مرا میخواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا میخواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه خویش
مرا میخواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی!
مرا میخواستی تا در غزل ها
تو را زیباتر از مهتاب گویم
تنت را در میان چشمه نور
شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا میخواستی تا نزد مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی،
به بام آسمان هایت نشانم؛
مرا میخواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاری ام را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر، بیداری ام را
مرا میخواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود!
تو را میخواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
#مشیری
نگاهت میکنم و دستمو میبرم لای موهات. با خودم فکر میکنم، چرا خلقت کردم؟ اما خودم میدونم چرا. چیزایی که قبلا برام معنا و مفهوم داشتن دیگه رنگشونو از دست دادن. فقط جزو خاطراتن. دوباره نگاهت میکنم. تو بخشی از من نیستی، فقط جزو محیط اطرافمی. پس با تغییر محیط، تو هم باید تغییر کنی. دلم نمیخواد اینکارو باهات بکنم. اما مجبورم. ما تغییر کردیم، پس تو هم باید تغییر کنی ایمی.
حالا که دیگه تونستم بلند شم و درحال آسفالت شدن نیستم، دنیا هم دیگه آبی نیست. رنگ داره. درد داره ولی رنگ هم داره. همیشه با خودم میگفتم زخمی که جاش نمونه و تا یه مدت درد نداشته باشه زخم نیست. بدون جای زخم نمیتونی نشون بدی که جنگیدی.
بعد از یک عالمه باخت و شکست پشت سرهم، یک بار برای همیشه بردم. دیگه میتونم این زره سنگین رو بذارم کنار، من دیگه شوالیه نیستم. بالاخره رها شدم از این قفسی که برای خودم ساخته بودم. بیرون اومدم از این لجنی که توش گیر کرده بودم. دیگه تو بودن بسه، از الان به بعد میخوام خودم باشم.