بلاخره خونه. دلم به شدت برای اتاق و تختم تنگ شده بود. تموم گلا یه عالمه رشد کردن و جوونه جدید زدن))))و خوشحال کننده تر از همه الان منگول خانومو با ۴ تا بچه ی فسقلی دیدم. وقتی میخواستیم بریم فقط یه منگول تپل مپل بود. 🐈🪴🌟“
(مطمعنم روزای سخت و کسل کننده ای تو راهه.)
بعضی روزها هیچ میلو رغبتی برای انجام کارها و پیش بردن زندگی ندارم. دلم میخواد ساعتها و دقیقهها رو به بطالت بگذرونم، بیخبر از اتفاقات، بیخبر از فرداهای شکل امروز در پس استخونهام پنهون بمونم. بعضی روزها به سختی خودمو روی زمین میکشم چون زندگی ادامه داره، چه بخوام ازش استفاده کنم، چه بخوام کنارش بذارم.