را خواهیم دید و لبخند میزنیم به روزهایی که فکر میکردیم هرگز تمام نمیشوند.
میتونم بگم یه جورهایی به نشونهها باور دارم؛ نه اینکه بخوام همه چیز رو طبق نشونهها پیش ببرم، اما بعضی وقتها طوری میشه که نمیتونم نادیدهشون بگیرم.
چی برای ما باقی مونده جز یه ذره امید که اون هم هی دائم دوزش کم و زیاد میشه؟ جز یه نخ پوسیده که بهش چنگ میزنیم و هر روز، نازکتر از قبل میشه؟