روانشناسی✨رشدشخصیت🔹هادیقربانی
. یه جمله در مورد این تصویر بگو و به قید قرعه ازم هدیه بگیر 🌺😊 @mirhaadi
خب ، خییییلی ممنونم از دوستانی که مشارکت کردن 😊🌺👌
.
#روانشناسی
توانایی زندگی در لحظه اکنون و داشتن رضایت خاطر در لحظه ی حال را بسیاری از مردم ندارند.
وقتی در حال خوردن سوپ هستید،به دسر فکر نکنید.
وقتی در حال خواندن کتاب هستید،دقت کنید،ببینید افکار شما کجا هستند.
هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن به خانه چه کارهایی باید انجام شود،در همان مسافرت باشید.
اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود.
" همه دارایی شما لحظه #حال است. "
👤#وین_دایر
.
♾@Supermind
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
زندگی همیشه در لحظه حال جریان دارد. وقتی در لحظه حاضر میمانیم، میتوانیم زیبایی های کوچک را ببینیم، به خودمان گوش دهیم و از اضطراب آینده و پشیمانی های گذشته رها شویم. بودن در حال به ما این امکان را میدهد که با خودمان و اطرافیان ارتباط عمیق تری بر قرار کنیم و هر لحظه را به طور کامل زندگی کنیم.
#زمان_حال
#حال
#گذشته
#آینده
#ارتباط_موثر
#لحظه_حال
♾@Supermind
خب پایان #چالش_چند_لحظه_تفکر رو اعلام میکنم
هدف این بود که کمی فکر کنید و دست به قلم بشید
🌺
از دوستان عزیز و محترمی که در چالش شرکت کردند ممنونم 😊👏
.
#پیام_رضایت
مشاوره و ثبت نام کوچینگ تحصیلی و زندگی 👇
@mirhaadi
پارت ۱: روزی که همهچیز به هم ریخت 😨
📚 اتاق علی انگار صحنهی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگههای مچالهشده 📝، خودکارهای بیسرپوش ✏️ و کتابهای بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباسهای چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشهی دیگه، ظرفهای خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون میداد که علی مدتهاست هیچ برنامهی درستی برای زندگیش نداره.
📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژهی انشا!» 😳
علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦♂️
همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علیجان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم میشی!" 😱
🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد...
📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت:
"بابات فردا صبح میخواد پروژهت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵💫
🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔
علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم میزد 🌳🚶♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کولهپشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت میکرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای علی زل زد:
👀 "پروژهی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ میدونی چرا؟ چون میخوای از اول همهچیز بینقص باشه... اما هیچچیزی از همون اول کامل نبوده!"
علی چپچپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟"
مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمالکاری مبارزه کنم!" 💪
📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت:
"بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳
🌱