Supernova 🇮🇷
امروز تولد ریحانه سادات هستش... تولدت تو آسمونا مبارک🥺💔
خیلی عجیبه
روز اول مدرسه روی زمین نشسته بودیم و ملت داشتن راجع به اینکه چطوری قبول شدن حرف میزدن. نمیدونم چه دلیلی داره که چهرهش توی اون لحظه ی رندوم توی ذهنم موند. به هر حال یک سال هم از همون لحظه ی رندوم نگذشت که رفت.
حقیقتا من جزو اون دسته ادمایی نبودم که خیلی باهام حال کنه. یو نو؟ چون من همیشه یکم با خودم سر لجم. شایدم اشتباه میکنم. به هر حال
سر حلقه ی اونگ گفتن برای اینکه یک دست باشیم چادر هاشون رو دربیارن. سر همین قضیه شرکت نکرد:)
دوست خودم رفت با مدیر صحبت کرد و با چادر شرکت کرد. یه گلابی اومد سر همین بهش تشر زد. یادمه سر گلابی داد کشیدم که درشو بذاره. فکر کنم اولین بار بود که همکلاسیام صدامو شنید-. و خب بله من بین این ریحانه های بهشتی یک مقدار... چیز تر بودم. میدونید؟ چیز
و این بشر توی مدرسه ی ما بود! بین ما بود! چی شد؟ هیچی ازش نموند. و چی؟ هنوز همکلاسی بی پدر من برمیگیرده میگه قراره اسرائیل ازادمون کنه