eitaa logo
روانشناسی✨رشد‌شخصیت🔹هادی‌قربانی
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
925 ویدیو
92 فایل
🎯 هادی قربانی | روان‌شناس و کوچ تحصیلی🌱 کمکت می‌کنم در تحصیل و زندگی نسخه بهتری از خودت بسازی! خدمات: ✅ مشاوره و برنامه‌ریزی زندگی و تحصیل ✅ آموزش مهارت‌های حوزه ی رشد فردی ✅ روان‌شناسی کاربردی 📜 رزومه: @Resume_HadiGhorbani 📩 ارتباط: @Mirhaadi
مشاهده در ایتا
دانلود
. توانایی زندگی در لحظه اکنون و داشتن رضایت خاطر در لحظه ی حال را بسیاری از مردم ندارند. وقتی در حال خوردن سوپ هستید،به دسر فکر نکنید. وقتی در حال خواندن کتاب هستید،دقت کنید،ببینید افکار شما کجا هستند. هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن به خانه چه کارهایی باید انجام شود،در همان مسافرت باشید. اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود. " همه دارایی شما لحظه است. " 👤 . ♾@Supermind
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. زندگی همیشه در لحظه حال جریان دارد. وقتی در لحظه حاضر میمانیم، میتوانیم زیبایی های کوچک را ببینیم، به خودمان گوش دهیم و از اضطراب آینده و پشیمانی های گذشته رها شویم. بودن در حال به ما این امکان را میدهد که با خودمان و اطرافیان ارتباط عمیق تری بر قرار کنیم و هر لحظه را به طور کامل زندگی کنیم. @Supermind
خب پایان رو اعلام میکنم هدف این بود که کمی فکر کنید و دست به قلم بشید
🌺 از دوستان عزیز و محترمی که در چالش شرکت کردند ممنونم 😊👏 .
. به زودی نتیجه ی قرعه کشی رو اعلام میکنم 👌😉
مشاوره و ثبت نام کوچینگ تحصیلی و زندگی 👇 @mirhaadi
. داستانِ علی و ساعت شنی ❇️ داستانی در مورد مرض اهمال کاری و تنبلی و یه راهکار برای شروع مبارزه با این درد 😁 .
پارت ۱: روزی که همه‌چیز به هم ریخت 😨 📚 اتاق علی انگار صحنه‌ی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگه‌های مچاله‌شده 📝، خودکارهای بی‌سرپوش ✏️ و کتاب‌های بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباس‌های چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشه‌ی دیگه، ظرف‌های خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون می‌داد که علی مدت‌هاست هیچ برنامه‌ی درستی برای زندگیش نداره. 📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژه‌ی انشا!» 😳 علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦‍♂️ همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علی‌جان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم می‌شی!" 😱 🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد... 📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت: "بابات فردا صبح می‌خواد پروژه‌ت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵‍💫 🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔 علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم می‌زد 🌳🚶‍♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کوله‌پشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت می‌کرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشم‌های علی زل زد: 👀 "پروژه‌ی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ می‌دونی چرا؟ چون می‌خوای از اول همه‌چیز بی‌نقص باشه... اما هیچ‌چیزی از همون اول کامل نبوده!" علی چپ‌چپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟" مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمال‌کاری مبارزه کنم!" 💪 📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت: "بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳ 🌱
پارت ۳: دو دقیقه‌ی عجیب ⏳ 📝 علی با شک و تردید دفترش رو باز کرد. میرهادی ساعتش رو گرفت و گفت: "دو دقیقه وقت داری... هرچی می‌خوای بنویس، مهم نیست چقدر ساده باشه!" ✍️ علی شروع کرد: "خورشید... انرژی... چطور توضیح بدم؟" 🤯 مغزش قفل کرده بود. میرهادی با آرامش پرسید: "اگه بخوای اینو به یه بچه‌ی کوچیک بگی، چطور توضیحش میدی؟" 👶 💡 علی لحظه‌ای فکر کرد و گفت: "خورشید یه توپ آتشینه که زمین رو گرم می‌کنه..." 📖 صفحه‌ی دفترش پر شد از جملات ساده! 🎉 میرهادی لبخند زد: 😊 "همینه! اول باید یه چیز ساده داشته باشی، بعدش کم‌کم بهترش کنی!" 📌 صدای پدر از پشت پنجره: "علی! پروژه رو بیار ببینم چطور پیش رفته!" 😨 🌱
- پارت ۴: فاجعه‌ی شب 🌙 👨‍👦‍👦 پدر پروژه رو نگاه کرد و با اخم گفت: "این چیه پسرم؟ هنوز که کامل نیست!" 😡 💔 علی حس کرد دلش فرو ریخت. در اتاقش رو بست، سرش رو گذاشت روی بالش و چشم‌هاشو بست. 📲 موبایلش ویبره خورد. "شکست خوردن اشکالی نداره... مهم اینه که دوباره بلند بشی! فردا کتابخونه منتظرم!" 📌 پروژه‌ی ناتمام روی میز، سایه‌ی پدر روی دیوار... 🌑 🌱